چهارمین روز مهدکورک
امروز ساعت 8ونیم بیدار شد ولی خوب تا راه بیفتیم یه کم طول کشید آخه ندا اومده بود کار داشت خودش با رضایت اومد کفش نویی که دیشب گرفته بودم پوشید تا رسیدیم مهد بدو بدو جلوتر از من میرفت پله ها رو که بالا میرفت به من میگفت دستت رو به دیوار بگیر نخوری زمین خودش با رغبت کفشاش رو درآورد و رفت پیش مربی ش منم رفتم تو دفتر و مشغول دیدن کارای نیکی شدم (از مانیتور مدار بسته) خوب بازی میکرد نقاشی کشیدن شعر خیار خوندن که همش صدای مربی میومد که تلاش میکرد بچه ها رو به وجد بیاره و بگن خیار خیار خیارچه خونش کجاست تو باغچه دیگه بقیه اش رو بلد نیستم بعد نوار بچه گونه گذاشتن و میپرید...



