ناهار بدون نیکی نمیچسبه
امروز بابای هانی خونست و به نیکی میگم عمو هست میخواد استراحت کنه خونشون نرو
وجیهه با دوستش تو راهرو نشستن و دارن مشق مینویسن نیکی جلوی در ایستاده و بهش اشاره میکنه وجی بیا. اونم میگه کار دارم تو بیا
نیکی میره پیششون یه کم بازی میکنه و من دستش رو میگیرم بیارمش خونه . نیکی جلوی در خونه هانی میایستهو هی میگه هانی . بغلش میکنم و میگم هانی ناهار میخوره بریم غذا بخور بعد با گریه میارمش خونه مامان هانی میاد دنبال نیکی میگه بهش عادت کردیم بدون اون نمیتونیم ناهار بخوریم بذار بیاد خونمون و نیکی بال درمیاره و میره
با خودم فکر میکنم ازن دختر شیطون چجوری خودش رو تو دل همه جا کرده که دلشون واسش تنگ میشه
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



ناهار بدون نیکی نمیچسبه
