نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

عشق زندگی

ماجرای مهدکودک

صبح رفتم مهد با اینکه حالم خوش نبود به خاطر اصرار نیکی رفتیم دم در مدیر نه چندان خوش اخلاق رو میبینم حال احوال میکنم نیکی رو ازم تحویل میگیره یعنی وسایلش رو میگیره و نیکی به سرعت میدوه طرف کلاسشون مدیر از دست نیکی شاکیه میگه لوس بارش آوردیدخیلی بهش بها میدید!!!! الهی بگردم واسه دخترم چرا ؟ چی شده این حرف رو میزنی؟ - خودمختاره هر چیزی رو میگه خودم ، آب میخواد از کلاس آب نمیخوره میره آشپزخونه میگه از یخچال بهم آب بده ، نظم کلاس رو رعایت نمیکنه، با کلاس پیش نمیره من: ؟!؟!؟!؟ اون بچه است کوچولوست اخلاقشه از نوزادی هم خود مختار بوده بچه مستقلیه نگران نباشید خوب میشه همه بچه ها یه جور نمیشن -؟!؟ من: با اجازه خداحافظ _______ ظهر ب...
25 شهريور 1392

احوالات خودم

سنگین شدم و بی حوصله شبا 2-3 ساعت میخوابم حس میکنم سیر شدم و بیدار میشم چندساعتی بیخواب میشم عوضش روزا بیحوصله ام و دلم میخواد بخوابم خونمون رو یه مقدار تغییر دادیم از یه خواب شده 2 خواب ولی هنوز خوب جمع و جور نشده همین بیشتر اذیتم میکنه دوست دارم پا شم حسابی ترتمیزش کنم اما نمیتونم نیکی خوشحاله که یه کم خونه مرتب شده اونموقع که بنایی داشتیم همش میگفت تخت منو درست کنید تعدش به همه میگفت عمو اومد خونمون رو درست کرد تخت منم درست شد هنوز شبا و گاهی روزا (تو خواب) نمیتونه خودش رو کنترل کنه و بیدار شه بره دستشویی گاهی شبا پوشکش میکنم دیشب هم 2 بار بغلش کردم بردم دستشویی این بهتره اما نمیتونم بغل بگیرمش سختمه دلم درد میگیره دلم براش می...
22 شهريور 1392

اوضاع احوالات این روزا

جند روزه مهمون خونه عزیز هستیم داریم خونه رو واسه ورود نی نی جدید آماده میکنیم میخوام بجه ها یه اتاق جدا داشته باشن تا از بودن کنار هم لذت ببرن اینجا که هستیم از همه نظر راحتیم ولی نیکی خیلی شیطون شده و گاهی اذیت میکنه همه میرن سرکار و برگشتنی خسه اند ولی نیکی ‍پرانرژی دوست داره باهاشون بازی کنه شوخی کنه تا ساعت 12 بیدار بمونه زندگی در کنار بزرگا خیلی مزه میده خیلی باصفاست اما حیف که طرز فکرمون فرق داره بچه دچار دوگانگی میشه یه رفتارایی رو من نمیپسندم  بلعکس یه رفتارایی رو اونا همین باعث میشه گاهی از هم دلگیر بشیم در کل بهمون خوش میگذره مخصوصا به نیکی که در صورت بودن عزیز یادش میره مامان داره آب میخواد عزیز رو صدا میکن...
6 شهريور 1392

تولد بابایی

23مرداد تولد بابا داووده مامان براش تدارک دید و کیک پخت و عزیز اینا رو دعوت کرد واسه شام عزیز جون زحمت کشیده بود یه کتابخونه خریده بود و من براش یه ساک که باهاش مسافرت های خوبی باهاش داشته باشه(آخه پیش میاد مسافرت کاری بره) از همه خوشحالتر تو این جشن کوچولو نیکی بود که نمیذاشت بابایی شمع ها رو فوت کنه هی روشن میکرد و خودش فوت میکرد لازم نیست که بگم کلی بالا پایین پرید کلی شیطونی کرد کلی شادباش گرفت تا شب ساعت 11ونیم باباجی رو ول کرد و گذاشت که برن خونشون طفلی باباش کلی تو بیرون گردوندش تا رضایتش رو جلب کرد بابایی تولدت مبارک ایشاله همیشه سالم و شاد در کنار هم باشیم دوستت داریم یه عالمه از طرف من و نیکی ...
23 مرداد 1392

چهارشنبه ها

چه رسم خوبیه چهارشنبه ها اجازه دارن یه اسباب بازی با خودشون ببرن مهد نیکی خیلی ذوق میکنه گاهی تو انتخاب اسباب بازی میمونه هی اینو برمیداره میذاره سر جاش همه رو جمع میکنه میکم فقط یه دونه میریزه زمین باز یکی دیگه رو برمیداره تا از در بیایم بیرون چندتا عوض میکنه آخرش هم دم در تصمیم میگیره یکی دیگه برداره مجبور میشم در رو باز کنم تا بره اسباب بازیش رو عوض کنه (یاد مستربین میفتم که میخواست بره مسافرت هی 10-20- 30 40 میکرد قرعه به یه شلوارش میفتاد آخرش هم عوض میکرد و اونی رو که دوست داشت برمیداشت)
23 مرداد 1392

نیکی و آرزوهای بزرگ

گاهی با خودم میگم به به نیکی منم بزرگ شده و خواسته هاش با خودش بزرگ شدن داریم تلوزیون تماشا میکنیم یه ماشین داره با سرعت یه ماشین دیگه رو تعقیب میکنه نیکی میگه مامان از این ماشینا میخوام از اینا برام بخر که زیاد میره (منظورش اینه که تند میره) بعد با دستش ادای ماشین رو در میاره که خیلی تند حرکت میکنه بهش میگم به بابا بگو برات بخره میره پیش باباش و میگه بابا از این ماشینا یکی من بخر یکی مامان(یعنی یکی واسه من یکی واسه مامان) قربونت برم که اینقدر مهربونی دخترم
23 مرداد 1392

در راه مهد

نیکی:خداحافظ مورچه ها من دارم میرم مهد شمام برید خونتون(اشاره به مورچه هایی که دارن رو جدول راه میرن) مامان اینجا خونشونه؟( اشاره میکنه به یه در بزرگ) میگم آره به مورچه ها راه رو نشون میده و هی سعی میکنه بهشون بفهمونه که این خونتونه برید اونجا میگم دیر شده بیا خودشون بلدن میرن از در مهد که میریم تو صدای آهنگ میاد که بچه ها دارن ورزش میکنن نیکی میگه: مامان دیر شد بچه ها ورزش کردن بدو بدو میره سمت کلاسشون داد میزنه برو دفتر بشین تا من بیام خب؟ میگم باشه به سلامت
23 مرداد 1392

پایان رای گیری

خب رای گیری تموم شد و نتایج اعلام شد ممنون از همه کسانی که به نیکی کوچولو رای دادن نیکی 85 رای آورد ولی نتونست جزء نفرات اول باشه خیلی مهم نیست واسم مهم این بود که شرکت کنه 753 نفر شرکت کرده بودن نمیشد که همه رای بیارن به هر حال امیدوارم تو بقیه مراحل زندگیش که خودش نقش بیشتری داره تو موفقیتش (نه بقیه به عنوان رای دهنده) با تلاش و پشتکارش موفق باشه
21 مرداد 1392

پتو جان

ای بابا بازم ماجرای پتو؟!؟!؟ این پتو تمومی نداره وقتی ساعت 10ونیم شب اومد مثلا مسواک بزنه تصمیم گرفت یه کم آب بازی کنه اصلا حوصله چونه زدن و گریه اش رو نداشتم شیر آب رو یه کم باز گذاشتم تا آب بازی کنه با لیوان کوچیکش هی آب پر میکرد و خالی میکرد منم دیدم طول میکشه اومدم تو اتاق نشستم چند بار ازش پرسیدم نیکی تموم شد؟ نیکی هم جواب میداد نه مامان دارم بازی میکنم دیدم دیگه صداش نمیاد به باباش گفتم یه سر بزن ببین چه میکنه که دیدم داد بابایی دراومد میگم چی شده؟ میگه بیا خودت ببین دیدم به به 2تا پتوش رو انداخته تو آب به همراه چند تیکه لباس بچه ام تصمیم گرفته بود که به مامانش کمک کنه آب کشیدمش لباسش رو عوض کردم به بابا میگم پتو ها رو بندا...
21 مرداد 1392

آینه بزرگترا

نیکی شیرین زبون من : گاهی حرفا میزنی و کارایی میکنی که نشون میده  با دقت به بزرگترات نگاه میکنی و اونا رو ثبت و ضبط میکنی امروز رفتیم خونه ندا رو صندلی آرایشگاه نشستی و میگی من بند میندازم و تو منو نگاه کن ندا رو مجبور کردی که نخ ببنده و واست بند بندازه با دستت نشون میدی و بعد میخوای برات ابرو برداره بعد تو آینه نگاه میکنی و میگی کبابم کردی !!!! یه وقتایی یه چیزایی میگیم بعد خیلی بیربط اخم میکنی و میگی اعصابمو خورد میکنی کار بدی کردی!!!! نمیدونم چرا وقت شام غذا نمیخوری و همش میگی سیرم بعد نصف شب مامان رو بیدار میکنی و میگی گشنمه برنج میخوام!!!! امشب هم نصف شب بیدارم کردی و اصرار و گریه که پام میخاره بیا بخارون!!!! ...
14 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد