نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

رفتیم جشن نامزدی

دیروز (20اردیبهشت)رفتیم جشن نامزدی شبنم (دختر همکار خاله آتو) این دومین بار بود که واسه جشن نیکی به سالن میرفت اولین بار تو 6 ماهگی رفتیم عروسی و صدای زیاد اونجا حسابی نیکی رو کلافه کرد و گریه اش انداخت و باباش مجبور شد تمام مدت اونو تو ماشین نگه داره به خاطر همین 2جای دیگه دعوت شدیم و نرفتیم گفتیم الان نیکی یکسالش رد شده یه امتحانی بکننیم کفشای سوتی جدیدش رو چون خیلی دوست داره پاش کردم و رفتیم اونم به هوای کفشا و سالن باز همش در رفت و آمد بود وقتی صدای خواننده قطع میشد صدای نیکی به گوش میرسید که از اینور میرفت اونطرف و برمیگشت خیلی خوشش اومده بود همش یا نانا میکرد یا میدوید منم همش به دنبالش . وقت شام هر کاریش کردم نشست گذاشتمش زمین دید...
21 ارديبهشت 1391

رحمت الهی

دیروز رفتیم خونه خاله زهرا با عسل یه کم بازی کنی تو شیطون و آزاد اونم حساس نمیدونم چرا هر دفه میریم اونجا اشک عسل رو در میاری این دفه زدی ماهی بلورش رو شکوندی و کلی عسل رو غمگین کردی بهش قول دادم واسش بخرم واسه عزیزجون که باید چک سفید بکشیم بس که لیوان و نمکدون و بشقاب شکوندی واسه عسل هم باید جهاز بخریم آخه رحمت خدایی چجوری بگم دوستت دارم؟ این شیطنت ها رو نکنی بازم تو دل مامانی جا داری عزیزم اینقدر تلاش نکن
18 ارديبهشت 1391

مسی

من و باباش همیشه در همه زمینه ها از هم تشکر میکنیم تا حدی که یه روز مامانم برگشت گفت در مقابل وظیفه که اینهمه تشکر نمیکنن . نمیدونم ،ولی عادتم شده مرسی از دهنم نمیفته الان این شده عادت نیکی اون روز به مامانم میگم شاید جواب اون سوالت همین باشه که با هر مسی گفتن نیکی دلمون هزار بار واسش میلرزه هر چی بهش میدم (آب ،غذا، اسباب بازی و...) با زبون شیرینش میگه مسی اولین بار از تعجب شاخ درآوردم ولی الان کلی ذوق میکنم تازه هواسم جمع شده که میگن بچه ها آینه پدر و مادرن یعنی چی وقتی یه چیزی دست من میده منم بهش میگم مرسی اونم از ذوقش میره هر چی دم دستش باشه کشون کشون میاره بهم میده که باز ازش تشکر کنم بعد خودشو لوس میکنه دستاش رو باز میکنه و...
17 ارديبهشت 1391

ماجراهای نیکی کوچولو

عاشق تولده همش کبریت نشون میده که روشن کنیم و اون فوت کنه آخرش ولسش شمع روشن کردیم با شیرینی که دایی بهزاد واسه روز معلم واسه عزیز خریده بود جشن گرفتیم   هم تسبیح و هم گوشی ( که واسه نیکی معنی نانا میده) تعمیرکار کوچک بابایی از پشت یه کم با تلوزیون ور رفت دیگه نیکی ول کن نبود یه پیچ گوشتی گرفته بود دستش و میخواست بره پشت تلوزیون . کلی کلنجار رفتیم تا یادش رفت آخرش رفت یه سوراخی تو در پیدا کرد(که خودش با کلید درست کرده بود)و اونجا دلش رو خالی کرد   خوشحالی از نوع نیکی دقت کردی تلفن رفته اون بالاها؟ از دست نیکی خانم   کریر رو از تو ماشین آوردیم خونه و کلی نیکی باهاش بازی کرد وقتی نیکی یاد بچگیا...
16 ارديبهشت 1391

پیشی

5شنبه صبح یه دسر خوشمزه با شیر و خامه و بیسکوییت و مغز ها درست کردم که واسه بهاره ببرم بهاره دختر 3 ساله همسایمونه که 10 روز پیش به خاطر برخورد سنگ به سرش جمجمه اش رو عمل کردن الان خدا رو شکر حالش خیلی خوبه چند بار بهش سر زدیم و چیزایی رو که دوست داره واسش بردیم 5شنبه هم شال و کلاه کردیم چون دستم پر بود جلو میرفتم و به نیکی گفتم باهام بیاد تو راهرو یه گربه نشسته بود و زل زده بود گاهی هم میو میو میکرد از کنارش رد شدم  و اون بدون هیچ ترسی تکون نخورد آسانسور رو که زدم دیدم نیکی نیست برگشتم دیدم نیکی ایستاده گربه رو ناز میکنه گربه هم خودشو لوس میکنه و به پای نیکی میماله اول خواستم عکس بگیرم گفتم نکنه گربه بترسه و چنگ بندازه بعد گفتم ن...
15 ارديبهشت 1391

شبی در کنار عزیزجون

   دیشب عجب شبی بود 5 شنبه بود و ما طبق همعمول هر هفته اومدیم خونه عزیزجون چون ظهر فقط نیم ساعت خوابیده بود فک کردم شب خیلی خوب میخوابی یه ربع 9 خوابید و 10ونیم با گریه بیدار شد تقریبا یک ساعتی هی میخوابید و هی با گریه پا میشد نمیدونم جاییش درد میکرد خواب میدید یا چش بود ما که نفهمیدیدم ساعت 2و نیم صبح بیدار شد و یه کم نشست و باز خوابید ساعت 4 صبح باز با گریه بیدار شد خاله آتو و مامانم اومده بودن ببینن چش شده که دیگه خواب از سرش پرید . حالا شیطونیش گل کرده بود و هی میخندید و بازی میکرد تازه گشنش هم شده بود که مامانم زحمتش رو کشید و غذا گرم کرد و خورد خلاصه که واسه خودش شبی بود صبح جمعه هم همگی ساعت 8 برپا بودن ...
15 ارديبهشت 1391

خدایا از دست این گل دختر به تو پناه میارم

خدایا این نی نی های شیطون رو خودت حفظ کن به همه مامانا هم کلی توان و انرژی و صبر بده آخه نیکی کوچولو کی بزرگ میش بتونی تمیز غذا بخوری؟ از وقتی به غدا افتادی حداقل روزی یه بار این ماشین لباسشویی واسه تو کار میکنه بس که غذارو پخش و پلا میکنی هیچوقت اجازه نمیدی من بهت غذا بدم میخوای خودت بخوری تازی اگه بخوری من کلی خوشحال میشم همش رو میریزی رو دست و پات و زمین دیروز تو آشپزخونه سرگرم بودم همیشه وقت ظرف شستن حوصله ات سر میره و میچسبی به پام و نق میزنی منم اینجور کارا رو میذارم وقتی که خوابیدی انجام بدم . ولی دیدم تا سرت گرمه چند تا ظرف بشورم بعدش با هم بریم پارک قبلش لباساتم عوض کرده بودم که آماده باشیم دیدم صدات در نمیاد گفتم این نیکی یه چی...
14 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد