گفتم یه مدتیه که دیگه تو تختش نمیخوابه دوست ندارم پاش به تخت خودمون باز شه واسه همین رو زمین میخوابیدیم و یه وقتایی خوابش که سنگین میشد میرفتم رو تختم دیشب که خوابید و خوابش سنگین شد بعد از مدتها بردم گذاشتم تو تختش البته دیروزش هم همین کار رو کردم که تا صبح خوابید اما دیشب نصف شب بیدار شد گریه کرد با پیش پیش من نخوابید فهمید رو تخته خواست بیاد بیرون بغلش کردم آروم شد یه کم چرخوندمش فک کردم خوابیده گذاشتمش رو تخت بلند شد و باز گریه من کنار تختش نشستم واسش حرف بزنم که با تعجب دیدم با گریه بالشتش رو پرت کرد بیرون بعد هم پتوی عزیز تر از جانش رو و بعد خودش مثل اسپایدر نرده رو گرفت و با غرغر اومد پایین بعد بالشش رو برد کنار تخت من مرتب کرد و ...