نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

بیا تو دیگه

بهاره با مامانش اومدن در خونمون و مامانش باهام کار داره نیکی یه کم از فرصت اسفاده میکنه و بیرون میره بعد میاد دمپاییای بهاره رو در میاره و میگه تو تو میبینه نمیاد دستش رو میکشه و میگه بیا تو ...
25 دی 1391

هدیه قشنگ

یه تشکر ویژه از عمه بزرگه نیکی بابت هدیه زیبا جادار مطمین  و خوبش برای تولد نیکی یه ماشین ویژه که با پست فرستاد خونه عزیز(چون خونه ما جا نمیشد ) اینجا با عسل نشستن و دارن کیف میکنن ...
25 دی 1391

تبید تبید

امسال برنامه مون یه جوری شد که تولد های متعدد واسه نیکی گرفتیم هم خودمون ذوق میکردیم هم نیکی یه بار قسمت شد رفتیم خونه ماماجی اونحا در جوار عمه ها یه بار خونه عزیز جون روز تولد اصلیش یه بار هم تو کلاس پیش همکلاسیا آخه میخواست باهاشون خداحافظی کنه بره به کلاس بالاتر(رده 2تا3سال) دست راست پرهام( که همسایمون هم هست)دست چپ بردیا که فوق العاده پسر خوب و آرومیه ...
25 دی 1391

تبیّد

دیروز 20دیماه تولد اصلی نیکی بود یه کیک خوشمزه درستیدم و لاش و روش رو پر از خامه و مخلفات کردم و به اتفاق عصر رفتیم خونه عزیز جون تولد کوچک و صمیمی برگزار شد و بعد شام برگشتیم اما بشنویم از روز 20ام صبح بیرون رفتیم پارک رفتیم و چون خلوت بود با هم سرسره بازی و تاب بازی کردیم ظهر کلی کلنجار رفتیم با هم نیکی زحمت کشید یه پیاله شکوند و من بهش گفتم بیرون واستا تا جارو برقی بکشم اما نمیدونم لج میکرد یا میترسید یا هرچی بود مستقیم میرفت تو مرکز شکستگی خلاصه با کلی دنک و فنگ تمیز شد بابایی اومد با کلی خورامی و نیکی از خوشحالی اونا رو بغل کرد و با کمال تعجب همون جا وسط هال با خوراکیا سیم ثانیه خوابیدو ساع 6 با کلی کلنجار بیدار شد و رفتیم خونه...
21 دی 1391

تخت خواب

گفتم یه مدتیه که دیگه تو تختش نمیخوابه دوست ندارم پاش به تخت خودمون باز شه واسه همین رو زمین میخوابیدیم و یه وقتایی خوابش که سنگین میشد میرفتم رو تختم دیشب که خوابید و خوابش سنگین شد بعد از مدتها بردم گذاشتم تو تختش البته دیروزش هم همین کار رو کردم که تا صبح خوابید اما دیشب نصف شب بیدار شد گریه کرد با پیش پیش من نخوابید فهمید رو تخته خواست بیاد بیرون بغلش کردم آروم شد یه کم چرخوندمش فک کردم خوابیده گذاشتمش رو تخت بلند شد و باز گریه من کنار تختش نشستم واسش حرف بزنم که با تعجب دیدم با گریه بالشتش رو پرت کرد بیرون بعد هم پتوی عزیز تر از جانش رو و بعد خودش مثل اسپایدر نرده رو گرفت و با غرغر اومد پایین بعد بالشش رو برد کنار تخت من مرتب کرد و ...
21 دی 1391

دابود

بسی : بستنی بیسو : بیسکوییت و.... تازگیا یاد گرفته به جای بابا اسم باباش رو صدا میکنه (دابود: داوود)و در مواقع لوس شدن میگه بابایی 2-3 بار هم اسم منو صدا کرد خیلی شیرین میگه (آژو :آرزو) اما از مامان گفتنش بیشتر لذت میبرم دابود آبوه بیار : داوود آب میوه بیار نیو : نرو خیلی کلمه ها رو شیرین ادا میکنه اما نوشتنشون سخته ولی سعی میکنم از همشون فیلم بگیرم
20 دی 1391

حاضر

شب تولد نیکیه و باباش تازه از راه رسیده بابایی میگه میخواین پاشین بریم خونه عزیز تا من جواب بدم نیکی شلوارش رو در آورده میگه حاضر حاضر بعد رو به من میکنه و میگه پاشو پاشو حاضر قربون این شیرین کاریات برم من
20 دی 1391

مهر نماز

بابای نیکی وقتی نماز میخونه نیکی کنارش میایسته و اداش رو در میاره یعنی منم نماز میخونم با اینکه باباش واسش مهر میذاره اما دوست داره مهر باباش رو برداره گاهی هم برمیداره و در میره باباش گاهی مهر رو تو دستش میگیره و موقع سجده رو زمین میذاره مشغول تماشای تلوزیون هستیم نیکی مهر برداشته و کنار ما مثلا نماز میخونه پچ پچ میکنه و هی میگه ابّر (یعنی الله اکبر)منم تشویقش میکنم میبینم عین باباش مهر دستشه و موقع سجده زمین میذاره فکر میکنه اینم از آداب نماز خوندنه ...
20 دی 1391

ماه

چند روزی که شهرستان بودیم فرصت خوبی بود که آسمون صاف و پرستاره رو تماشا کنیم شبا نیکی رو میبردم تو حیاط و ستاره ها رو ماه رو نگاه میکردیم چه شانس خوبی داشتیم که هم آسمون صاف بود و ماه درشت و گرد بعد از چند روز از اومدنمون دارم عکسای توی گوشیم رو به نیکی نشون میدم و نیکی اسم آدمای توی عکس رو میگه یه عکسی گرفتیم توش لامپ پشت سرمونه و پرنور افتاده یهو نیکی ذوق زده داد میزنه ماه ماه و لامپ رو نشون میده
20 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد