نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

سفرنامه ارومیه مهر و آبان 91

به به بعد از یه غیبت 2-3 هفته ای اومدم از سفرمون واست بگم راستش به دلیل مشغولیت کاری بابا هی روزش تغییر میکرد یعنی باورم نمیشد که دیگه بتونیم بریم ارومیه چون هوا کم کم سرد میشه و منم سرمایی .اما بالاخره جمعه جمع و جورمون رو کردیم و  شنبه همسری یه سری کار داشت انجام داد و ناهار خونه عزیز رفتیم و ساعت 4 بعد از ظهر به همراه خاله آتوسا به طرف ابهر راه افتادیم مسیر کرج طبق معمول ترافیک بود ساعت 9 رسیدیم شام رو خوردیم و شب موندیم و صبح ساعت 10بعد از صرف صبحانه خوشمزه راه افتادیم تو راه فقط یه بار ایستادیم و 3نفری جا به جا شدیم تا ساعت 3 بعد از ظهر رسیدیم ارومیه هوا که عالی بود و من کلی خوشحال بودم آخه من سرمایی ام و کلی لباس گرم برداشته ب...
29 آبان 1391

نماز

نزدیک ظهره و نیکی حوصله نداره منم دارم اتاق رو جمع و جور میکنم نیکی اول بالش و زیرانداز و پتوش رو میاره با خودم فکر میکنم کاری به کارش نداشته باشم الانه که بخوابه نیکی زیراندازش رو میکشه سرش و سرش رو میذاره زمین یادم میفته که گشنشه بلندش میکنم و میگم بیا بریم غذا بخور بعد بخواب یهو عصبانی میشه و گریه میکنه و میگه ابَّر ابَّر. تازه میفهمم مثلا داره نماز میخونه
17 آبان 1391

قشنگ ترین صحنه

یاشام و طاها دارن بازی میکنن واسه اینکه نیکی بازیشون رو خراب نکنه دارم سرگرمش میکنم و بقیه هم دارن تلوزیون میبینن طاها (سر اسباب بازی)گریه میکنه و به حالت قهر یا کمک میره پیش باباش میشینه و دست رو صورت همچنان بلند بلند گریه میکنه نیکس خیلی ناراحت میشه از پیش من بلند میشه و میره سمت طاها و دستش رو میگیره و مدام تکرار میکنه مامان مامان و کشون کشون میارتش سمت مامانش دست طاها رو مذاره تو دست مامانش و میگه مامان به قدری تحت تاثیر این حرکت نیکی بودم که فکر کردم مادر چه عظمتی واسه بچه داره که نیکی حس کرده هر کی ناراحته یا مشکلی داره مامان میتونه حلش کنه یا دلداریش بده قربون دختر مهربونم برم ...
17 آبان 1391

وقتی بابا شاکی بشه

دیروز رفتیم خونه عزیزجون بابام نیکی رو برد بیرون و 2ساعت بعد خسته و کوفته و شاکی برگشت میگفت همش بغلم بود خسته شدم همش میگه هام نمیدونم چی میگه براش خوراکی هم خریده بود کلی شاکی بود اما بازم نیکی رفت پیشش و دستاش رو به نشانه بغل باز کرد
27 مهر 1391

قطره

نیکی جان قطره هات رو خوب بخور اینقدر منو دچار عذاب وجدان نکن نمیدم یه جور عذاب وجدان میگیرم وقتی هم میدم اونقدر گریه میکنی و عق میزنی که همش عذاب میکشم و گاهی از این حرکاتت که همش رو برمیگردونی عصبانی میشم باز دچار عذاب وجدان میشم گاهی مراقب مامانت باش هواش رو بیشتر داشته باش
26 مهر 1391

کیک

برای نیکی کیک پختم آوردم که بخوره اما هی میگه ممممم یه جور ام ام میکنه نمیفهمم چی میگه هی میپرسم دوست نداری؟ اینو میخوای اونو میخوای؟ اونم هی به کیک اشاره میکنه و یه چیز مبهمی میگه که متوجه نمیشم کم کم حوصله ام سر رفت دیدم انگشت شصت و اشاره شو میچشبونه به هم و به کیک اشاره میکنه می پرسم چنگال میخوای . خوشحال از کشف من میگه آها
25 مهر 1391

این روزا

این روزا داره با این زبونش شیرین تر میشه من که با حرف زدنش انگار کله قند تو دلم آب میکنن ولی این عادت چنگ زدنش بیشتر شده چه کنم؟ خیلی ناراحتم میکنه خیلی سعی کردم بچه هایی رو واسه دوست شدنش انتخاب کنم که ماماناشون خیلی مراقبشون باشن یا باهاشون درست رفتار میکنن ولی دقت که میکنی هر کدوم یه مشکلی دارن یکیشون لوسه و مامانه همه چی رو به بچه میده یکی سخت گیره و نمیذاره بچه تکون بخوره یکی سر بچه داد میزنه یکی با اشتباه  بچه میزنه رو دستش یکی هم اونقدر مظلوم و آروم بود که وقتی نیکی چنگ مینداخت فقط یا نگاش میکرد یا گریه میکرد که تمومی نداشت نمیدونم خیلی فکرم رو مشغول کرده واسه بعضیا خیلی مهم نیست تازه من که نمیبرمش بیرون میان دنبالش که نیکی ر...
24 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد