نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

شیطنت

ماشاله ماشاله اونقدر شیطون شدی که دیگه هیچکس حاضر نیست نگهت داره هر جا میرم باید با خودم ببرمت قبلا بیشتر پیش عزیز جون میموندی اما الان بیشتر دنبال من میگردی و میخوای همش جلوی جشمت باشم رفتیم دیدن محمد(نوه مامان ملیح) که تازه دنیا اومده. اولا که نذاشتی بغلش کنم بعدشم هر چی دستت میومد میبردی یا بذاری دهن نی نی یا تو دستش. هرچی میگفتیم نی نی خوابه سرت رو تکون میدادی بکه یعنی باشه و بعد کار خودت رو انجام میدادی کم مونده بود عروسکا رو بندازی رو سر نی نی . یهو محبتت گل میکنه دیگه نمیدونم واقعا محبت بود یا حسودی ولی هرچی بود نذاشتی یه ربع بشینیم مجبور شدیم زودی بلند شیم ولی دختر به این شیطونی نوبره ------------- رفتیم واسه تولد بابای...
24 مرداد 1391

تولد بابایی

دیروز 23 مرداد تولد بابا داود بود چه جالبه نه؟ تولد 32 سالگی در 23 ومین روز مرداد. انگار فقط جای اعداد جابجا شده با هم تدارک یه جشن 3 نفره رو دیدیم این همراه اول هم که نمیذاره مردم سورپرایز بشن فک کردم بابا نمیدونه اما فقط فک کرده بودم عصر بابا یه کاری داشت رفت بیرون . عزیز جون اینا شامشون رو برداشته بودن و اومدن خونمون مثلا تولد بابایی کارش طول کشیدو 10ونیم اومد ما هم تنهایی افطار و شام خوردیم من یه کم حالم گرفته شد که چرا بابایی دیر اومد و تو هم که ماشاله کلی آتیش سوزوندی کلی با باباجان آب بازی کردی و خونه رو شلوغ کردی و سفره شام رو کشیدی و همه چی به هم ریخت دیگه ما تنهایی کیک آوردیم که تا تو خوابت نبرده یه عکس باهاش بگیریم که با...
24 مرداد 1391

دومین سفر به شمال در 18 ماهگی

شنبه عصر راهی شمال شهر چالوس شدیم من و عزیزجون،زهراخاله وعسل و خاله آتو ،خانم لک(همکار خاله) و زندایی فرزانه شب رسیدیم تقریبا 3 روز و 3 شب بودیم رفتیم ویلای مدیر خاله . خیلی هوا عالی بود و همه چی فراهم بود تو حیاط هم یه استخر بادی بزرگ بود که پرآبش کرده بودیم و کلی با عسل توش آب بازی کردی خیلی خیلی خوش گذشت ولی تنها چیزی که اذیتم کرد این بود که اصلا غذا نخوردی و از بدغذایی بداخلاق و بی حوصله میشدی ولی خوب شن بازی و آب بازی کردی حسابی هم شلوغ کاری کردی علی رغم اینکه همه مراقبت بودن و تا رسیدیم تمام وسایل و تزیینات رو جمع کردیم ولی باز ماشاله خیلی شیطون شدی و از پست بر نمیومدیم خونه دوبلکس بود و ساعتی یه بار از پله بالا و پایین میرفتی&...
19 مرداد 1391

آتلیه 18ماهگی

به به بازم که رفتی آتلیه اینبار با صوفیا و مریم و زینب رفتیم کلی هم خوش گذشت جدا از اینکه وانستادی درست حسابی عکس بندازی کلی واسشون شیرین کاری کردی و همه رو خندوندی کفشای خاله رو پوشیده بودی تق تق همه جا میرفتی جز تو کادر . صوفیا که خوابید هی میرفتی به همه اطلاع میدادی که سس خوابه . خلاصه روز خوبی بود حالا ببینیم عکسا چطور میشه
14 مرداد 1391

گوشی موبایل

باباجان واسش گوشی خریده دخترم دیگه گوشی دار شده خودش میارتش بعد با داد میگه نانا بذار. منم میگم خودت که گوشی داری بذار گوش کنیم زودی دکمه هاش رو میزنه و سرش رو با آهنگ تکون میده راستی این روزا کلی از آهنگ پنگول لذت میبره و باهاش نانا میکنه درسته که نمیذاره موهاش صاف بمونه ولی وقتی میگی بیا موهات رو شونه کنم زود شونش رو میاره و میشینه رو پات و خیلی آروم لذت میبره بعد بلند میشه چند لحظه بعد موهاش دوباره پریشون شده است
12 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد