نیکی بدغذا
2روز بود هیچی نمیخورد . یعنی واقعا نمیخوردا . همش میگه آم ولی لب به هیچی نمیزد منم کلافه شده بودم اصلا منم بی حوصله و غمگین همش میگفتم من که در رابطه با نیکی اینقدر باحوصله و خونسرد بودم بازم همیشه مسایلی پیش میاد که آدم یا نگران بشه یا ناراحت خودمو زدم به بیخیالی. یاد روزایی افتادم که هنوز مامان نشده بودم و واسه همه مامانا نسخه میپیچیدم . میگفتم مادرا حوصله ندارن به بچه شون رسیدگی کنند واسشون کیک و کلوچه میخرن اونوقت میگن بچه غذا نمیخوره یا بدغذاست اینو نمیخوره اونو نمیخوره میگفتم بچه گشنه بمونه همه چی میخوره حالا میفهمم مادرا چی میکشن حالا میگم هر بچه ای یه قلقی داره من دیگه دور از جون غلط بکنم واسه کسی نظر بدم همه مامانا دلسوز بچه شون هستن و خودشون بهتر از هر کسی میدونن چیکار کنن
خدا رو شکر این دو روز تموم شد و نیکی یه کم امروز غذا خورده از گشنگی انگشت شصتش رو مک میزنه و من از عصبانیت دور خودم میپیچم



نیکی بدغذا
