و بازم پارک
بازم مثل همیشه عصرا ساعت 6 میریم پارک نزدیک خونمون . اینبار من حوصله ندارم از بدغذایی نیکی . با بی حوصلگی نیکی رو سوار تاب میکنم هولش میدم اما با یه نگاه به اطراف. چقدر آدما متفاوتن کمتر مامان و بابایی هواسشون به بچه خودشونه یا دارن با هم حرف میزنن یا به بچه های دیگه یا والدین دیگه نگاه میکنن معلوم نیست تو خونه اونا چی میگذره
نیکی سرسره رو خیلی دوست داره و اگه چشمش به چرخ و فلک بیفته دیگه ول کن نیست گاهی توش آروم میشنه و به بچه ها نگاه میکنه گاهی هم با هیجان دستاش رو تکون میده و به سبک خودش حرف میزنه اونموقع قیافه نیکی دیدنیه. اگر هم بچه ای روی زمین نشسته باشه یا واسه خودش بازی کنه حتما حتما نیکی میره پیشش و باز باهاش شرو به حرف زدن میکنه خیلی دلم میخواد تو مغز این ووروجک رو میخوندم.
دیروز که از پارک برگشتیم هی راه میرفت و بیخودی میخندید یا حرف میزد باباش میگه میره پارک با بچه ها تبادل اطلاعات میکنه کارهاشون رو به هم منتقل میکنن میاد خونه اجرا میکنه واکنش ما رو ببینه . ولی کشته مرده این حرف زدنشم
این چند روز که هوا بادیه این نیکی حالی میکنه ها . از بس باد رو دوست داره از بچگیش هم دوست داشت وقتی نوزاد بود گریه میکرد بادش که میزدیم میخندید . وقتی تو باد میبرمش بیرون دستاش رو باز میکنه مخالف باد حرکت میکنه چشماش رو میبینده و بلند میخنده قیافه دیدنیش منم به خنده وا میداره



و بازم پارک
