نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

عشق زندگی

خستگی من کی بیرون میره؟

آخی دلم واسه این صفحه تنگ شده بود میدونی گاهی وقت نمیکنم گاهی وقت دارم ترجیح میدم استراحت کنم واسه هاف تایم بعدی گاهی هم حس نوشتن ندارم روزای لپ کشیدن نیکی(از نیکان) داره کم کم به سر میاد گاهی شب که میشه اونقد خسته ام دلم میخواد راحت سرم رو بذارم رو بالش و به هیچی فک نکنم و بخوابم ولی تازه بعد شام کارمون در میاد باید واسه نیکی شیر و عسل درست کنم لیوان آبش رو پر کنم بذارم بالای تختش ببرمش دستشویی و بعدش دستهاش رو بشوره و مسواک بزنیم که این دستشویی و مسواک زدن خودش پروسه ایه کلی باید باهاش کلنجار برم و آب بازی کنه تا تموم شه تازه بعدش نوبت ستاره چسبوندن میرسه که دو ساعت طول میکشه تا رنگش رو انتخاب کنه و بچسبونیم دیگه گاهی وسط مسیر خوا...
23 اسفند 1392

واکسیناسیون

2 ماهگی که بابا تشریف نداشتن و رفته بودن دیدن ماماجی که چشمش رو عمل کرده بود خیلی اذیت نکردی اما خب بیحال بودی واکسن 4 ماهگی رو هم در نبود پدرت گذروندی پدر بزرگوارت خیلی خیلی دوستت داره ولی خب بیشتر مسوولیت کارهات گردن مادره گاهی واسم سخته رفع و رجوع کردن دوتاییتون مخصوصا مواقعی که تنهاییم و خواهرت نیکی هم مثل خودت بچه میشه و کلی مکافات داریم همش دنبال جلب توجه هستش که صد البته همه اینا طبیعیه و همه اینا رو گذروندن خدا رو شکر میکنم که دارید کم کم بزرگ میشید واقعا هر دوره واکسنی که میزنی خوشحال میشم که بزرگ تر شدی و از پس مشکلات اون دوره براومدیم اینا هم گذشت موند واکسن 6 ماهگیت که میفته دم عید خوب رشد کن بزرگ شو و دنیای قشنگت رو ...
4 اسفند 1392

وقتی بعضیا نیستن

بعضیا نیستن و چقدر زود به نبودنشون عادت میکنیم بعضیا نیستن و هیچوقت جاشون با چیزی پر نمیشه معمولا بچه ها جزو دسته دوم هستن 5شنبه ها که نیکی نیست چقدر دلمون تنگ میشه با وجود شیطنت های فراوونش ولی دوست داشتنی و شیرینه نمیدونم تو دل این بچه کوچولو چی میگذره. اونم دلش واسه ما تنگ میشه؟ یا اینکه بازی همه دنیای اونو پر میکنه
4 اسفند 1392

یه روز پردردسر واسه من

روزا به سرعت میگذرن روزایی که ساعتهاش کش و قوس میان و روزایی که نمیفهمی کی عقربه ها ساعت رو دور زدن و شب شده گاهی باهات بچه میشم من مامان و تو بچه گاهی برعکس و چه زیاد بازی مهد کودکی رو دوست داری معمولا تو بازیات مامان مهربونی هستی اونقدر که بهم درس میدی و گاهی خجالتم میدی نازم رو میکشی برام خرید میکنی تنهام نمیذاری و.. میگم شاید آرزوهات رو واسم اینجور بیان میکنی سعی میکنم همون باشم که تو دوست داری فقط تفاوت بازیمون با واقعیت اینه که تو صبورتری بهونه گیریای من تو بازی زود تموم میشه ولی تو واقعیت بهونه هات تمومی نداره از کنجکاوی زیادت همه چی خونه ریخته به همه دختر گلم عزیزکم خواسته هات زیادن و توان ما محدود والدین دوست دارن بچه ...
4 اسفند 1392

یه روز خوب

صبح رفتیم خونه خاله ساناز . مربی قبلی نیکی الهی بگردم اینهمه تلاش کردم که روزگار شیرینی واسه دخترم فراهم کنم تازه الان میفهمم یه وقتایی زیادی بهش سخت گرفتم بازم خدا رو شکر وقتی خنده قشنگش رو میبینم از خوشحالی کیف میکنم خدا کنه این لبخند همیشگی و مدام باشه ____________ عصری هم آراد اومد خونمون خیلی خوش گذشت اولین چیزی که بابت خوشحالم کرد این بود که دوست قدیمیم رو دیدم. معصومه دوست جون جونی من ، دوستی که وقتی از مدرسه تعطیل میشدیم تا 2-3 ساعت دم در وامیستادیم و حرف میزدیم خسته نمیشدیم بعدش اینکه به چشم خودم شلوغی پسرش آراد رو دیدم و فهمیدم تو این دنیای بزرگ من و معصومه بابت یه درد مشترک داریم و اونم اینه که بچه های شیطون و کنجکاوی ...
17 بهمن 1392

تولد خاله

خاله جون 22آذر تولدت بود تولدت مبارک خیلی خوشحالم که خاله شیطونی چون تو دارم هر چند همه میگن من بچگی های خودت هستم از نظر اعتماد به نفس و شیطونی ولی اینطور که شواهد میگه خیلی حوصله بچه شیطون رو نداری خاله جون خیلی دوست دارم بدون که شیطونی من هم از خودت بهم ارث رسیده هم اینکه خب مقتضی سنمه الان شیطونی نکنم پس کی بکنم ها؟ به هر حال امیدوارم زندگی شیرین و موفقی داشته باشی به جا پات نگاه کن . رد من رو میبینی دوستت دارم امیدوارم بزرگتر که شدیم رابطه بهتری با هم برقرار کنیم قربونت برم که انگار داری آرزو میکنی قربون پاهای کوچولوت برم که ژست گرفتی اینم نیکی که داره به زور کفشای داداشش رو میپوشه ...
15 بهمن 1392

شهربازی

یه روز که بابایی هم نبود مامان بهاره زنگ زد گفت میای بریم شهربازی ؟ منم قبول کردم و حاضر شدیم رفتیم من و مامان بهاره خیلی ذوق داشتیم و کلی تعریف کردیم و خودمون رو خوشحال نشون دادیم نیکی و بهاره خیلی بی ذوق شایدم یه کم ترسیده از سر و صداهای بلند اونجا چسبیده بودن به ما و میگفتن بریم خونه من خیلی اصراری نداشتم از ناراحتی میخندیدم که ما چه ذوقی کردیم بچه ها رو آوردیم اینا خیلی حسی به اینجا ندارن برگردیم بهتره مامان بهاره هم یه کم نا امید شد اما باز گفت بذار به زور ببریمشون هم ترسشون بریزه هم اینکه به مرور عادت میکنن خلاصه بعد از کلی تشویق به زور سوار شدیم ما هم سوار شدیم بعدش اونا هم ذوق نشون دادن من اونقدر الکی جیغ زدم که صدام گرفت نیکی ...
15 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد