اولین اوف
امروز خیلی خوب شروع شد نمیدونم الکی حس خوبی داشتم زود بیدار شدم کارام رو کردم دوش گرفتم نیکی بیدار شد صبجونه واسش فرنی درست کردم یه خرده باهاش بازی کردم ساعت 11 خوابید دوباره که بیدار شد سوپش رو دادم بچه ها بیرون بازی میکردن صداشون نیکی رو به خودش جلب کرد قبلا گفته بودم بچه ها رو خیلی دوست داره بیقرار شد و باعث شد لباساش رو عوض کردم کفش پوشوندم و رفتیم تو راهرو گذاشتمش تو روروئک خیلی ذوق زده بود از ذوقش جیغ میکشید با بچه ها بازی میکرد و صداشون راهرو رو برداشته بود بعد یکساعت بازی نمیدونم در یک چشم به هم زدن اول همشون ساکت شدن بعد صدای جیغ نیکی بلند شد سریع رفتم بالا سرش و از روروئک برش داشتم رو دماغش خونی بود هی میگم چی شد؟ بچه ها میندازن تق...
نویسنده :
آرزو
23:06





