نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

عشق زندگی

ظهر تابستون

1391/4/11 8:38
نویسنده : آرزو
316 بازدید
اشتراک گذاری

ظهر یه روز تابستونه 10 روز از تیر ماه میگذره . نیکی رو گذاشتم دم در تا بازی کنه و مرقی رو که 45 دقیقه است دارم پاک میکنم تمومش کنم اما انگار تمومی نداره با سر و صدای نیکی متوجه شدم خبریه رفتم دم در دیدم واویلا  خاک گلدونا رو ریخته زمین و پخش و پلا میکنه مشت مشت بر میداره و جاهایی که دوست داره ( روی موتورش روی دمپایی روی پادری و...)میریزه گفتم سرش گرمه سریع مرغ بیچاره رو شستم و بسته بندی کردم و نیکی رو با گریه بردم حموم دوست نداره بشورمش اما چاره ای نیست همه جاش خاکیه و نمیخوام مثل دفعه قبل حساسیت نشون بده سریع یه شامپو به بدنش زدم و آوردمش لباس پوشوندم گفتم شاید بخوابه اما نخوابید جارو برقی آوردم که جلوی در رو که خاک ریخته تمیز کنم اما با گریه نیکی متوقف شدم فک میکردم ترسش ریخته اما نه. هنوز از صدای جاروبرقی میترسه.ساعت 1 غذا حاضر شد نصف مرغ پرپر شده با برنج و سیب زمینی و مخلفات پخته شده اول واسه نیکی کشیدم نخورد برای خودم کشیدم نیکی تومد پیشم و از بشقاب من خورد و با غذای خودش بازی کرد و ریخت زمین جمع کردمشون و دستو روش رو شستم چشماش پر از خوابه . و این مواقع چقدر خوشحالت و معصوم میشن کنارش دراز کشیدم که بخوابه

ظهر تابستون چه کیفی داره کنار دخترت دراز بکشی و با هم بخوابی اما نیکی خوابش پریده و میخواد شیطنت کنه با صورتم ور میره انگشتش رو تو گوشو چشمم فرو میکنه لبم رو نیشگون میگیره بهش نگاه میکنم کودکی پر از شیطنتم یادم میاد ظهر هایی که هم خوابت میاد و هم نمیاد دلت بازی میخواد و بقیه خوابن و هر کاری میکنی بخوابی نمیشه میای بازی بی سر و صدا کنی بازم نمیشه حالا نیکی رو شکمم سوار شده و پیتیکو میگه تکونش میدم و صدای اسب درمیارم صدای خنده اش تمام دنیای منو پر میکنه قلقلکش میدم قل میخوریم و دیگه از خواب خبری نیست روزنامه کنار دیوار رو میاره مچاله میکنه انگار از صدای خش خشش خوشش میاد منم باهاش روزنامه بازی میکنم روزنامه ای رو که کنار گذاشتم تا چندتا از مطالبش رو بخونم همش پاره و مچاله میشه ساعت 3بعد از کلی بازی نیکی آروم میشه و خونه سوت و کور خوابش میبره و من کنارش دست میکشم به موهای ابریشمیش حس قشنگیه مادر شدن خیلی دوسش دارم

بلند میشم تا دم در رو بشورم و چادر گل گلیه نیکی رو بدوزم و واسش کاردستی درست کنم ساعت شده 5 و نیکی بیدار شده باز همه کارا تعطیل میشه.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

ستاره زمینی
11 تیر 91 10:32
سلام نیکی جون .دنیادنیای شماست شادباشیدو بازی کنید تا همیشه شاد و سر زنده بمونید.
مامان کورش
11 تیر 91 18:28
سلام عزیزم چه کارهای بامزه انجام میدی حسابی مامان مشغول کردی خاله فدات بشه بببببببببوووووووووسسسسسس
علیرضا
12 تیر 91 2:07
با اجازه محیط زیست دریا، دریا دکل میکاریم ماهیها به جهنم! کندوها پر از قیر شده اند زنبورهای کارگر به عسلویه رفته اند تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند چه سعادتی! داریوش به پارس می نازید ما به پارس جنوبی! رخش،گاری کشی می کند رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد وای... موریانه ها آخر شاهنامه رسیده اند!! صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم از شما چه پنهان ما از درون زنگ زدیم!
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد