نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

یک روز بدون پوشک

دیروز 3شنبه 17 بهمن ،تصمیم داشتم نیکی رو باز بذارم صبح که بیدار شد یه کم بازی کردم که سرحال بیاد بعدش بهش گفتم بیا بغلم کارت دارم نشوندمش بهش گفتم نیکی آدما وقتی نی نی هستن پوشک میشن که توش جیش کنن وقتی بزرگ میشن دیگه میرن دستشویی جیش میکنن الان تو بزرگ شدی مگه نه؟ گفت آها گفتم پس دیگه دوس نداری پوشک پات باشه پوشکت رو درمیارم هر وقت جیش داشتی با مامان میریم تو لگن جیش میکنی باشه ؟ گفت باشه گفتم بذار شلوارت رو عوض کنم پوشکتم در بیارم یهو بلند شد دست گذاشت رو پوشکش گفت نه زسته(زشته) نیکی بیا بغلم بیا نیکی در حال فرار : نه نه باشه نیکی هر وقت دوست داشتی بیا رفتیم خونه ندا صبحونه خوردیم یه دور یه ربعه بیرون زدیم کارمون تموم شد برگشتی...
18 بهمن 1391

اخبار

جمعه رفتیم آتلیه به مناسبت 2سالگی نیکی           مثل همیشه بدقلق شد و همش من عکس انداختم دست از شر رژ ها و لاک ها بر نمیداره امروز تصمیم دارم تلاشی بکنم ببینم میتونم از پوشک بگیرمش دیروز رفتیم کلاس حس میکنم خیلی بهتر شده و بیشتر با بچه ها سازگار شده          فقط گاهی بهشون زور میگه مثلا دیروز شونه بهار رو برداشته بود و دنبالش بود میخواست به زور موهاش رو شونه کنه تازه میگفت گل سرت رو دربیارم دوباره خودم ببندم یاد آب بازی میفته شب و صبح نداره دیشب موقع خواب 11 شب 2 بار منو باباش رو بیدار کرد که بریم دستام رو بشورم خدا به دادم ب...
17 بهمن 1391

شیطونک من

شیطون شدی دیگه چیکار کنم؟ کسی رو میبینی دنبالش گریه میکنی میخوای باهاش بری یا بمونه پیشت جایی میریم باز میخوای بمونی و با گریه برمیگردیم هر چیزی که ربطی به تو نداره و میخوای و اشکت درمیاد و همه رو ناراحت میکنی گاهی دوست داری لخت بشی و حال میکنی تو زمستون سرما بخوری یکسره خونه ندایی و بازم گریه میکنی که بری اونجا . باز وقتی من نیستم حرف گوش میدی اما وقتی من رو میبینی انگار بهت مجوز دادن و هر کاری دلت میخواد میکنی و گوشات کیپ میشه تازگیا یاد گرفتی صندلی کوچیکت رو میذاری زیر پات و میری رو تختمون و بپربپر میکنی دست از دب و آبو هم که نمیکشی امیدوارم بزرگ شدی با اینهمه اسباب بازی که برات خریدیم و محلشون نمیدی بازی کنی دلم خوش شه ...
15 بهمن 1391

کتلت

کتلت گذاشتم جلوی نیکی که بخوره با خوشحالی داد میزنه ته دیگ ته دیگ منم خوشحال میشم میگم حالا که ته دیگ دوست داره اونم به هوای اون میخوره بعد بلند میشه میگه نه نخوام (نمیخوام) همچین بعضی وقتا حالتو میگیرن این بچه ها که کف میکنی
14 بهمن 1391

پوشک

این روزا گاهی بهم میگه پوشک پوشک به حالت بدی نشون میده و میگه میفهمم اذیت میشه درش میارم و یه مدت بدون اون میچرخه باز تنش میکنم میدونم وقت گرفتن از پوشکه اما .. میترسم آره به همین راحتی من آدمی نیستم که صبح تا شب رو تنها سپری کنم و این قضیه باید تنها باشی و بدون استرس اما هم یه کم استرس دارم هم نمیتونم بگم در خونه رو چند روز میبندم محیط دستشویی هم کوچیکه و نمیشه اونجا رو انتخاب کرد واسه اینکار حمام هم شلنگ نداره و یه پله میخوره میترسم واسه نیکی سخت باشه روزا که میگذره میگم فردا خیلی کار ندارم فردا خوبه و نمیشه باز میگم شنبه نه 5 شنبه و.. و فعلا درگیرم از نظر ذهنی میدونم میتونم به خوبی این قشیه رو تموم کنم اما امیدوارم با آرامشم به ...
12 بهمن 1391

شهربازی بدون مامان

هر وقت خسته میشدم یا حوصله ام سر میرفت میگفتم چرا من نمیتونم چند دقیقه واسه خودم باشم از وقتی نیکی دنیا اومده درسته جیگرگوشه امه و تمام زندگیمه اما گاهی مامانا هم لازم دارن تنها باشن با خودشون خلوت کنن فکر کنن تجدید قوا کنن یا کارایی که خوشحالشون میکنه رو انجام بدن تا با رحیه بهتر زندگی کنن فکر میکردم مامانایی که میرن سر کار این فرصت رو دارن که بدون بچه و همسر چند ساعتی واسه خودشون باشن از طرفی بعضی مامانا گلایه میکنن که از دلمون نمیاد بچه رو بذاریم مهد و لز این دست حرفا 3شنبه روز تعطیل بود از باباش خواستم نیکی رو ببره بیرون و نبرد حوصله نداشت و کارای شخصیش رو میکرد و... به دایی امید زنگ زدم و با اشتیاق پذیرفت که عصر بیاد و نیکی رو ببره ...
12 بهمن 1391

مسابقه دو

عید همگی مبارک امروز روز ولادت حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی(ص) به مناسبت امروز واسه نی نیا یه مسابقه ترتیب دادن مسابقه دو من کلی ذوق میکردم اما نمیدونم چرا این نیکی ناغافل باز دست ما رو کرد تو حنا باز سرما خورد اما اینبار خیلی سرفه داشت شب تا صبح سرفه میکرد گلوش خشک بود و خس خس میکرد منم از غصه خوابم نمیبرد با سرفه های اون انگار دلم رو ریش ریش میکردن ساعت 4 بهش دیفن و سرما خوردگی دادم یه کم آرومتر شد و راحت خوابید من خوابم برد تا 8ونیم که مامانم اس داد که کی میرید مسابقه گفتم نیکی حال نداره نمیبرمش اما مامانم گفت شاید بچه ها رو ببینه روحیه بگیره نیم ساعت بعد بیدار شد و حاضرش کردم و رفتیم شالن یه کم خلوت بود کم کم بچه ها میومدن بعضیا ...
10 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد