نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

تولد دایی امید

یکشنبه بعد چند روز تاخیر رفتیم خونه عزیز واسه تولد داداشی نیکی کلی ذوق به خرج داد با رقصیدن و شیرین زبونیش و شلوغ کاریش همه رو سرگرم کرده بود فقط عاشق اینه که شمع روشن کنی و اون فوت کنه   دایی امید تولدت مبارک امیدوارم همیشه سالم و شاد و موفق باشی دایی خوش اخلاق خیلی خیلی دوستت داریم با خنده هات همیشه جمعمون رو شاد و سرزنده میکنی ...
23 ارديبهشت 1392

2روز بدون مهد

جمعه شب که از خونه عزیز اومدیم انگار هوا سرد بود با اینکه نیکی حالش خوب بود و شیطونی میکرد متوجه نشدم که کی سرما خورد صبح شنبه با سرفه بیدار شد و چند تا تک سرفه داشت اما خشک نبود بینی اش هم گرفته بود داشتم با خودم فکر میکردم که اول بریم دکتر بعد بریم مهد یا اول بریم مهد بعد دکتر ساعت 8و نیم بود صبحونه ای رو که واسه نیکی درست کرده بودم خودم خوردم(اغلب همینجوره صبح ها اشتهایی نداره مگر اینکه تو جمع باشیم) حاضرش کردم و خودم هم لباس پوشیدم بهش میگم کفشات رو بپوش برو دم در تا من بیام طفلی اومده میگه در قفِ (قفله) دنبال کلید همه جا رو میگردم یادم افتاد خونه عزیز جا مونده همیشه یه کلید یدکی داریم اما اونم پیدا نمیکنم همه کشوها و مانتوها و ک...
23 ارديبهشت 1392

دغم

دغم ،دغم دغم اومده (dagham) نیکی از خواب بیدار شده و اینا رو پشت سر هم تکرار میکنه منم متوجه نمیشم چی میگه میپرسم داغی؟ نه تختم ؟ نه دَ بَ ( پتو ) ؟ نه پس چی؟ هر چی به ذهنم میاد و نشون میدم و میچرسم اینو میخوای اونو میخوای؟ نیکی هم از اینکه من متوجه نمیشم عصبانیه و هی گریه میکنه و جمله اش رو تکرار میکنه آخر سر کاشف به عمل میاد که خانم دماغش اومده هر چند دیده نمیشد اما احساس میکرد که دماغش اومده و هی میگفت دغم ...
23 ارديبهشت 1392

نیکی نیست

ساعت 4 صبحه بیدار شدم روی نیکی رو بکشم اما نیکی دیروز بدون خداحافظی و خیلی مشتاقانه رفت خونه عزیز بدون یک کلمه حرف اضافه چه زود مامانا فراموش میشن
19 ارديبهشت 1392

منو دوست داری؟

داری تو تختت وول میخوری که مثلا بخوابی هی با عروسکت بازی میکنی و حرف میزنی هی ازش میپرسی منو دوست داری؟ منو دوست داری؟ عزیزم دچار کمبود محبت شدی؟ (نیکی عاشق درگوشی حرف زدنه فک میکنه حرف مهمیه و اونو به حساب آوردیم به خاطر همین گاهی در گوشش میگم من خیلی دوست دارم تو هم منو دوست داری؟ فک کنم این حرفش از همین نشات میگیره)
16 ارديبهشت 1392

اعتراف مادرانه

نیکی جان اعتراف میکنم یه وقتایی واست غذا درست میکنم ولی میدونم نمیخوری و میخوای باهاش همه جا رو رنگ کنی زودتر خودم میخورم برات بادوم پوست کندم که پودر کنم ولی همش رو خودم خوردم بابات به عنوان جایزه واست آلوچه و هله هوله میخره و من میگم اینا واسه بچه خوب نیست همشو میخورم همین امروز ندا سیب پوست کند و آورد مامان بهاره نگه داشت گفت شاید بهاره دوست داشت بخوره ولی من همش رو خوردم تازه اونم تشویق کردم که بخوره گفتم اون یه ذره به جایی نمیرسه بعدشم بچه ها با هم دعواشون میشه و اونم خورد صبح میرفتیم مهدکودک ندا واسه هر دومون لقمه گرفت من واسه خودمو خوردم نونش تازه بود چشمم به لقمه تو بود که نندازیش نخوردی و دادی به من خیلی خوشحالم کردی ازت مم...
16 ارديبهشت 1392

بچه مستقل

قبلا گفتم که خیلی خیلی دوست داره همه کاراش رو خودش انجام بده و کم کم داره تمرین میکنه که دوری از من هم واسش سخت مباشه اما فکر نمیکردم به این سرعت نشون بده بهاره اومده بود خونمون نیم ساعتی بازی کرد و با مامانش رفت(بهاره 4 سالشه و فقط در حضور مامانش میاد خونمون) بعد رفتن اونها نیکی رفت خونه ندا بعد با سر و صدا اومد خونمون که مامان بسی(بستنی) بده بسی بده هانی بسی میخواد با اصرار نیکی بستنی دادم  و رفت بعد از حدود یه ساعت دیدم سر و صدا میاد بهاره و مامانش و نیکی دم در هستن مامان بهاره میگه دخترت تحویل شما؟!؟! میگم مگه پیش شما بود؟ میگه آره خیلی وقته اومده بود خونمون بازی میکردن میگم به نظرت میتونم به آینده این دختر امیدوار بود دیگه ...
16 ارديبهشت 1392

حمام

خیلی وقته که نیکی به خاطر سر خوردن تو حموم ازش فراریه و گاهی با ترفندهایی به حمام میرود وقتی یه جایی از بدنش مثل دست پا کله اش میخاره میگم بریم حموم تمیز شی دیگه خودمون جرات نداریم جایی رو بخارونیم چون اصرار میکنه" حموم نرفتی ؟ برو حموم خوب شی"؟!؟!؟
16 ارديبهشت 1392

وقتی کنارم نیستی

وقتی تو خونه ای کم کم واسه اهل خونه همه چی عادی میشه حتی شلوغ کاریا و شیطنتت میدونم یه روزی به نبودنت هم عادت میکنیم وقتی که بری مدرسه وقتی که بری دانشگاه شاید راه دور وقتی که بری سر کار شاید ماموریت راه دور و وقتی که ازدواج کنی ولی همیشه اولش سخته وقتی اولین بار با دایی رفتی بیرون وقتی واسه اولین بار تنها خونه عزیز خوابیدی و حالا که تنها گذاشتمت مهد و اومدم خونه میدونم داره بهت خوش میگذره ولی این یه حس مشترک مادرانه است که در نبودت دلتنگ میشم و دوست دارم کنارم باشی
15 ارديبهشت 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد