نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

منو دوست داری؟

داری تو تختت وول میخوری که مثلا بخوابی هی با عروسکت بازی میکنی و حرف میزنی هی ازش میپرسی منو دوست داری؟ منو دوست داری؟ عزیزم دچار کمبود محبت شدی؟ (نیکی عاشق درگوشی حرف زدنه فک میکنه حرف مهمیه و اونو به حساب آوردیم به خاطر همین گاهی در گوشش میگم من خیلی دوست دارم تو هم منو دوست داری؟ فک کنم این حرفش از همین نشات میگیره)
16 ارديبهشت 1392

اعتراف مادرانه

نیکی جان اعتراف میکنم یه وقتایی واست غذا درست میکنم ولی میدونم نمیخوری و میخوای باهاش همه جا رو رنگ کنی زودتر خودم میخورم برات بادوم پوست کندم که پودر کنم ولی همش رو خودم خوردم بابات به عنوان جایزه واست آلوچه و هله هوله میخره و من میگم اینا واسه بچه خوب نیست همشو میخورم همین امروز ندا سیب پوست کند و آورد مامان بهاره نگه داشت گفت شاید بهاره دوست داشت بخوره ولی من همش رو خوردم تازه اونم تشویق کردم که بخوره گفتم اون یه ذره به جایی نمیرسه بعدشم بچه ها با هم دعواشون میشه و اونم خورد صبح میرفتیم مهدکودک ندا واسه هر دومون لقمه گرفت من واسه خودمو خوردم نونش تازه بود چشمم به لقمه تو بود که نندازیش نخوردی و دادی به من خیلی خوشحالم کردی ازت مم...
16 ارديبهشت 1392

بچه مستقل

قبلا گفتم که خیلی خیلی دوست داره همه کاراش رو خودش انجام بده و کم کم داره تمرین میکنه که دوری از من هم واسش سخت مباشه اما فکر نمیکردم به این سرعت نشون بده بهاره اومده بود خونمون نیم ساعتی بازی کرد و با مامانش رفت(بهاره 4 سالشه و فقط در حضور مامانش میاد خونمون) بعد رفتن اونها نیکی رفت خونه ندا بعد با سر و صدا اومد خونمون که مامان بسی(بستنی) بده بسی بده هانی بسی میخواد با اصرار نیکی بستنی دادم  و رفت بعد از حدود یه ساعت دیدم سر و صدا میاد بهاره و مامانش و نیکی دم در هستن مامان بهاره میگه دخترت تحویل شما؟!؟! میگم مگه پیش شما بود؟ میگه آره خیلی وقته اومده بود خونمون بازی میکردن میگم به نظرت میتونم به آینده این دختر امیدوار بود دیگه ...
16 ارديبهشت 1392

حمام

خیلی وقته که نیکی به خاطر سر خوردن تو حموم ازش فراریه و گاهی با ترفندهایی به حمام میرود وقتی یه جایی از بدنش مثل دست پا کله اش میخاره میگم بریم حموم تمیز شی دیگه خودمون جرات نداریم جایی رو بخارونیم چون اصرار میکنه" حموم نرفتی ؟ برو حموم خوب شی"؟!؟!؟
16 ارديبهشت 1392

وقتی کنارم نیستی

وقتی تو خونه ای کم کم واسه اهل خونه همه چی عادی میشه حتی شلوغ کاریا و شیطنتت میدونم یه روزی به نبودنت هم عادت میکنیم وقتی که بری مدرسه وقتی که بری دانشگاه شاید راه دور وقتی که بری سر کار شاید ماموریت راه دور و وقتی که ازدواج کنی ولی همیشه اولش سخته وقتی اولین بار با دایی رفتی بیرون وقتی واسه اولین بار تنها خونه عزیز خوابیدی و حالا که تنها گذاشتمت مهد و اومدم خونه میدونم داره بهت خوش میگذره ولی این یه حس مشترک مادرانه است که در نبودت دلتنگ میشم و دوست دارم کنارم باشی
15 ارديبهشت 1392

عروسی

نیکی جان نیکی جان چقدر آخه شیطونی میکنی و خستگی نداری دیروز رفتیم عروسی همش تو راهرو بودی و از ÷له بالا ÷ایین میرفتی و منو دنبال خودت میکشوندی شام خوردنی هم که دیگه نگو با برنج همه جا رو فرش کردی از لباس خاله گرفته تا میز و زیر میز و صندلی ها برگشتنی هم تو حیاط کلی آب بازی کردی و خودت رو خیس کردی و صورتت رو کردی تو حوض بالاخره گذشت اما به تو بیشتر از همه خوش گذشت عزیزم همه روزهات رو اینگونه خندان میخواهم
12 ارديبهشت 1392

حس مادرانه من به مهد رفتن نیکی

احساس خوبی دارم که نیکی رو گذاشتم مهد وقتی از مانیتور میبینم که داره بازی میکنه و دنبال بچه هاست وقتی صدای خاله گفتنش از همه بچه ها بلندتره وقتی میبینم مربیش نازش میکنه و با محبت به حرفاش گوش میده وقتی موقع خداحافظی واسه مربیش دست تکون میده و بوس میفرسته حس میکنم چقدر بچه ام بزرگ شده بچه ام داره محبت به دیگران و همکاری باهاشون رو یاد میگیره دلم قنج میره واسه وقتی که بیاد خونه و از مهد و دوستاش برام تعریف کنه خدایا شکرت که همچین حسی رو گذاشتی و میتونم عاشق بچه ام باشم و از بودن باهاش لذت ببرم
10 ارديبهشت 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد