نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

کفش چراغ دار

چقدر عالم بچگی قشنگه وقتی نیم ساعت با چراغ یه کفش سرگرم میشه و هر بار که روشنش میکنه از ذوقش فریاد میکشه و میخواد شادیش رو با بقیه قسمت کنه به اونها هم نشون بده .انتظار داره ما هم به همون اندازه ذوق کنیم ...
27 تير 1391

اینم از واکسن18ماهگی

به به چه روزی بود امروز صبح که صبحونه نخورد و همش با پتوش دور خونه میچرخید واسش هام و نون و آب برداشتم که بریم دد رفتیم بهداشت و چقدر هم شلوغ بود کلی نی نی از نوزاد گرفته تا دبیرستانی گفتم با اونا بازی میکنه اما مثل اینکه شصتش خبردار شده بود چه خبره. همش میگفت بغلم کن . بعدشم یا نق و گریه یا بهونه نوبت ما شد و طبق معمول وزن کم نیکی سوژه شد اینو بده اونو بده منم میگفتم نمیخوره دوست نداره کم میخوره 9.200 وزن               81س قد              45.5دور سر خوب خدا رو شکر قد و دور سرش طبیعیه بعدش هم 2 تا...
26 تير 1391

دَبَ

میدونی دَبَ یعنی چی؟ منم نمیدونستم ولی زیاد از زبون نیکی میشنیدم تازه فهمیدم یعنی پتو یه پتو داره که خیلی بهش وابسته است اون شده دَبَ حالا چه ربطی به هم دارند خدا میدونه ...
25 تير 1391

جدایی نیکی از دایی

امروز دایی امید رو دیدیم دایی خیلی با نیکی بازی کرد موقع برگشتن نیکی از دایی جدانمیشد حتی منو پس میزد نیکی با التماس میخواست از دایی جدا نشه و دایی به نیکی التماس میکرد اینطوری نکن نیکی گریه میکرد و دایی بغض کرد من نیکی رو با بغض بغل کردم و تو ماشین نشستم نیکی خودش رو به هر جا میکوبید تا دایی رو به دست بیاره خیلی واسم صحنه ناراحت کننده ای بود خیلی . دلم نمیخواد هیچوقت هیچ بچه ای رو اینجوری ببینم اما به قول دایی باید با این واقعیت تلخ روبرو بشیم که هیچکس موندنی نیست البته نیکی زود ساکت شد ولی اون صحنه ها فک نکنم هیچوقت از ذهنم پاک بشه
25 تير 1391

آب سرد کن

با هم رفتیم بانک  تا من کارهام رو انجام بدم نیکی از فرصت استفاده کافی رو برد. کل بانک رو گشت تمام سوراخ سمبه ها رو  وارسی کرد یه بار هم رفت نزدیک در پشت میله های امنیتی بانک تا یکی خواست بره بیرون در باز شد به طرف نیک و یه کم ترسید ولی بعد که در بسته شد تازه کنجکاوتر شد و متصدی بانک واسه اینکه هواسش رو پرت کنه بهش کیک و شکلات داد . برگشتنی از آب سرد کن بهش آب دادم خوشش اومده بود و هی میخواست دسته اش رو فشار بده که آب بریزه حالا بعد از گذشت یک روز هی میره در کابینت رو باز میکنه لیوان میگیره جلوی گیره کابینت و صدای آب در میاره الکی سر میکشه به من هم تعارف میکنه   ...
23 تير 1391

5شنبه و واکسن 18 ماهگی

بعد از اینهمه واکسن امروز اولین باری بود که دلم نمیخواست ببرمش واسه واکسن نمیدونم شاید چون بزرگتر شده و حس میکنم درد رو بیشتر میفهمه یا من دل نازک شدم یا نیکی شیرین بر شده و من طاقت درد کشیدنش رو ندارم خلاصه که بعد از گذشت 2 روز یهو یادم افتاد که باید بریم واسه واکسن فقط خوشحالیم از این بود که بابابش هم هست و با هم میریم حضر شدشم رفتیم . تو خانه بهداشت چند تا نی نی جلو تر از ما بودن صبر کردیم نوبت ما بشه بعد فهمیدم واکسن 18ماهگی فقط 2شنبه ها زده میشه هم خوشحال بودم و هم ناراحت نیکی رو که داشت تو راهرو بازی میکرد برداشتیم و یه سر رفتیم خونه عزیز . یه ساعتی نشستیم و برگشتیم خونه   ...
23 تير 1391

خخخخخخخ

کلا نیکی نوشابه دوست نداره  ما هم زیاد نمیخریم که عادت نکنه. دیشب نوشابه قوطی گرفته بودیم باز کردم فک کنم از قوطیش خوشش اومده بود که گفت به منم بدید هر چی گفتم تو خوشت نمیاد واسه تو نیست به خرجش نرفت یه کم نوک زبونی بهش دادم به خاطر گازش خوشش نیومد و تف کرد و گفت خخخخخخ که یعنی باقی مونده اش هم از دهنش بیاد بیرون بعد اسم نوشابه موند خخخخخخ . میچرخید برمیگشت میگفت خخخخخ . یه نوک زبون میخورد و میرفت  چقدر زود ذایقه آدما به خوراکی های مضر عادت میکنه
23 تير 1391

لاکپشت

این لاکپشت رو خاله مریم (مامان پارسا)واست آورده خیلی بانمکه و کلی دوسش داری ولی خودمونیم خیلی راحت طلبیا به جای اینکه شکلا رو پیدا کنی و سرجاش بندازی اول که به زور از هر جا میشد مینداختی توش الانم که راه درآوردنش رو یاد گرفتی زیرش رو باز میکنی اول خالیش میکنی بعد از همونجا یکی یکی برمیگردونی سرجاش خب اینم یه ابتکاره دیگه نه؟   ...
20 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد