شیطونی نیک
تو این 40 روزی که از دنیا اومدن نیکان میگذره سعی کردم حایی نرم بیشتر همسایه ها بهم سر میزندن تو این مدت که میومدن من میزبان بودم و در مقابل شیطنت بچه هاشون و شلوغ کاری نیکی مجبور بودم حرفی نزنم تصمیم گرفتم بعد چهلم برم خونه شون حاضر شدیم به زور نیکی رو بردم خونه بهاره (نمیومد میگفت اون بیاد اینجا بازی کنیم) رفتیم اونجا به بهاره میگم یه عروسک بیار با هم بازی کنید مثل ماست منو نگاه میکنه به نیکی میگه بیا تلوزیون نگاه کنیم نیکی هم گوش میده وقتی خونه ما هستن مثل 2 تا اسب میتازن اینجا شدن مثل موش نه میرن بازی نه شلوغ میکنن حرصم در میاد میدونم همه شلوغیا زیر سر نیکیه از وقتی که اتاقش رو عوض کردیم بچه ها رو جمع میکنه بیاید تو اتاقم شلوغ...




