آَش بهش نمیسازها
تا میاد به مهد عادت کنه یه چیزی میشه رفتم دنبالش تو مهد دیدم آش دارن خانم مدیر صدا میزنه میگه واسه مامان نیکی آش بریزید بیاد تو کلاس به به رفتم تو کلاس و نیکی و نیکی اومد کنارم مثل همیشه لوس شد و الکی نق نق کرد که یعنی کجا بودی دلم تنگ شده بود ولی تا آش برام میارن زودی ساکت میشه دهنشو باز میکنه مربیش میگه یه بشقاب آش خورده باز گشنشه؟ میگم نمیدونم شاید هوس کرده با منم بخوره خلاصه با هم تمومش میکنیم برگشتنی میگم چه شعری خوندی میگه هواپیما صدا کرد دست تکون دادم براش چی خوردی؟ هام چیکار کردی؟ سرسره بازی میرسیم خونه بهاره داره تو راهرو غذا میخوره مامانش براش مرغ و برنج و ماست خیار آورده نیکی میگه منم میخوام براش ظرف میبرم یه ذره میکشه و ن...
عشق از نوع نیکی
معمولا سبح ها زود بیدار میشم و ظهر کم پیش میاد که بخوابم به خاطر همین شب ساعت 10 دیگه برق چشام میره میگم همه چی سرجاش باشه تا من حدود 10 و 11 شب بخوابم ولی گاهی نیکی خوابش نمیبره یا فرمایشات جدید یادش میفته تازه چشام گرم خواب شده بود که نیکی صدا میزنه مامان مامان میگه چیه مامان جیش داری میگه نه آب میخوای نه پس چیه؟ مامان بیا . چی کار داری؟ بیا دستمو بوس کنم؟!؟!؟ چی؟ بیا دستمو بوس کنم خوب بوس کن نه تو بیا من بوس کنم؟ نه بیا به زور از تخت اومدم پایین رفتم سر تخت نیکی نیکی بلند شده منو بغل کرده دستام رو بوس میکنه ا نیکی چی شده ؟ بغلش کردم بوسش کردم قربون صدقه اش رفتم نیکی خواب دیدی؟ چی شده ول کن نیست هی بوسم میکنه آخرش...
اولین اردو
آخخخخخخی دیدی اینم گذشت رفتن اردو و اومدن خیلی خوب و خوشحال هر چند نیکی خیلی تعریف نکرد که چی گذشته اما عوضش عسل کلی حرف واسه گفتن داشت مربیشون میگفت همش دست عسل رو گرفته بود و یه دستش هم به من بود هر چی بود حس خوبی بود اینکه واسه اولین بار بدون من رفت اردو 8ونیم رفتن و یک ربع یک برگشتن با عسل و مامانش اومدیم خونه ناهار خوردیم باز بچه ها شیطنت کردن تا 5 که عسل رفت و نیکی تا 7 خوابید اونوقت شب ما میخواستیم بخوابیم و اون نمیخوابید کلی کل کل کردیم و ما رو مچل کرد تا خوابید (بعدا فهمیدم که آتوسا و مامانم تا صبح از اضطراب نخوابیده بودن همش نگران نیکی بودن که نکنه بره و اتفاقی واسش بیفته ) خدا رو شکر بازم یه روز قشنگ تموم شد مربیشون ...
اردو
خیلی وقت پیش یه فیلم دیدم که راجع به اردو رفتن بچه های مدرسه بود مامان یکی از بچه ها اجازه نمیداد که بره و بچه خیلی اصرار داشت که با بچه ها باشه مامان خودم آدم راحتی بود هر جا که حس میکرد بهمون خوش میگذره اجازه میداد خیلی وقتا خودمون رضایت نامه مینوشتیم و میبردیم بعدا بهش میگفتیم طفلی سرکار میرفت و ما هم که بچه های بازیگوش و فراموشکار حالا خودم در مقام یه مادر میخوام نیکی رو امروز بفرستم اردو کجا؟ باغ وحش اولش هیجانزده بودم و خوشحال ولی بعد استرس گرفتم نکنه اینجور بشه نکنه اونجور بشه خلاصه با هر استرسی بود گفتم نیکی هم میاد دیشب چجوری خوابیدم؟ همش خواب باغ وحش و نیکی و لباسش رو میدیدم اگه اونجا دستشوییش بگیره و نگه اگه تو راه خسته ...
مراقب آرزو کردن خود باشید
آخی زندگی رو میبینی با آدم چه میکنه گاهی که خسته میشی دلت میخواد یکی نازت رو بکشه مثل بچه ها بشی و همه چی واست آماده باشه همه اینا رو آرزو کردم ولی دلم نمیخواست مریض بشم فک کنم درست حسابی آرزو نکردم از دیروز سرما خوردم چه سرما خوردنی به به باغت آباد این فرت فرت بینی و سردرد از همه چی بدتره خلاصه اینم از هدیه نیکی به مامانش(هر چه از دوست رسد نیکوست)
روز موزه
به مناسبت روز جهانی موزه ، همه موزه ها رایگان بود همین باعث شد که جمعه خونه نشینیم و به بهانه ای بود که یه دوری تو شهر بزنیم ناهار درست کردیم و با عزیز و آتو رفتیم بیرون اول رفتیم پارک نیاوران ناهار خوردیم و نیکی بازی کرد موقع ناهار خوردن نیکی غذای خودش رو به کلاغا و گربه ها بخشید اووووووووه اندازه 4-5 تا گربه و 12-13 تا کلاغ دورمون جمع شده بودن نیکی کلی ذوق زده شده بود بعدش که تعدادشون زیاد شد انگار ترسید هی میگفت برو خونتون برو پیش مامانت . خلاصه کلی سرگرم شدیم بعدشم که سرسره و تاب و الاکلنگ پیاده هم نمیشد!! بعد رفتیم موزه طبیعت و حیات وحش تو داراباد خوب بود یه کم گشتیم و نیکی زیاد از دیدن حیوانات خشک شده هیجانی نشد زیاد عکس العمل ...
آخر هفته
آخی بعضی وقتا چقدر زمان دیر میگذره و همش آدم دعا دعا میکنه این لحظات به خوبی تموم بشن یه هفته ای که گذشت واقعا واسم سخت بود نیکی که مریض میشه کم حوصله میشه لب به غذا نمیزنه بیشتر انگشتش تو دهنشه حرف گوش نمیده لجباز میشه خلاصه کلام با مریضی نیکی منم بدقلق میشم و حساس ،بیشتر گیر میدم عصبی میشم و کل خونه درگیر میشه خیلی سعی میکنم خونسرد باشم اما توقعم بالا میره و احتیاج خیلی زیادی به کمک اطرافیان دارم از طرفی مثلا دلم نمیخواد اونا رو درگیر ماجرا کنم اینه که اینجوری میشه آخر هفته مامانم مثل یه فرشته نجات اومد و شب نیکی رو برد خونشون گفتم امشب که نیکی نیست با آرامش بخوابم اما تا صبح از فکر نیکی همش بیدار شدم میترسیدم شب تب کنه و مامانم متوج...
و...دوشنبه ابری
دلم گاهی میگیره مخصوصا وقتی نیکی مریضه و نه غذا میخوره نه حوصله کاری رو داره همش بهانه میگیره امروزم از اون روزاستصبح کلی تب داشت و به زور دارو و آب بازی تبش رو پایین آوردم مهد هم نرفتیم بهش که نگاه میکنم دلم تنگ مییشه واسه بچگیای خودم. دوست داشتم اونقدر توانایی داشتم که بتونم قدم به قدمش بازی کنم بدوم بچگی کنم توی پارک سرسره بازی کنم الان که سنگین تر شدم و نفسم میگیره بیشتر دلم تنگ میشه با بیحوصلگی لباسای شسته رو پهن میکنم در حال مرتب کردن خونه میبینم تمام لباسای خیس وسط خونه ویلونه نیکی همه رو دنبال خودش قطار کرده و داره باهاشون بازی میکنه به من نگاه میکنه با صدای تو دماغیش میخنده و میگه دوست داری؟ دارم بازی میکنم خنده تلخ منو میبی...




