نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

مولودی

یه اتفاق جالب همیشه با کله میرفتی خونه عزیز دیروز از مهد دراومدیم و مستقیم رفتیم اونجا ولی تو همش گریه کردی نریم خونه عزیز بریم خونه عسل عسل حساسه و تو شلوغ کار .یه کم با هم بازی میکنید بعد با هم سر ناسازگاری میذارید ولی خیلی دوسش داری وقتی با کلی منت کشی بردمت خونه عزیز دیدم عسل اونجاست از خوشحالی داشتی پر درمیاوردی بعد ناهار رفتیم مولودی خونه مامان بزرگ آراد خدا رو شکر خرابکاری نکردی جز اینکه سر ناهار سه بشقاب شکوندی سر مولودی هم نزدیک بود بیفتی تو کیک با مشت رفتی توش .حتی 1دقیقه هم پیش من نبودی همش یا وسط میچرخیدی یا تو اتاقا بودی . من زیاد از شیطنتت به معصومه(مامان آراد)گفته بودم اونم از پسرش . آراد از اول مجلس تا آخرش بغل ماما...
5 تير 1392

نیمه شعبان مبارک

به به تولد عید شما مبارک جشن نیمه شعبان رسید و من به خاطر شیطنت این دختر امسال تو هیچ مراسمی شرکت نکردم پارسال که رفتیم همش تو سالن و حیاط و... دنبال این خانم کوچولو بودم امسال تپل شدم نفسم در نمیاد دنبال بازی کنم به هر حال خونه بودیم و در جوار خوانواده از شیطنت های نیکی هم لذت بردیم هم حرص خوردیم یهدوربین قدیمی داشتیم نو بود اما قدیمی تقدیم به نیکی شد که هی عکس بگیره شوخی شوخی زد تو دماغ خوشگلم از دیروز تا حالا درد میکنه فراوون نمیشه بهش دست زد یه بار هم خواست مثلا مسخره بازی دربیاره که من بخندم گوشی تلفن رو کوبوند تو صورتم خلاصه کلی خودش حال میکنه و ما رو از حال میبره یه کلمه جدید که کشف کردم اینه سرسویی(sarsuei) اگه گفتی یعنی چی...
4 تير 1392

به روایت تصویر

این سارا کوچولو 9ماهشه رفتیم دیدنش اولش خیلی خوب با هم تا نمیکردن نیکی یه کم به هوای اون لوس شده بود و مثل اون 4دست و پا راه میرفت و جسودیش میشد ولی بعد رابطه شون خوب شد اینم فاطمه است که محمد(داداشش) رو بغل کرده نیکی چه نگاهی بهش میکنه فک نکنید مهمونی یا مراسمیه ها اینجا راهروی عزیزایناست نیکی کفشا رو از جاکفشی ریخته بیرون و داره جفت میکنه قشنگ شده؟ اینجا هم حال کرده 4-5دست لباس رو هم بپوشه و کمدش رو بریزه بیرون واسه انتخاب لباس بعدش 4*8 برقصه اینم نیکی تر و تمیز که از حمام اومده و کلی داره حال میکنه ...
29 خرداد 1392

پدر دربیار

چند روزیه بابایی رفته یه مسافرت کاری من و تو موندیم و با هم سر وکله میزنیم دیشب خونه عزیز بودیم وای وای چه آتیشی سوزوندی تا بخوابی من که خوابیدم اما تو با عزیز کلنجار میرفتی خلاصه که در نبود بابا خیلی هم بهت بد نمیگذره اما بهت میگم چی کار میکنی خودت جواب میدی پدر درمیارم قربون اون شیرین زبونیت برم من
28 خرداد 1392

ماجراهای شبانه

ساعت 11 شبه معمولا ساعت 10 به بعد پروسه خواب ما شروع میشه کنار تخت نیکی یه صندلی گذاشتم که حکم میز رو واسه نیکی داره روش یه لیوان آب و یه شیشه شیر هست که خودش برداره و بخوره منو صدا میکنه میگم بله؟ میگه مامان برنج میخوام منم خوابالو میگم بلند شو بیا بریم برنج بدم بلند میشه از تخت میاد پایین بعد شروع به بازی میکنه میگم برنج مگه نمیخوای میگه نه آبوه(به شیشه شیرش میگه گاهی توش آبمیوه میریزم اون بهش آبوه میگه) بلند میشم و میپرسم برنج میخوای یا آبوه نگام میکنه میگه آب!!! من دراز میکشم خوب رو میزت هست برو بخور یه کم بازی در میاره و بعدش میگه نه بریم برنج خلاصه گاهی میشه که فکر میکنم این بچه 2ساله چقدر علاقه داره که مادرش ...
27 خرداد 1392

اولین جشن مهدکودکی

شنبه 25 خرداد قرار بود واسه فارغ التحصیلان پیش دبستانی جشن بگیرن همه دعوت بودن بهمون کارت دادن مردد بودم که برم یا نه اما گفتم هم جشنه هم خودم پیششم بذار کنار بچه ها خوش بگذرونه ساعت یه ربع 10 راه افتادیم و رفتیم جشن ساعت 10 شروع میشد جای هر دومون خوب بود اولش اونقدر قشنگ نشسته بود کنار بچه ها که آدم حظ میکرد اما هی برمیگشت و منو نگاه میکرد میخواست مطمین بشه که من هستم و نمیرم بعد نیم ساعت بلند شد و اومد پیشم بعدشم انگار من مجوز دادم واسه شیطونی هی رفت اومد هی دست زد میرفت بیرون در میرفت جلوی سن میرفت زیر دست و پای فیلمبردار خلاصه من و مربیش دنبالش بودیم 2 نفری حریفش نبودیم به من میگفت تو با این چیکار میکنی؟ اینقدر شیطون و کنجکاوه ...
26 خرداد 1392

شام ساعت 12

 ساعت 11 شب رفتیم بخوابیم دعا دعا میکنم نیکی زود بخوابه یه کم وول میزنه یه کم غر میزنه چند بار میگه مامان آب بده آبوه(شیشه) بده همه رو رو یه صندلی کنار تختش میذارم معمولا خودش برمیداره میخوره اما بهونه میاره که مامان بده بعد که زورش نمیرسه منو از جا بلند کنه میگه مامان جیش دارم مثل فنر میپرم با قربون صدقه راهی دستشویی میشم یه کم آب بازی میکنه کارش که تموم میشه تمیز میکنم میاد لباس بپوشه بازی درمیاره به اصرار من میپوشه و بعد میگه پی پی کردم جایزه میخری ؟ میگم آره صبح بابا بیدار شه واست جایزه میخره میریم تو رختخواب باز غلط میزنه میدونم گشنشه ساعت نزدیک 12 شده یه بار ساعت 12 ظهر ناهار خورده یه بار ساعت 7بعد ازظهر نصفه تخم مرغ خورده از تر...
23 خرداد 1392

عروسی عروسی

 جمعه که از مسافرت برگشتیم مستقیم رفتیم خونه عزیز خسته و له و لوه بودیم نیکی هم شیطنت میکرد نذاشت یه استراتی داشته باشیم ساعت 5 بلند شدیم دوش گرفتیم و رفتیم عروسی شبنم دختر همکار خاله آتو فک نمیکردم خوش بگذره خسته هم بودم حس اینکه همش تو راهرو دنبال نیکی بدوم نداشتم اما برعکس تصورم خیلی خوش گذشت آخه نیکی همش وسط بود و یا با بچه ها بازی میکرد یا میرقصید و من از اینکه میدیدم بچه ام بزرگ شده و خودش از پس خودش برمیاد کلی ذوق زده شدم واقعا حسیه که نمیشه توصیفش کرد از بازی و رقصیدن نیکی کلی کیف کردم و برخود بالیدم اینم بادکنک هایی که در اواخر مراسم همه رو برداشتن و به شادیشون افزودن ...
20 خرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد