نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

عشق زندگی

نیکی

چرا بعضی وقتا نیکی 14-15 ساعت بیداره و بازم خوابش نمیاد؟ امروز ساعت 7 صبح منو بیدار کرد و ساعت 9ونیم شب به زور به رختخواب رفت ولی همش میگفت خوابم نمیاد یه بار هم بلند شد تا وضعیت گوشیم رو چک کنه؟! تا 10 خوابش برد _____________ نیکی جان عزیزم یه روز اینا رو میخونی و به خاطرات خودت میخندی خاطراتی که یه موقع واسه ما هم خنده دار بودن و یه وقتایی هم تا سر حد عصبانیت میرفتیم و برمیگشتیم معمولا وقتی میخوابی تمام اتفاقات روز رو تو خواب مرور میکنی اینو از حرفایی که تو خواب میزنی میشه فهمید یه وقت زور میگی یه وقت شکایت میکنی و یه وقتایی هم واسه موندن دوستات یا اسباب بازیات اصرار تازه یه چیز جالب تر اینکه گاهی بلند میشی میشینی و با چشم باز...
19 آذر 1392

داستانی از جنس ناخن

 برای اولین بار ناخنای نیکی رو تو بیداری گرفتم همیشه بیم این رو داشتم که بترسه. خب بچه تر که بود از ناخنگیر میترسید ولی استقبال کرد هرچند خیلی طول کشید آخه میگفت ناخن ها رو تا ته نگیر بذار آخرش رو خودم بکشم تازه خودش انتخاب میکرد که مدوم ناخن رو بگیرم خلاصه با یه دنگ و فنگی ناخن ها تموم شد حالا هی میگه بده من ببرم (دستمال کاغذی حاوی ناخن ها) منم میگم میریزه بذار با هم ببریم تا کردم قبول نکرد اونقدر نق زد و گریه کرد که بهش دادم اونم چیکار کرد ؟ ؟ ؟ دستمال رو تکوند تو خونه تا همه ناخنا پخش شه خداییش شما باشید چه میکنید؟
19 آذر 1392

قصه من و بچه ها

دارم  به نیکان شیر میدم ، نیکی یادش میفته آب میخواد ، جیش داره، موهاش شونه میخواد ، دستش به اتابش (کتابش) نمیرسه ، دستش کثیف شده میخواد بشوره ، ... وقتی شیر خوردن نیکان تموم میشه همه کارای نیکی هم تموم میشه ______________ امروز لباسای نیکان رو عوض کردم دارم پوشکش میکنم نیکی میگه اونو نه منو پوشک کن براش قصه میگم که پوشک واسه نی نیاست راضی نمیشه ناچار میشم نیکی رو هم پوشک میکنم . خوشحال واسه خودش میپلکه باباش داره میره بیرون نیکی میگه منم ببر میگه برو لباس بپوش بعد جلوی حموم واستاده صدا میکنه آخه پوشک دارم نمیتونم جیش کنم ___________ نیکی چادر سر کرده داره نماز میخونه زودی دوربین رو میارم تا فیلم بگیرم نمازش رو ول میکن...
18 آذر 1392

روزایی که بابا مسافرت بود

10 روزی بود بابایی نبود و ما خونه عزیز بودیم واااااای بچه بی پدر چقدر سخته بزرگ کردنش خدا سایه هیچ پدری رو از سر بچه هاش کم نکنه تازه ما فقط 10 روز بدون بابایی بودیم و باباجی و عزیز و خاله آتو کنارمون بودن اما واقعا سخت بود هیشکی پدر نمیشه نیکی بهانه گیر شده بود شبها اذیت میکرد دلتنگ شده بود شیطونی هاش بیش از حد آزار دهنده بود و منم دلتنگ تا روز 8 که دیگه زدم به سیم آخر و بلند شدم اومدم خونمون مامانم اینا هم از دلشون نیومد ما رو تنها بذارن اومدن خونمون باز یه کم اینجا آرومتر شدیم جمعه اش هم مامان اینا رو تنها گذاشتم نیکی رو بردم شهربازی سرپوشیده با بهار و مامانش اولش که وارد شدیم نیکی از ترسش بهونه خواب گرفت صدای آهنگ زیاد پبود و میگ...
16 آذر 1392

تولدم بود به به

2ماهگی نیکان با تولد مامانش یکی شد و جاتون خالی با اومدن دوستام شب خوبی رو پیش هم گذروندیم دیگه همه با هم داریم بزرگ میشیم دیگه باباش نبود جاش خالی بود رفته بود دیدن مامانش که چشمش رو عمل کرده ولی خوشحالم که اولین نفری بود که بهم تبریک گفت خدایا به خاطر همه چی ازت ممنونم   ...
16 آذر 1392

حرفای خودمونی

وقتی لباسای کوچیکی نیکی رو تن نیکان میکنم دلم واسه بچگی نیکی تنگ میشه هرچند بچگی هم خیلی اذیت میشدم کولیک شبانه گریه ها و نخوابیدن ها سر دردهای خودم و بی تجربگی ها و دست پاچگی هام چقدر دکتر میرفتیم وای سرفه کرد وای عطسه کرد وای اینجور شد و اونجور الان دیگه آبدیده شدیم مامانم میگه برید من میگم نمیخواد خودش خوب میشه یادمه نیکی 2 ماهش بود تو فروردین، از اقوام واسه دیدنش اومده بودن نیکی خیلی حساس بود و وقتی به گریه میفتاد دیگه حالا حالاها ساکت نمیشد لباس نخی قشنگی تنش بود اما چون اولین بار بود این فامیلمون میومد گفتم بذار لباس مهمونی تنش کنم با لباس تن کردن ما نیکی به گریه افتاد که تا رفتن اونا ادامه داشت طفلی اونا میگفتن به خاطر ما گری...
16 آذر 1392

مت کودک جیدید(مهدکودک جدید)

یادم رفت از مهد نیکی بگم این مهد جدیدشون به نطر خوب میاد به نظر تمیزتره ولی باید رفتنی با اجازه همه چادر سر کنم خب اینم قانونشه دیگه حس میکنم راحت تر کنار میاد با اینکه رفتنی باز نق و نوق میکنه اما رفتنی خودش میره تو کلاس باز میام میگم چه خبره ...
16 آذر 1392

لذت دختر داشتن

خدایا به خاطر همه نعمت هات شکرت شکرت که بچه های سالمی دادی و میتونم بزرگ شدنشون رو ببینم و لذت ببرم من همیشه دختر بچه ها رو دوست داشتم و فکر میکردم بهتر باهاشون ارتباط میگیرم هرچند که بیشترشون لوسن و زودی به گریه میفتن دیروز رفته بودیم خونه فاطی خاله، خاله مامانم که 2 پسر دانشجو داره مامانم میگفت حوصله ات سر نمیره؟ یه مشغولیتی واسه خودت جور کن مثل خیاطی بافتنی ورزش ... گفت دختر ندارم براش دامن و پیرهن بدوزم یا براش ببافم پسرا هم که بزرگن و واسه منو قبول نمیکنن گفتم راست میگه شیرینی و شور و نشاط خونه با دختره . خونه ای که دختر نداره چه سوت و کوره از دیروز هی نیکی رو بغل میکنم و شکر میکنم که یه دختر دارم شاه نداره از خوشگلی تا ند...
16 آذر 1392

چهل نیکان هم دراومد

به به هر چقدر سر نیکی سرمون شلوغ بود سر نیکان خلوته الان که فکر میکنم میبینم اینجور بهتره ها آدم به اندازه  کافی خسته و بیحوصله میشه که نتونه از مهمونای زیاد پذیرایی کنه مامانم عصر اومد خدا حفظش کنه یه دلگرمیه واسم خیلی دوسش دارم و میدونم از جون واسم مایه گذاشته یه قابلمه بزرگ کاچی درست کرد طبق معمول ندا و فاطمه(مامان بهاره) هم اومده بودن به بهونه اینکه اومدیم مامانت رو ببینیم باز خوب بود حموم رفتیم و غسل 40کردیم به چند تا همسایه کاچی پخش کردیم و بقیه اش رو هم با روغن حیوانی نوش جون کردیم اونا رفتن و مامان شام موند یه چند تا عکس یادگاری گرفتیم اینم محبت خواهرانه است که ول کن نیست دیگه اینم مرد کوچیک خونمون  ...
9 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد