نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

عشق زندگی

روزایی که بابا مسافرت بود

10 روزی بود بابایی نبود و ما خونه عزیز بودیم واااااای بچه بی پدر چقدر سخته بزرگ کردنش خدا سایه هیچ پدری رو از سر بچه هاش کم نکنه تازه ما فقط 10 روز بدون بابایی بودیم و باباجی و عزیز و خاله آتو کنارمون بودن اما واقعا سخت بود هیشکی پدر نمیشه نیکی بهانه گیر شده بود شبها اذیت میکرد دلتنگ شده بود شیطونی هاش بیش از حد آزار دهنده بود و منم دلتنگ تا روز 8 که دیگه زدم به سیم آخر و بلند شدم اومدم خونمون مامانم اینا هم از دلشون نیومد ما رو تنها بذارن اومدن خونمون باز یه کم اینجا آرومتر شدیم جمعه اش هم مامان اینا رو تنها گذاشتم نیکی رو بردم شهربازی سرپوشیده با بهار و مامانش اولش که وارد شدیم نیکی از ترسش بهونه خواب گرفت صدای آهنگ زیاد پبود و میگ...
16 آذر 1392

تولدم بود به به

2ماهگی نیکان با تولد مامانش یکی شد و جاتون خالی با اومدن دوستام شب خوبی رو پیش هم گذروندیم دیگه همه با هم داریم بزرگ میشیم دیگه باباش نبود جاش خالی بود رفته بود دیدن مامانش که چشمش رو عمل کرده ولی خوشحالم که اولین نفری بود که بهم تبریک گفت خدایا به خاطر همه چی ازت ممنونم   ...
16 آذر 1392

حرفای خودمونی

وقتی لباسای کوچیکی نیکی رو تن نیکان میکنم دلم واسه بچگی نیکی تنگ میشه هرچند بچگی هم خیلی اذیت میشدم کولیک شبانه گریه ها و نخوابیدن ها سر دردهای خودم و بی تجربگی ها و دست پاچگی هام چقدر دکتر میرفتیم وای سرفه کرد وای عطسه کرد وای اینجور شد و اونجور الان دیگه آبدیده شدیم مامانم میگه برید من میگم نمیخواد خودش خوب میشه یادمه نیکی 2 ماهش بود تو فروردین، از اقوام واسه دیدنش اومده بودن نیکی خیلی حساس بود و وقتی به گریه میفتاد دیگه حالا حالاها ساکت نمیشد لباس نخی قشنگی تنش بود اما چون اولین بار بود این فامیلمون میومد گفتم بذار لباس مهمونی تنش کنم با لباس تن کردن ما نیکی به گریه افتاد که تا رفتن اونا ادامه داشت طفلی اونا میگفتن به خاطر ما گری...
16 آذر 1392

مت کودک جیدید(مهدکودک جدید)

یادم رفت از مهد نیکی بگم این مهد جدیدشون به نطر خوب میاد به نظر تمیزتره ولی باید رفتنی با اجازه همه چادر سر کنم خب اینم قانونشه دیگه حس میکنم راحت تر کنار میاد با اینکه رفتنی باز نق و نوق میکنه اما رفتنی خودش میره تو کلاس باز میام میگم چه خبره ...
16 آذر 1392

لذت دختر داشتن

خدایا به خاطر همه نعمت هات شکرت شکرت که بچه های سالمی دادی و میتونم بزرگ شدنشون رو ببینم و لذت ببرم من همیشه دختر بچه ها رو دوست داشتم و فکر میکردم بهتر باهاشون ارتباط میگیرم هرچند که بیشترشون لوسن و زودی به گریه میفتن دیروز رفته بودیم خونه فاطی خاله، خاله مامانم که 2 پسر دانشجو داره مامانم میگفت حوصله ات سر نمیره؟ یه مشغولیتی واسه خودت جور کن مثل خیاطی بافتنی ورزش ... گفت دختر ندارم براش دامن و پیرهن بدوزم یا براش ببافم پسرا هم که بزرگن و واسه منو قبول نمیکنن گفتم راست میگه شیرینی و شور و نشاط خونه با دختره . خونه ای که دختر نداره چه سوت و کوره از دیروز هی نیکی رو بغل میکنم و شکر میکنم که یه دختر دارم شاه نداره از خوشگلی تا ند...
16 آذر 1392

چهل نیکان هم دراومد

به به هر چقدر سر نیکی سرمون شلوغ بود سر نیکان خلوته الان که فکر میکنم میبینم اینجور بهتره ها آدم به اندازه  کافی خسته و بیحوصله میشه که نتونه از مهمونای زیاد پذیرایی کنه مامانم عصر اومد خدا حفظش کنه یه دلگرمیه واسم خیلی دوسش دارم و میدونم از جون واسم مایه گذاشته یه قابلمه بزرگ کاچی درست کرد طبق معمول ندا و فاطمه(مامان بهاره) هم اومده بودن به بهونه اینکه اومدیم مامانت رو ببینیم باز خوب بود حموم رفتیم و غسل 40کردیم به چند تا همسایه کاچی پخش کردیم و بقیه اش رو هم با روغن حیوانی نوش جون کردیم اونا رفتن و مامان شام موند یه چند تا عکس یادگاری گرفتیم اینم محبت خواهرانه است که ول کن نیست دیگه اینم مرد کوچیک خونمون  ...
9 آبان 1392

شیطونی نیک

تو این 40 روزی که از دنیا اومدن نیکان میگذره سعی کردم حایی نرم بیشتر همسایه ها بهم سر میزندن تو این مدت که میومدن من میزبان بودم و در مقابل شیطنت بچه هاشون و شلوغ کاری نیکی مجبور بودم حرفی نزنم تصمیم گرفتم بعد چهلم برم خونه شون حاضر شدیم به زور نیکی رو بردم خونه بهاره (نمیومد میگفت اون بیاد اینجا بازی کنیم) رفتیم اونجا به بهاره میگم یه عروسک بیار با هم بازی کنید مثل ماست منو نگاه میکنه به نیکی میگه بیا تلوزیون نگاه کنیم نیکی هم گوش میده وقتی خونه ما هستن مثل 2 تا اسب میتازن اینجا شدن مثل موش نه میرن بازی نه شلوغ میکنن حرصم در میاد میدونم همه شلوغیا زیر سر نیکیه از وقتی که اتاقش رو عوض کردیم بچه ها رو جمع میکنه بیاید تو اتاقم شلوغ...
9 آبان 1392

مهمونی 4 شنبه شب

نیکی 4شنبه شب ها مهمون خونه عزیزه جالبه که اینقدر اونجا رو دوست داره که دلش نمیخواد از اونجا بیاد خونمون و چون وقتی من و باباش رو میبینه به اندازه کافی لوس و لجباز میشه عزیز میگه در نبود ما خیلی حرف گوش کن و خوب میشه تصمیم گرفتیم که این هفته ما نریم دنبالش و خودشون بیارنش ...
9 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد