نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

نیکی شیرین

مامان : اسم مربیتون چیه؟ نیکی: خاده ناناز(خاله ساناز) _____________ نیکی از خواب بیدار شده مامان غذا میخوام مامان تند تند ماکارانی گرم میکنه سفره میندازه و نیکی رو صدا میکنه نیکی میاد تا میبینه میخوره تو ذوقش با گریه میکه من غذا میخوام مامان مستاصل شده :از کدوم میخوای ؟ در یخچال رو باز میکنه و میپرسه از این؟ از این؟ از این؟ نیکی هنوز گریه میکنه میکنه نه من غذا میخوام مامان: برنج میخوای؟ نیکی: آیه (آره) مامان تندی برنج گرم میکنه و از مواد ماکارانی قاطیش میکنه نیکی تمام قابلمه های روی گاز رو نگاه میکنه و بعد میگه دیدی گفتم غذا میخوام برنج با ماست و پیاز ____________ این شبا گاهی بابا دیرتر میخوابه نیکی هم بالش پتو ش ر...
25 تير 1392

عشق پدری

روز 7 ماه رمضان ، بابا روزه بدون سحری ، از عصر رفته دنبال کارای ماشین نیم ساعت از اذان مغرب گذشته ساعت 9:10 شب خسته رسید خونه تا در رو باز کرد نیکی دوید جلوی در بابا: سلام دخترم نیکی: بابا هیچی نخریدی؟ بابا: بیا بغلم بریم هرچی خواستی بخریم نیکی با خوشحالی مضاعف : مامان، بابای من میرم با بابا هر چی دلمون خواست بخریم و هر دو بیرون رفتند
25 تير 1392

خاطراتی از مهد

دختر گلم هنوزم وقتی میبرمت مهد باز میام کنارت یه نیم ساعتی میشینم و وقت رفتن میبوسمت و ازت میخوام که دختر خوبی باشی و به حرف مربیت گوش بدی و بعد خداحافظی میکنم اما با همه این اوصاف باز گریه میکنی و میگی نرو دلم رو انگار چنگ میزنی همیشه بعد از اومدن میرم دفتر و از مانیتور نگات میکنم که بغل مربیت آروم نشستی بعد از رفتن من بلافاصله ساکت میشی ولی پتوت رو ول نمیکنی میدونم بعد از چند دقیقه با کلاس وفق پیدا میکنی و بازی میکنی چون وقت برگشتنم از مانیتور تماشات میکنم و صدای خنده و بدو بدوت رو میشنوم و دلم قنج میره برات آرزوی سلامتی و شادی میکنم دوستت دارم ...
24 تير 1392

مهمون

به عزیز میگم چرا کمتر به خونمون سر میزنید میگه دوست داریم بیایم اما وقت برگشتن نیکی غصه میخوره و اذیت میشه طفلی راست میگه . چند روز چیش خاله آتوسا بعد از مدتها اومد خونمون. غروب اومد و شام خوردیم و با نیکی بازی کرد و موقع خواب میخواست بره که نیکی گریه رو شروع کرد که نرو . خاله هم صبر کرد تا نیکی بخوابه پیشش موند بهش شیر داد و ساعت 11 خوابید بعد رفت نیکی ساعت 1ونیم بیدار شد و بهونه خاله رو آورد دستشویی داشت و میگفت فقط با خاله میرم دستشویی. خلاصه یه نیم ساعتی گریه کرد و آخرش شلوارش رو خیس کرد و من عصبانی شدم و باباش تمیزش کرد و خوابید دیشب هم عزیز اینا اومدن و تا نزدیک 12 نشستن و هی چراغ خاموش کردن و نیکی رو خوابوندن اما خودشون خوابشون ...
22 تير 1392

جشن فارغ التحصیلی

روزی که برای جشن فارغ التحصیلی بچه های پیش دبستانی رفتیم یادته؟ یادش بخیر چقدر شیطونی کردی حالا بیا عکساش رو ببین اینجا اول مجلسه که هنوز شروع نشده بود و مثل دختر خوب ردیف اول کنار دوستام(دانیال و ابوالفضل نشستم) خسته شدم و تو راهرو کلی گشتم و دوست جدید پیدا کردم تازه از آب خودم بهش تعارف کردم دوستم هم زیاد اهل تعارف نبود به منم واسه اینکه ساکت بشینم یه کلاه فارغ التحصیلی دادن ولی زهی خیال باطل به ترتیب از کلاس پیش دبستانی تا نوپا صدا کردن .گلاس به کلاس عکاس ازشون عکس انداخت از اونجایی که کلاس ما آخر بود و به همه بچه های کلاس برخورد هیچکدوم حاضر نشدن که با عکاس عکس بندازن این عکس رو هم مامانم زوری انداخت اینم...
21 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد