ماجرای مهمونی خونه خاله لیلا؟!؟!؟
سه شنبه هفته پیش (90.9.8)رفتیم خونه خاله لیلا . خاله لیلا دوست منه که خیلی وقته باهاش دوستم اما این اولین بار بود دعوت شدیم به خونشون ضمنا خاله لیلا یه نی نی 2 ماهه تو دلش داره . ساعت 11 صبح نیکی رو حاضر کردم و وسایل رو برداشتم و رفتیم رسیدیم در خونشون در رو که باز کرد دیدم لباس بیرون پوشیده گفتم بیرون میری گفت میرم یه کم وسایل بگیرم به ما تعارف کرد که بیاید تو بعد میرم منم گفتم ماشین که هست بیا با هم بریم . خلاصه با هم رفتیم یه کم خرید کردیم و خوشحال و خندون برگشتیم همین که رسیدیم جلوی در لیلا گفت ای داد بیداد کلیدا رو تو خونه جا گذاشتم اینور برو اونور برو نه در باز شد نه پنجره گفتم بیخیال بیا بریم خونه ما . تو همین فکرا بودیم که یهو یادش اومد دربالکن رو باز کرده و نبسته از اونجایی که طبقه اول بودن گفت میشه برم تو بالکن ولی یه کم ارتفاع داشت نتونستیک کاری بکنیم دنبال صندلی و چهارپایه خونه همسایه ها رفت ولی از شانس هیچکدوم خونه نبودن یه پسر بچه داشت از مدرسه میرفت خونه خفتش کردیم با هزار تا خواهش که بیا برو تو خونه در رو باز کن یا کلیدا رو واسمون بیار طفلی اونم قبول کرد من بچه بغل لیلا هم نی نی تو دلش زورمون رو زدیم تا مهدی رو فرستادیم تو بالکن خیلی سخت بود ولی شد حالا مهدی تو خونه است و ما بیرون از پشت در بهش میگیم قفل رو بچرخون نمیفهمه میگیم کلید رو بیار پیدا نمیکنه بعد کلی کلنجار کلید رو پیدا کرد و واسمون از بالکن انداخت و در باز شد آخ که چقدر این ساختمون رو دور زدیم ما با این نیکی 9 کیلویی از کت و کول افتادم
رفتیم خونه هی میگیم چه خوب شد در بالکن رو باز گذاشته بودی و الا پشت در میموندیم و اینجوری و اونجوری که صدای جیغ لیلا بالا رفت از هولم بدو بدو رفتم که ببینم چی شد کله یه گربه رو تو اتاق خواب دیدم وای 2 تا گربه اومده بودن مهمونی حالا لیلا هی غر میزنه کاش در بالکن رو بسته بودم حالا چجوری اینا رو بیرون کنیم زندگیم کثیف شد و ... به من گفت نمیترسی گفتم چرا میترسم اما چاره نداریم این هول و ولا واست خوب نیست تو بیا کنار من بیرونشون کنم حالا نیکی هم به من چسبیده پایین نمیاد منم ترسیدم یه وقت گربه بپره روم هم نیکی بترسه هم خودم
تسلیم نیکی شدیم بچه به بغل با یه پارچه رفتم اتاق خواب درای دیگه رو بستم تا از همون راهی که اومده برگرده حالا هی میگردم پیداشون نمیکنم زیر تخت پشت وسایلا هیچ جا نبود اگه تنها خودم میدیم الان میگفتم توهم زدم ولی لیلا هم دیده بود هر چی سرصدا کردیم که اونا هم یه سر صدایی بکنن یه تکونی یه چیزی . نه خیر اصلا نه صدا میکردن نه پیداشون کردیم متوسل شدیم به پسر همسایه که اتفاقا اسمش محمد بود و اونم تازه از مدرسه اومده بود محمد که خودشم میترسید اول یه کم تلاش کرد بعد گفت هیچی نیست و من میرم با اصرار که بمون پیداشون کنیم با ترس موند من تو راهرو ایستادم که اگه اومد بیرون تو آشپزخونه نره بچه به بغل مثل دروازه بانا منتظر شدم با بلند کردن خوشخواب نمیدونی با چه سرعتی یکیشون از کنار پای من رد شد و رفت من جیغ زدم طفلی نیکی ترسید باز دومی پیدا نشد محمد گفت نیست من میرم و باز از ما اصرار که وایسا 2 تا بودن دوباره خوشخواب رو بلند کردن و با تکونی اونیکی هم از جاش پرید بیرون و هدایتش کردیم بره بیرون
ساعت 2.5 بود و خسته و هلاک ولو شدیم تازه لیلا اومد دوباره جاروبرقی کشید و روتختیا رو جمع کرد تا بشوره
خلاصه این ناهار عجب ناهاری شد واسه ما نمیدونم ساعت 3 گذشته بود ناهار خوردیم و تا غروب ما موندیم به ماجرا خندیدیم



ماجرای مهمونی خونه خاله لیلا؟!؟!؟
