انگشت نیکی
یه چند روزی خانم جان مهمان خانه ما بود من از بچگی دوسش داشتم و دارم ولی با وجود بچه ها یه کم سختمه از مهمان پذیرایی کنم ولی این سری آوردمش چند روزی پیشمون باشه طفلی از سر و صدای بچه ها فراری شد نیکان هم که به پر و پای من میپیچید و نمیذاشت کار کنم خانم جان گفت هویج و لوبیا سبز بگیر بذار فریزر ، بچه داری نمیتونی هی بری تازه بگیری منم از هرکدوم 2کیلو گرفتم نیکی که شکر خدا خیلی حرف گوش نمیده هر چی گفتم دست به چاقو نزن گفت میخوام کمک کنم زد دستش رو برید خیلی زیاد نبود ولی واسه نیکی زخم شمشیر بود کلی گریه زاری و چسب و این حرفا گذشت شد غروب من شام درست میکردم دیدم صدای شیون نیکی بلند شد چی شده چی شده دیدم بله نیکی خانم خوابش گرفته...



