نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

23 ماه تموم شد

و امروز بالای وبلاگت نوشته نیکی جان تا این لحظه یکسال و 11ماه و 0روز و... سن دارد شمارش معکوس واسه تولد 2سالگی آغاز شد عزیزم داری کم کم بزرگ میشی و میدونم بعد 2 سالگی خیلی خیلی راحت تر با هم کنار میایم دوستت دارم هوار تا
20 آذر 1391

خواب

یه زمانی چه خواب منظمی داشتی نیکی جان سر ساعت میخوابیدی سر جات میخوابیدی ای وای ننه جان همش خدا رو شکر میکردم واسه اینا نمیدونم یهو چی شد سونامی اومد و ما رفتیم 2 هفته مسافرت و تو یادت رفت تخت چیه ساعت خواب چیه الان اگه 8و9 صبح بیدار شی ساعت 5تا 7 عصر میخوابی و نه میتونم نخوابونمت نه اینکه بیدارت کنم انگار واسه خودت حکومتی تشکیل دادی بعدشم ساعت 11 و گاهی 12 شب میخوابی اونروز که 7ونیم صبح بیدار شدی کلی ذوق کردم که حتما ظهر سروقت میخوابی و شب هم مشکل خواب نداری اما نه زهی خیال باطل . باز ساعت 5 خوابیدی امروزم که 6 صبح بیدار شدی و 8 دوباره خوابت گرفت منتظرم بیدار شدی و آماده شیم بریم کلاس بازم میگم شکرت این بچه ها هر 6ماه اخلاقشون عوض...
20 آذر 1391

مهمونی خاله

جمعه رفتیم خونه اکرم خاله همه خاله ها جمع بودن و آیسان و تینا هم بودن (تینا نوه خاله ام هستش که 2ماه از نیکی کوچیکتره) ار بچگیش هم ساکت و آروم بود راحت لباس عوض میکرد راحت غذا میخورد راحت میخوابید و راحت خودش با خودش بازی میکرد اینجور که ما هر دفه دیدیمش خدا رو شکر اذیتی واسه بقیه نداشت برعکس نیکی که همه کاراش با بدو بدوست با دنبال بازی باید لباسش رو عوض کنم با کلی ترفند و سکوت و ماجرا باید بخوابونمش و با کلی نق و نوق و 3 ساعت سفره باز چندقاشقی غذا بخوره و همیشه دنبال بازی جدیده که باهاش بازی کنیم از بازی های تکراری معمولا زود خسته میشه خدا رو شکر میکنم که بچه سالمی بهم داده وزن سبک و مقداری اعصاب که بتونم تو مهمونیا دنبالش برم و خرا...
18 آذر 1391

موهای سرگردان

موهام رو شونه کردم و دارم شونه رو از موهای بیجون خالی میکنم نیکی نگاه میکنه و به موها دست میزنه و میپرسه این چیه میگم مامانی اینا موها کنده شده ن که باید بریزم آشغالی فوری از دستم میگیره و میندازه آشغالی بعد میاد سراغم و موهام رو میکشه زیر فشار موها میپرسم پیکار میکنی ول کن میگه آشال عمو (یعنی بندازم آشغالی عمو(سرایدار) بیاد ببره) بعد شروع میکنه موهای خودشو میکنه که شاید چیزی گیرش بیاد و روانه آشغالی کنه
18 آذر 1391

دایی امید

این موضوع واسه چند ماه پیشه اما خالی از لطف نیست بگم نیکی با دایی مشغوله بازیه دایی هم بازی میکنه هم به تلوزیون نگاه میکنه واسه نیکی شیر درست کردم میدم به دایی میگم همینجور که کنارت دراز کشیده بذار دهنش بخوره میرم آشپزخونه و برمیگردم میبینم شیشه خالیه با تعجب میگم به این سرعت خورد؟ میگه نه میخواستم امتحان کنم ببینم مزه اش چه جوریه خوشمزه بود مزه شیر میداد ...
16 آذر 1391

لاک

همه دختر بچه ها(و شایدم پسرها هم) لاک دوست دارن عزیزجون اومده خونمون واسه اینکه کیف عزیز رو از دست نیکی نجات بدیم میگم بیا بهت لاک بدم از خوشحالی لاک رو میگیره و میدوه سمت بابام که جدیدا به شیرینی تمام فامیلیش رو صدا میکنه میدونه اون هر چی بگه بدون چون و چرا قبول میکنه چند بار تاکید میکنم که لاک رو به نیکی ندید فقط خودتون بهش بزنید ،اون میریزه و اون یکی فرش رو با لاک رنگ کرده باز وقتی میرم آشپزخونه صدای بابام رو میشنوم که میگه آستون بیار برمیگردم میبینم که فرش کرم رنگ پذیرایی دارای گلهای قرمز و گلی رنگ شده ...
16 آذر 1391

بازم شیطونی

نشستیم تو هال و مشغول غذا خوردن نیکی یه کم به هم ریخت و چون سیر بود بلند شد و رفت تو اتاق میرفت میومد دست به دهنش میکشید و حرفی نمیزد باباش رفت دنبالش و متوجه چیزی نشد دفعه بعد من یواشکی رفتم اتاق تاریک بود و به 2جایی که معمولا نیکی میره اونجا نگاه کردم(کتابخونه و لباساش) نبود صدای مشما میومد برگشتم دیدم یا خدا نیکی رو چرخ خیاطی ایستاده و داره به کیف من که مثلا خواستم از دستش قایم کنم دست میزنه کجا ؟ رو میزی که ارتفاعش تا سینه من میرسه ________________ سرم درد میکنه و دراز کشیدم تقریبا بیست دقیقه ای میشه باباش منو صدا میکنه و  میگه این چیه اینجا ریخته بلند میشم و میام میبینم تمام بطری محلول صورتم رو رو شلوار و صورت رو زمین خالی ...
15 آذر 1391

این روزا چی میگذره

دختر قشنگم باهوش من که هرچیزیو میپرسی و زود تکرار میکنی شدی عین طوطی شیرین زبون من همین شیرین کاریات دلمو واست میلرزونه خوشگلم این چند روز آلودگی هوا زیاد شده و مدارس و اداره ها رو تعطیل کردن 2شنبه میخواستیم بریم کلاس ولی بابایی گفت هوا آلوده است بیرون نبرش منم گوش دادم و خونه موندیم بماند که تو خونه بند نمیشی و یه سره لباسات رو میریزی زمین و میاریشون و میگی دد زنگ زدم به عسل و کلی باهاش حرف زدی و الکی هی تعریف میکنی و میخندی اونروز هم رفته بودیم بیرون هی با خودت تکرار میکردی نیکی بیا نیکی بیا و کلی باعث شدی مامانی بخنده دندون باباجان هم چند هفته پیش شکست و رفت دکتر و درستش کرد ولی حالا هی دندون نشون میدی و میگی ششست با حالت خیلی حیر...
15 آذر 1391

بازی روزگار

ربطی به وبلاگ نداره ولی دوست دارم بزرگ شدی بخونیش عزیزم بازی روزگار از دل‌نوشته‌های پروفسور حسابی (پدر فیزیك ایران) بازی روزگار را نمی‌فهمم! من تو را دوست می‌دارم ... تو دیگری را ... دیگری مرا ... و همه ما تنهاییم! داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسان‌ها فنا می‌شوند، این است که آنان از دوست داشتن باز می‌مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی‌آوریم، پس بیاییم آنچه را که به دست می‌آوریم دوست بداریم. انسان عاشق زیبایی نمی‌شود، بلكه آنچه عاشقش می‌شود در نظرش زیباست! انسان‌های بزرگ دو دل دارند؛ دلی که درد می‌کشد و پنهان است و دلی که میخن...
12 آذر 1391

دستش به دستگیره در میرسه

و....... بیچاره مون کرده بسکه در رو باز و بسته میکنه و امان از وقتی یه نفر خواب باشه رسما دیوانه میشه از صدای در کلا فک کنم یه زمینه وسواس هم از بابش به ارث برده حالا این در مورد در اعمال میکنه هر دری رو میبینه بازه میبنده و معمولا اگه بریم تو یه اتاق و در رو ببندیم خوشش نمیاد فعلا شده دربان هر کسی هر جا میخواد بره در رو براش باز و بسته میکنه در بزنن ایشون باید در رو باز کنن (این در مورد موبایل و تلفن هم هست که تا هرکدوم زنگ میخوره میدوه و میگه ایشی یعنی گوشی و دستش برسه میاره میده به صاحبش گاهی هم نمیده و دوست داره خودش حرف بزنه) ...
12 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد