بچه ام بزرگ شده
امروز صبح یه سر رفتیم بیرون و برگشتیم دور خونمون درخت توت هستش که نیکی خیلی دوست داره هر وقت رد میشیم وامیسته و میگه آم براش میکنم و نوش جون میکنه
ساعت 12 و نیم بر برگشتیم خونه و من دم در رو شستم و گلدونها رو مرتب کردم نیکی خوابش گرفت رختخوابش رو پهن کردم که بخوابه حدود 1و نیم بود هنوز بیدار بود و هر از گاهی یه چیزایی واسه من تعریف میکرد که زنگمون رو زدن نیکی از جاش پرید با صدای بابا رفت دم در میدونستم باباش نیست تعجب کردم وقتی دیدم آیلین (دختر طبقه بالایی که 7سالشه و نیکی بهش آیا میگه) دم دره. میگفت نیکی رو بیار پایین بازی کنیم گفتم ظهره و نیکی میخواد بخوابه ولی نه نیکی خواب از سرش پریده بود و رفت بیرون منم گفتم دم در رو شستم همین جا بازی کنید کلی بازی کردن و خوراکی خوردن و هانیه (اونم 8سالشه و همسایه تازه واردمون هستش) اومد و تا 2ونیم بازی کردن
با خودم میگم دخترم اونقدر بزرگ شده که میان دنبالش باهاش بازی کنن
یاد بپگیای خودم افتادم چقدر دم در دوستامون میرفتیم و تا کی بازی میکردیم خوش به اون روزا
روزای خوب نیکی هم داره از راه میرسه



بچه ام بزرگ شده
