نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

سلام عزبزم

سلام عزیز دلم ساعت دقیقا 12 شب روز 19دیماه 1391 هستش مثل همه مادرا امروز لحظه به لحظه خاطرات 2سال پیش رو مرور کردم لحظه به لحظه یادم اومد که دیشبش چطور با دردا به صبح رسوندم و روز رو به شب رسوندم تا به این ساعت رسیدم و تو رو به دنیا آوردم لحظه شیرینی که با دنیا اومدنت هم دردام فراموشم شد ساعت 12 و 5 دقیقه است و این لحظه واسه من همیشه موندگاره دوستت دارم و به خاطر همه عشقی که تو زندگیمون آوردی ازت ممنونم تولدت مبارک امیدوارم همیشه تنت سلامت و دلت پر امید و لبت پر خنده باشه      
20 دی 1391

خاطرات این روزا

بعد از کلی کلنجار رفتن و شیر و لالایی نیکی چشماش رو بست و آرامش برقرار شد و خوابید با باباش شروع کردیم به حرف زدن یهو نیکی صدا میکنه مامایی مامایی من : بله نیکی : مامایی بخواب ------------------------------------------------ نیکی از وقتی فهمیده جواب سلام رو بقیه خوب تحویل میگیرن تا میتونه به همه سلام میکنه یه بار 2 بار 3بار ... هر چند بار که لازم باشه هر کی رو میبینه زودی سلام میده و تا جواب نگیره ول کن نیست تلفن زنگ بزنه حتما باید برداره و بگه ایو سلام رفتیم خونه عسل که دارن اسباب کشی میکنن حالا تو اون وضعیت که همه خسته اند و حوصله ندارن هی کارگرا از پله ها بالا پایین میرن و اثاث میارن نیکی هم هی میگه سلام سلام و دنبال جواب...
17 دی 1391

عادت

تابستون زیاد میرفتیم بیرون راهروی جلوی خونه رو میشستیم و با همسایه مینشستیم و بچه ها بازی میکردن از هم بیشتر نیکی به هانی و مامانش (ندا) وابسته شده اونموقع ها مامان پرهام بعضی مواقع به زور پرهام رو میبرد خونه میگفت دوست ندارم عادت کنه الان میفهمم عادت یعنی چی تا در میزنن و میرم در رو باز کنم نیکی بدو بدو میره دم خونه هانیه و در میزنه و تند تند صداش میکنه که در رو واسش باز کنن و بره تو خونه شون حالا ساعت 9صبحه یا 9 شب فرقی نمیکنه انگار بهش کش بستن همچین تو راهرو پا برهنه میدوه که به گرد پاش نمیرسم اینم شده حال و روز ما ...
27 آذر 1391

وسایل آرایش

یکی از روزای سخت مادری وقتیه که میبینی بچه ات از چیزی لذت میبره که تو هم دوسش داری و اون داره خرابش میکنه با اینکه خیلی اهل آرایش نیستم ولی نیکی خیلی علاقه نشون میده یه رژ اسباب بازی داره هی میزنه میره جلو آینه یا میاد به من میزنه میگه نَ نِ یعنی برو تو آینه نگاه کن امان از وقتی که کشو باز شه دستش رو خیمه میکنه رو کشو تا وسایل رو بریزه بیرون بالاخره یکیش به دردش میخوره دیگه دیروزم که باباجان اینجا بود و بلندش کرد و کیف لوازمم رو که مثلا بالای کمد قایم کرده بودم نیکی برداشت و تمام رژ رو به در و دیوار و صورتش مالید اصلا خوشم نماد که بچه آرایش کنه امیدوارم این خصلت زود از سرش بیفته
26 آذر 1391

تولد نگین

 رفتیم تولد نگین که 3سالش تموم شده بود وااااای خیلی خوشم اومد خیلی واسه اینکه هر چی تولد بچه دیدم همش تشریفات بوده و بیشتر بزرگترا لذت بردن تا بچه ها همه بچه بودن و مامانا دعوت نبودن تنها مامان جمع قیر از مامان نگین من بودم و اواخر مجلس یکی از همسایه هاشون اومد خیلی خوب بود مجلس دست بچه ها بود بازی میکردن میرقصیدن جیغ میکشیدن و مامان نگین پذیرایی میکرد و عکس مینداخت و بچه ها بی قید و شرطی لذت میبردن البته بچه ها هم خوب بودن و پا  از حد خودشون فراتر نمیبردن تو کادو باز کردن هم بچه ها هر کدوم گفتن من باز کنم مامان نگین گفت هر کی یه کادو باز کنه بازم مشارکتی بود و خیلی مزه داشت یه تولد ساده بی تکلف و خیلی خیلی شاد نیکی اولش چو...
25 آذر 1391

پاشو

دیگه نیکی داره جمله های 3کلمه ای تمرین میکنه هر چی ما میگیم سعی میکنه تکرار کنه و گاهی از خودش هم ابتکار به خرج میده بُ یعنی برو مواقعی هم که یه چیزی میخواد یا دلش میخواد پاشی باهاش بازی کنی اونقدر با التماس میگه که آدم دلش کباب میشه  میگه پاشو یا میگه باباجی بیا باباجی پاشو مامایی پاشو بیا خلاصه داره دلبری میکنه پناه میبرم به خدا وقتی که شیطونیش گل میکنه یا میخواد خودشو لوس کنه و کاری میکنه که اعصاب آدم به هم میریزه مثلا ظرف غذا رو دمر میکنه یا هر چی جلو دستش باشه پرت میکنه  
25 آذر 1391

تَبَیِّد (بر وزن تولد)

22آذر تولد خاله آتوساست تولدت مبارک به همین مناسبت ما رو دعوت کرد به سفره خانه سنتی ما هم مشرف شدیم و کلی خوردنی و جشن و سر و صدا کردیم نیکی هم که یه وقت کفش میپوشید یه وقت نمیپوشید و تو سالن رژه میرفت و کلی با گوشی مریم (دوست آتوسا )حال کرد و برگشتنی هم با کلی ترفند و گریه و جایگزینیش با گوشی دایی امید ازش گرفتیم خیلی خوش گذشت اینم از طرف نیکی به تنها خاله اش خاله جون ممنون که گاهی با صبوری جواب شلوغ کاریهام رو میدی و هر وقت میام خونتون رو به هم میریزم ، وسایل رو برمیدارم لوازم آرایشت رو خراب میکنم تل هات رو میشکونم و خلاصه با یه سری کارا که خودم فکر میکنم خیلی قشنگ و شیرینن( اما نمیدونم چرا تو رو عصبانی میکنه ) سرتون ...
22 آذر 1391

جلسه 5کلاس

دیروز (91.9.19)چه ترکیب قشنگی از اعداد شده نه دیروز رفتیم کلاس اولا بگم که نیکی تا خیابون اونجا رو دید شناخت و دستاش رو تکون میداد و شعراش رو میخوند بعدشم بگم که خیلی خوشحالم چون تو کلاس آروم موند و فقط یه بار سمت من اومد و کلی منو ذوق زده کرد تو کلاس که هیچوقت شرکت نمیکرد امروز شرکت کرد و از بازیا خوشش اومده بود و میخواست قبل از اینکه نوبتش بشه باز بره تکرار کنه 3 تا چوب حدود 1متری به هم متصل کرده بودن و میخواستن که بچه ها روش تعادلشون رو حفظ کنن و راه برن که نیکی خیلی خوب حتی بدون کمک منتونست همه مسیر رو بره البته تو دور بعد دید بعضیا دست مامانشون رو گرفتن اونم خواست که دستم رو بگیره ولی کلا خیلی خوشحال بود و اما ادامه ماجرا از این...
21 آذر 1391

سوسک و هنر نمایی مامان

اونروز تو آشپزخونه کار میکردم و نیکی تو حال دراز کشیده و تو آسمونا سیر میکردیهو داد زد و یه چیزایی گفت(گاهی از بعضی چیزا خیلی هیجانی میشه و من با ناز کشیدن و این حرفا اومدم پیشش دیدم واویلا  یه سوسک کنار میز تلوزیون دیده و میترسه و هی میگه جوجو من خودم هم چندشم میشه و هم میترسم خودم و کنترل کردم و میگم مامانی ترس نداره این سوسکه خونش رو گم کرده الان من میگم بره خونشون تو دلم میگم کاش همینجوری بود رفتم اسپری سوسک کش آوردم و تا حدی که جا داشت زدم طفلی گیج شده و هی تلو تلو میخورد و نیکی به پای من چسبید دیدم هوای اتاق مسموم شد در رو باز کردم وای چه خنک بود ساعت رو دیدم حالا 2-3 ساعتی مونده تا همسری بیاد دیدم هوای تازه بهش خورد بلند شده داره...
20 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد