نوه اول ، برخوردا و تشکر ویژه
نیکی من نوه اول خانواده مادریمه و نماد عشق و محبته. آخه میدونی آخرین بچه ای که تو این خانواده بوده الان 23 سالشه یعنی خواهر کوچیکم خوب همه خیلی ذوق دارن که با این فرشته کوچولو طوری رفتار کنن که دلشون خالی شه و میون این رفتارا و گفتمان ها خیلی اختلاف نظر هست عزیزجون مامان بزرگ نیکی اکثرا خیلی محکم( با تاکید خیلی محکم) نیکی رو میبوسه و تو بغلش فشار میده ومیگهاین نشونه علاقه و عشق منه باباجون( بابابزرگ نیکی) خیلی دوست داره همیشه همراهش باشه چه موقع بیداری و چه خواب همش کنارشه و با خودش بیرون میبره حتی وقتی با ماشین میریم بیرون حاضر نیست اونو از خودش جدا کنه و پشت فرمون روی پاش میشونه بهش هرچیزی که خودش دوست داره میده بخوره...
نویسنده :
آرزو
13:36
نیکی کلک میزند
خیلی بلا شده دیروز 2بار خوابوندمش چشما بسته بدن شل رفت که خوابای خوب ببینه اما یه مرتبه بدون هیچ اتفاقی یهو بلند شده هیجان زده زل زده و میخنده انگار که یه دقیقه قبل کلی بازی کرده همین باعث شد نیک ساعت من و بابایی بخندیم تصورشم جالبه چه برسه به دیدن قیافه نیکی :) ساعت 6 صبحه و نیکی یه بار بیدار شده شیر خورده و درباره چرتش برد تو تختشه و من نشستم و به خواب نازش نگاه میکنم با کمال تعجب میبینم بیدار شد و داره از درز نرده ها منو میبینه بهش میخندم و میگم زوده حالا مامانی یه کم دیگه بخواب بعد چند لحطه با لبخند پشتش رو میکنه به من و میخوابه :) ...
نویسنده :
آرزو
13:34
اندر احوالات این روزها
عزیز من این روزا سخت در تلاشه که بتونه رو زانوهاش 4دست و پا راه بره وقتی بلندش میکنم ( که عاشقه بلند شدنه که دنیا رو از بالا ببینه) میایسته و دستش رو به جایی بند میکنه تا چند ثانیه بدون کمک وا میسته وقتی باباش میاد دیگه تو دست من بند نمیشه هر جا بابایی میره اونم دنبالش سینه خیز میره اسباب بازی هم که خیلی دوست داره سیمه . آره میگرده دنبال گوشه های خونه سیایی رو که زیر موکت یا فرشن میکشه بیرون و میجوه مث خرگوش دیروز که شقایق نبود باهاش بازی کنه کلی کلافه بود باباش بردش بیرون درشون رو میزد اما کسی نبود یه کم گشتن و اومدن ساعت 10 شده و نیکی هنوز بیدار نشده البته صبح سا...
نویسنده :
آرزو
13:28
بازی و استقلال
نیکی بغل منه و داره با در پلاستیکی آب معدنی بازی میکنه از دستش میفته رو زمین دولا میشه که برش داره واسه اینکه هم اینجوری بغل کردن واسم سخته و هم اینکه احتمال داره نیکی بیفته زودتر از نیکی خودم در رو برمیدارم و به دستش میدم نگاش میکنه و دوباره میندازتش و قضیه تکرار میشه میدم دستش و برای بار سوم هم میندازتش فک میکنم از این بازی لذت میبره پس مانعش نمیشم و چندین بار بدون اینکه نیکی یا من خسته بشیم بازی رو تکرار میکنیم ایندفعه خودم دولا میشم و نیکی که تو بغلمه خودش در رو برمیداره و دیگه نمیندازتش و باهاش بازی میکنه تازه به این فکر میکنم که تمام این مدت منتظر همین عکس العمل بوده نمیخواسته من برش دارم میخواسته خودش انداخته ، خودش هم برداره ...
نویسنده :
آرزو
9:37
آرزوی آرزو
تمام تصویری که از بچه دار شدن داشتم این بود که دستشو بگیرم و شبا هم شعر بخونیم و بریم پارک با هم شیطونی کنیم و بازی و خنده با اینکه اونموقع ها بچه نداشتم ولی همیشه صدای خنده ات توی گوشم بود هر وقت دلم میگرفت میرفتم پارک و شادی بچه ها رو میدیدم این خوشحالیشون خنده های بی دلیلشون جست و خیز بی خستگیشون التماس اینکه بازم بمونیم همه و همه قلبمو پر از شادی میکرد دیروز فرصتی شد با هم بریم پارک کالسکه نبردم خواستم تو بغلم باشی حست کنم و لحظه های شاد رو با هم باشیم . اوووووه چقدر بچه با مامان و باباشون اومده بودن 2قلو هم توشون بود اول کلی ذوق زده بودی و به همه جا نگاه میکردی صدا در میاوردی که نشونه خوشحالیت بود ولی بعد فقط میدیدی نه حرف...
نویسنده :
آرزو
9:24
لذت خوردن
بعضی روزا اونقدر کیف میده که هر کاری دوست داری بکنی وای که چه لذت بخشه ,و در آخر یه حمام توی سینک ظرفشویی البته گفته باشم مامان نیکی اجازه خوردن نوشابه بهش نمیده این یکی از دستش در رفت که خدا رو شکر خودشم انگار زیاد خوشش نیومدش ...
نویسنده :
آرزو
20:10








