نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

شعر مهدکودکی

یه وقتایی بچه ها هم قاطی میکنن اما از نوع شیرینش تازه از بقیه هم مایه میذارن داریم تو کوچه راه میریم داره شعرای مهد رو میخونه تاب تاب عباسی     خدا مامانو بندازی؟!؟!؟ اصل شعر رو همه بلدن ولی دوباره میگم که بچه ام همه رو خلاصه کرده دیگه تاب تاب عباسی      خدا منو نندازی اگه میخوای بندازی    بغل مامان بندازی --------------------- میگم شعر بخون میگه شعر شعر شعر شعر میگم شعر خیار رو بخون میگه خیار خیار خیارخیارچه اما اصل شعر خیار: خیار خیار خیارچه               خیار کجاست تو باغچه گلهای زد ...
20 خرداد 1392

3روز تعطیلی

روز 2 شنبه ساعت 11 شب راه افتادیم بریم شمال من و مامان و بابام و صد البته نیکی وای که چه ترافیکی بود راه 3 ساعته تبدیل شد به سفر قندهار ساعت 7ونیم صبح رسیدیم رشت طفلی بابام کار داشت و خسته رفت ولی ما موندیم خونه استراحت کردیم نیکی خوابش رو کرده بود و حسابی شیطونی میکرد خونه دربستی که گرفته بودیم یه حیاط داشت که نیکی حسابی توش کیف میکرد و میرفت آب بازی مورچه ها رو تماشا میکرد و به همشون دستور میداد از اینجا نیا اونجا برو شب شده برو خونتون و... آخی دلم خواست یه حیاط داشته باشیم تا نیکی راحت توش بازی کنه اونقدر راحت بود که حتی واسه جیش کردن هم بدو بدو میرفت حیاط چون بعدش کلی آب بازی میکرد خلاصه این 3 روزی که اونجا بودیم به نیکی از همه...
19 خرداد 1392

جایزه

   رفتیم موسسه بازی و اندیشه اول بغل باباش بود باباش میگفت میریزه به هم گفتم نه بذارش زمین اونقدر چرخیده و هی عروسکا رو برداشته آورده این چیه؟ اون چیه؟ مال کیه؟روی موتور بپگانه ای که بود سوارش کردم هل بدم میگه نه بذار من هل بدم خودش پیاده شده موتور خالی رو هل داده باباش براش وسایل انتخاب کرده صداش میکنه بیا ببین اینو دوست داری یا اینو یکی رو گرفته و در میره باز براش تخته بازی برداشته صداش میکنه بیا اینم ببر ا وسایل رو کجا میبری؟ رفتیم دیدیم یه گوشه مثلا قایم کرده دادیم به حساب کنن گذاشتن تو نایلون میده دست نیکی نیکی برده 2 تا هم اسباب بازی انداخته توش میگه بریم میگم ببینم توش چی گذاشتی؟ میگه مال منه میگم باشه بذار نگاهش کنم ن...
12 خرداد 1392

عکسای جا مانده

مانیتورای مهدیاس بهشتی که من از دفتر نگاه میکردم نیکی بغل مربیش رو صندلی نشسته از اینجا دید خوبی نداره نیکی در استخر توپ توی سالن بازی مهد نیکی روی ماهی داره الاکلنگ بازی میکنه در سالن بازی مهد همه رفتن کلاس من بیرون در نشستم و نیک خیلی تمایل نداره بره کلاس ترجیح میده تنهایی بازی کنه در حال خوردن شام عروسی در حال کیف کردن با جایزه هایی که باباش از بازی و اندیشه خریده تا خونه ولش نکرد بهش میکم میدی مامان نگاه کنه میگه نه بعدا نقا(نگاه) بتنه(بکنه) ...
12 خرداد 1392

اندر احوالات

میگن بچه ها آیینه تمام نمای بزرگترهان تا بچه دار نشی معنی این حرف رو متوجه نمیشی بعضی وقتها بابای نیکی منو خانمی صدا میکنه الان تو دهن نیکی افتاده به من میگه خانمی بیا خانمی شما بخواب خانمی خانمی اونوقت تو دل من قند آب میشه ----------------- عروسکش رو برداشته(یه بچه گربه است) داره باهاش بازی میکنه صداش میکنه دخترم غذا میخوری؟ دخترم شب شده بین(ببین) هانی خوابه دایی خوابه عزیز خوابه همه خوابن غذا بخور بخوابیم باشه دخترم؟ ______________ وقتی شلوار نمیپوشه بهش میگم نپوشی مورچه یا جوجو میره تو پات گازت میگیره از بیرون اومدیم یه ذره خوراکی رو زمین افتاده دورش پر از مورچه شده میگم نگاه کن مورچه ها اومن مهمونی دارن غذا میخورن...
12 خرداد 1392

نیکی صرفه جو

بعد از مدتها هوس چیپس با ماست موسیر کردیم عصر نشستیم و داریم 3 تایی میخوریم نیکی نگاه به ماست کرد دید داره تموم میشه درش رو گذاشت و گفت بسه فردا بخوریم میگم نیکی واسه فردا داریم بیار بخوریم اصرار که نه دیگه بسه بقیه اش رو فدا(فردا)بخوریم ------------------------- یاد بچگی خاله آتو میفتم سال 71یا 72 بود که تازه ویدیو اومده بود بین همسایه ها فقط ما داشتیم همه جمع شده بودن و داشتن فیلم میدیدن آتو اونموقع 4-5ساله بود یهو خاموشش کرد گفت بسه برید خونتون بقیه اش رو بعدا بیاید ببینید خب دیگه حلال زاده است به خاله اش هم رفته ...
12 خرداد 1392

دلدرد

نیکی: مامان دلم دد (درد) میقنه(میکنه من:چای نبات میخوری؟ نیکی : نه من: غذا میخوری دلت خوب شه؟ نیکی: نه من: پس چی بخوری دلت خوب شه؟ نیکی:شقلات(شکلات)؟!؟!؟ ________ پ ن : یادمه مامانم از بچگیامون که تعریف میکرد میگفت دایی امید میگفته دلم درد میکنه . خب امید جان چی بخوری دلت خوب میشه؟ آب پرتقال؟!؟ (حلال زاده است دیگه به داییش رفته)  
12 خرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد