مهد
چندبار نوشتم و پاک کردم واقعا نمیدونم چی بگم
تازه داشتی عادت میکردی به مهد خودت میرفتی و با خوشحالی هم میرفتی
اما چند روزیه انگار روز اوله که میریم ای بابا شد روز از نو روزی از نو
اول گفتم مریضی بعد گفتم به خاطر تعطیلات غافل از اینکه مربیت عوض شده و من این موضوع رو نادیده گرفتم
خوب این مربیت هم خیلی مهربونه خانم جهادی همراه مربی قبلیت بوده باهاش آشنایی ولی انگار خیلی ارتباط نگرفتی 2روزه با گریه میری من دم در میشینم خدا رو شکر بلافاصله گریه ات قطع میشه اما دلت نمیخواد از در بری تو
خیلی واسم عذاب آوره وقتی اشکت رو میبینم
من کنارتم عزیم من مادرتم من مسوولتم من تنهات نمیذارم
فقط دوست دارم با دنیای بیرون ارتباط بگیری تا وقتی داداش کوچولوت دنیا میاد تو کمترین آسیب رو ببینی
میدونم اونجا بهت خوش میگذره میدونم با بچه ها گاهی دعوایی گاهی آشتی اما فکر میکنم این واست بهترینه
منو ببخش اگه گاهی مجبورم بهت سخت بگیرم



مهد
