نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

عشق زندگی

ستاره

نه مثل اینکه ستاره و جایزه در مورد نیکی هم جواب میده دیگه گاهی قفل میکنم نمیدونم چه کنم گاهی میفتیم تو لجبازی خیلی به ندرت حرف گوش میده ٢ روزه یه مقوا چسبوندم به دیوار که روش به ازای کارای خوب نیکی و غذا خوردنش ستاره میچسبونم امشب قشنگ مسواک زد و ستاره هم گرفت هر چند به خاطر هر چیزی اول باید مفصل گریه کنه، روز اولی هم که مقوا رو چسبوندم کلی گریه کرد که همه ستاره ها رو بده همین الان بزنیم خوشحالم که تسلیم نشدم:-) قرار شده ستاره ها زیاد شدن باباش جایزه واسش بخره میگه گوشواره میخوام تا ببینیم چی پیش میاد:-)
13 ارديبهشت 1393

مماخ

فک میکنم تو یه برحه ای از زمان همه بچه ها دماغشون رو کشف و کنکاش میکنن الان نیکی اینجوری شده مخصوصا که تند تند سرما میخوره با دماغ گرامی کلنجار میره میگم مامانی دست نزن به دماغت ، دماغت بزرگ میشه . میگه میشه مثل مال تو:-/:-o؟!؟!؟
13 ارديبهشت 1393

آخ جون عکس

نیکی رو بردیم مهد گفتن عکاس اومده منم ذوق زده اومدم خونه لباس برداشتم واسه هر دوشون رفتم کلی عکس انداختم ازشون میدونم مثل آتلیه نمیشه اما خب کاچی به از هیچی ...
6 ارديبهشت 1393

بازم مریض شدی

دختر گل من عزیز دل من خوشگل من حرف که گوش نمیدی غذا که نمیخوری خواب که نداری شیشه ماشین رو هم تا آخر میدی پایین و سرت رو بیرون میکنی و کلی حال میکنی اما این حال کردن زیاد طول نمیکشه که سرما میخوری 2شب تب میکنی دکتر میریم با میل خودت اما وقتی میبینی دکترت عوض شده شروع میکنی به ناسازگاری وقتی از چیزی ناراحت هستی 2 چیز رو طلب میکنی اول دب(پتوی نوزادیت) دوم بغل مجبور شدم نیکان رو بذارم روی صندلی بشینه و تو رو بغل کردم با گریه معاینه شدی و چرک خشک کن بهت داد که فقط یه وعده خوردی هیچ علایمی از سرماخوردگی نداشتی منم مجبورت نکردم داروها رو بخوری بعد 2 روز تازه سرفه رو شروع کردی خدایا بازم مریضی خسته شدم تمام بدنم سست میشه وقتی به مری...
6 ارديبهشت 1393

آش دندونی

خب بعد از چند روز جلو عقب انداختن تصمیم گرفتیم روز مادر آش دندونی بپزیم روز قبلش وسایل رو خریدیم و خیس کردیم و خاله آتو اومد و پیاز داغ کردیم روز 1شنبه صبح عزیز اومد نیکی رو بردم مهد اومدنی یه کم وسایل خریدم قرار نبود کسی بیاد اما همینجور یهویی زنگیدم به خانم جان که خونه اکرم خاله بود اونا گفتن میان و زهرا خاله هم گفت میام و بعدشم مریم زینب تا ظهر همه چی مهیا شد مهمونا هم ساعت 1ونیم اومدن نمیدونم چرا وقتی آدم کار داره مهمون داره یا گرفتاره بچه ها اینقدر ادا درمیارن نیکان جیگر هم از صبح نق میزد ما که هر وقت صداش درمیاد میگیم دندونش اذیت میکنه چه میدونم مهمونا هم اومدن نیکان گریه رو تموم نمیکرد نه میخوابید نه شیر میخورد نه...
1 ارديبهشت 1393

اجازه ؟!؟!

آخه دختر خوب که سرش رو نمیندازه پایین هر جا دلش خواست بره ها؟ الان چند روزه که بلند میشی به هوای اینکه میری خونه بهاره طبقه پایین میری پایین بلوک بعدشم سرت رو میندازی پایین و میری بلوکای دیگه بعد از پیاده روی هم میری مغازه واسه خودت چیبس بر میداری و به هوای اینکه بابام حساب میکنه واسه خودت حال میکنی این 3 بار هم من دستگیرت کردم و آوردم خونه با بابات دعوات کردیم که دیگه بدون اجازه پایین بلوک نرو هی قول میدی باز یادت میره عزیزم نوگلم خوشگلم دوستت دارم هوارتا وقتی گریه میکنی و میگی مذرت میخوام دلم میترکه ولی چه کنم عزیزم باید یادگیری که بدون اجازه جایی نری که من دربه در بشم و دوره بیفتم دنبالت
1 ارديبهشت 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد