نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

عشق زندگی

شیرین زبون

راننده سرویس نیکی(خانم هاشمی) میگه دیروز از ماشین پیاده نمیشد بره مهد میگه نمیخوام امروز برم میخوام برگردم خونمون خ هاشمی : مامانت خونه نیست باید بری مهد نیکی: نه ماشینمون  رو فروختیم . ماشین نداریم مامانم خونه است خ هاشمی: نه مامانت پیاده رفته نیکی: مامانم خسته میشه پیاده نمیره چونکه ماشین نداریم مامانم خونه است خ هاشمی:   قربون این شیرین زبونیت برم من:) ______________ نیکان بیدار شده رفته سراغ آبجی نیکی بیدارش کرده دیده بالای سرش آب هست طبق عادت میگه آب آب نیکی بلند شده بهش آب میده و میگه مامان بهش آب دادم یعنی انگار دنیا رو به من میدن وقتی میبینم اینجور خوشحالن این دو تا وصف ناپذیره ...
20 آبان 1393

شربت خوردن نیکی

نیکی سرما خورده تن به خوردن دارو نمیده همه بسیج شدیم تا راضیش کنیم عزیز داره میره بیرون و میگه نخوری نمیبرمت با هزار زحمت و گریه و زاری یه قاشق دیفن میل نمود و رهسپار شدند برگشتند بعد از 2 ساعت و اندی با دست پر حدود 40 هزیز ناقابل خرج نمودند جهت جایزه فک من هم از این عدالت باز مانده بابا داوود میگوید اگر جایزه یه قاشق این همه است شیشه را به من دهید تا بی محابا سر بکشم  خلاصه ماجرا بدین گونه تمام شد که یه قاشق شربت معادل یه تخت عروسک و گل سر و بستنی و چیبس و...  شد والسلام شد تمام یادم رفت بگم که خانم فروشنده چقدر از عزیز تعریف کرده بود در باب نوه پروری  و در برگشت طفلی مادر مهربان در همانجا از پله پایش ...
16 آبان 1393

سرما اوممممممممد

وقتی یه بچه کله شق داشته باشی باید همیشه منتظر یه اتفاق باشی این دختر ما هم قرتی خانمیه که لنگه نداره هوا سرد شده ولی این دختر هنوز دامن میپوشه بدون ساق یا جوراب خلاصه من و عزیز و خاله آتو و باباجی حریفش نمیشیم لباس بپوشه تازه تو مهد هم با همین مشکل روبرو هستن موقع برگشت کاپشن و ... نمیپوشه هر چی راجع به عواقبش گفتیم گوش نداد آخرش سرما خورد و من و داداش نیکان رو هم سرما داد این 4 شنبه عزیز و اهل بیت اسباب کشی کردن و اومدن خونه ما که کمک حال ما باشن(مثلا) هر چند بودنشون همیشه واسم دلگرمی بوده خدا به دادمون برسه این زمستون رو به سلامتی بگذرونیم تا یه کم بچه ها بزرگ شن  
16 آبان 1393

یه کم درددل خودمونی

بهشون نگاه میکنم همینجور دارن بزرگ میشن قد میکشن نمیدونم بزرگ که بشن اینا رو بخونن چیزی به ذهنشون بیاد یا اینکه فقط واسه من خاطره میشن نیکی شیرین زبونم که به خاطرش مهمونیامون رو کنسل میکنیم خیلی جاها نمیریم خیلیا خونمون نمیان دختر دوست داشتنی من . اصلا و ابدا ناراحت این موضوع نیستم فقط میگم که بدونی چقدر دوستت دارم عزیز و باباجی که خیلی بچه هام رو دوست دارن دیگه سعی میکنن کم بیان و ما هم به همچنین وقتی بچه ها باباجی رومیبینن دو تایی میرن بغلش و پایین نمیان اون نیکان که فقط به بغل هم راضی نیست میگه راه ببر خسته میشه باباجی میگه یکی بیاد یکیشون رو بگیره . هیچکدوم رضایت نمیدنهر کدوم رو بگیریم گریه و شیون میکنن وقت شیرین ...
23 مهر 1393

تیکه هایی از جنس نیکی

اونروز تو ماشین نیکی با من سر جا بحث کرد بعدش دستش رو چرخوند محکم خورد تو چشمم من به حالت ناراحتی باهاش حرف نمیزدم باباش گفت از مامان معذرت بخواه تا بریم مغازه خوراکی بگیریم نیکی روش رو کرده به سمت شیشه بعد میگه خب من حرف بزنم هواس راننده پرت میشه ______________________________ یه روز هم بیدار نمیشد بره مهد بیدارش کردم که بره میگه مامان کسی که خوابه رو بیدار نمیکنن میذارن خودش بیدار بشه ______________________________ رفتیم بیرون یه نفر داره سیمان کاری میکنه 20 دقیقه زیر آفتاب بچه بغل منو وایسونده میگه میخوام نگاه کنم هر چی میگم این کار مرداست میگه ا میخوام یاد بگیرم هی از اون بنده خدا هم میپرسه عمو چرا اینجوری میکنی چیک...
17 مهر 1393

دست و پاشونم طلاست این بچه ها

بچه ها عشق مامان و بابا هستن گاهی میشینم پیششون بی بهونه بوسشون میکنم سرتا پاشون رو همه چاشون واسم شیرینه این شاهکار خلقت رو باید بوسید و شکر کرد تمام سرمایه و هستی ما هستن قدیما بچه ها لطف مادر و پدر رو میفهمیدن  نمیدونم شایدم من فکر میکردم که میدونن و وظیفه نیست الان کم کم همه چی میشه وظیفه طوری شده گاهی نیکی پاش رو میاره بالا میگه مامان بوسش کن ولی عاشششششق همین کاراتونم عزیزیییییزم نیکان هم یاد گرفته بلا جدیدا میزنه قدش(دستش رو میاره بالا که بزنیم به هم و ریسه میره از خنده) یا دستش رو میاره جلو و دست میده قشنگ بای بای میکنه بوس میکنه اما از دور چشمک میزنه به طریقه خودش (دوتا چشمش رو میبنده) فوت...
7 مهر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد