نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

آب سرد کن

با هم رفتیم بانک  تا من کارهام رو انجام بدم نیکی از فرصت استفاده کافی رو برد. کل بانک رو گشت تمام سوراخ سمبه ها رو  وارسی کرد یه بار هم رفت نزدیک در پشت میله های امنیتی بانک تا یکی خواست بره بیرون در باز شد به طرف نیک و یه کم ترسید ولی بعد که در بسته شد تازه کنجکاوتر شد و متصدی بانک واسه اینکه هواسش رو پرت کنه بهش کیک و شکلات داد . برگشتنی از آب سرد کن بهش آب دادم خوشش اومده بود و هی میخواست دسته اش رو فشار بده که آب بریزه حالا بعد از گذشت یک روز هی میره در کابینت رو باز میکنه لیوان میگیره جلوی گیره کابینت و صدای آب در میاره الکی سر میکشه به من هم تعارف میکنه   ...
23 تير 1391

5شنبه و واکسن 18 ماهگی

بعد از اینهمه واکسن امروز اولین باری بود که دلم نمیخواست ببرمش واسه واکسن نمیدونم شاید چون بزرگتر شده و حس میکنم درد رو بیشتر میفهمه یا من دل نازک شدم یا نیکی شیرین بر شده و من طاقت درد کشیدنش رو ندارم خلاصه که بعد از گذشت 2 روز یهو یادم افتاد که باید بریم واسه واکسن فقط خوشحالیم از این بود که بابابش هم هست و با هم میریم حضر شدشم رفتیم . تو خانه بهداشت چند تا نی نی جلو تر از ما بودن صبر کردیم نوبت ما بشه بعد فهمیدم واکسن 18ماهگی فقط 2شنبه ها زده میشه هم خوشحال بودم و هم ناراحت نیکی رو که داشت تو راهرو بازی میکرد برداشتیم و یه سر رفتیم خونه عزیز . یه ساعتی نشستیم و برگشتیم خونه   ...
23 تير 1391

خخخخخخخ

کلا نیکی نوشابه دوست نداره  ما هم زیاد نمیخریم که عادت نکنه. دیشب نوشابه قوطی گرفته بودیم باز کردم فک کنم از قوطیش خوشش اومده بود که گفت به منم بدید هر چی گفتم تو خوشت نمیاد واسه تو نیست به خرجش نرفت یه کم نوک زبونی بهش دادم به خاطر گازش خوشش نیومد و تف کرد و گفت خخخخخخ که یعنی باقی مونده اش هم از دهنش بیاد بیرون بعد اسم نوشابه موند خخخخخخ . میچرخید برمیگشت میگفت خخخخخ . یه نوک زبون میخورد و میرفت  چقدر زود ذایقه آدما به خوراکی های مضر عادت میکنه
23 تير 1391

لاکپشت

این لاکپشت رو خاله مریم (مامان پارسا)واست آورده خیلی بانمکه و کلی دوسش داری ولی خودمونیم خیلی راحت طلبیا به جای اینکه شکلا رو پیدا کنی و سرجاش بندازی اول که به زور از هر جا میشد مینداختی توش الانم که راه درآوردنش رو یاد گرفتی زیرش رو باز میکنی اول خالیش میکنی بعد از همونجا یکی یکی برمیگردونی سرجاش خب اینم یه ابتکاره دیگه نه؟   ...
20 تير 1391

18ماهگیت مبارک

عزیزم 18 ماهش تموم شد آخیییی میدونی دکتر هولاکویی میگفت تا 18 ماهگی بچه ها رییسن هر چی بگن باید سریع اجابت بشه تا حس کنن این دنیا دنیای امن و خوبیه نیکی جان تا امروز هرچی گفتی گفتیم چشم . حالا نوبت توست ببینم چیکار میکنیا شوخی کردم اینجا که پادگان نیست ولی الان خیالم راحته که یه کمی فقط و فقط یه کمی بزرگ تر شدی البته خیلی پیشرفت کردی حرف گوش میکنی ولی انتظار داری ما هم همش به گوش باشیم وقتی یه خوراکی دستته به زور میچپونیش تو دهان من (فقط به من اینقدر محبت داری) یا مثلا مسواکت رو به زور روی دندونام فشار میدی عزیزم لثه هام زخم شدن ول کن که نیستی یهو محبتت قلمبه میشه ولی وقتی میگم عشق مامان کیه زود میگی نیتی. یه دنیا میارزه حوصله ات ک...
20 تير 1391

چقدر نیکی من بزرگ شده

امروز مثل هر روز گذشت مثل هر روز بازی کردیم ،با هم غذا پختیم، با هم خوردیم، نیکی ریخت و من جمع کردم، نیکی خراب کرد  و من درست کردم ،نیکی رو بردم بیرون و دنبال بازی کردیم ،بازی بچه ها رو خراب کرد و با اونا شیطنت کرد موقع اومدن به خونه من خسته بودم و دراز کشیدم نیکی از سر و کول من بالا میرفت بهش زل زده بودم با خودم میگم : این نیکی منه؟ چقدر تغییر کرده چقدر بزرگ شده چقدر شیطون شده . گاهی منم صبرم کم شده . نمیدونم گاهی دوست داریم همه چی رو گردن بقیه بندازیم خستگی و بیحوصله گیم رو هم گردن آلودگی هوا میندازم و آرزوی قدیمم
18 تير 1391

بازی و اندیشه

با دایی امید رفتیم بازی و اندیشه کلی خرید کردیم اما نه واسه نیکی واسه نی نی های تو راهی این هفته 2 تا نی نی جدید میاد و تولد آراد هم هست و واسه تولد پارسا هم کادو گرفتیم برگشتنی میگم اینهمه خرج کردیم یکی هم واسه خودمون نبود ولی چقدر حس خوبی دارم وقتی فکر میکنم نی نیا میخوان با این اسباب بازیا بازی کنن و خوشحال بشن من کلی ذوق میکنم
18 تير 1391

سسسسس خوابّه

معمولا نیکی حوالی ساعت 10 شب میخوابه وقتی بیرونیم سعی میکنم تا اون ساعت برگردیم خونه که هیچکدوم اذیت نشیم طهرها هم اگه خونه باشیم راحت 2ساعتی میخوابه ولی اگه جایی باشیم خیلی بیقراری میکنه و تازه یاد کرفایم باباش میبرتش تو ماشین تا خوابش ببره 5 شنبه ظهر خونه عزیز هر جی تلاش کردیم با وجودیکه خوابش میومد نخوابید تلاش ماشین سواری هم نتیجه نداد  و ما بیخیال شدیم گفتم جون ظهر نخوابیده پس شب زود میخوابه . ساعت 11 شبه و نیکی داره هنوز بازی میکنه با دایی امید رفتیم او ماشین تا 1چرخیدیم من خوابم بردش نیکی اومده انگشتشو گذاشته رو بینی من و میگه سسسسس خوابِّ برگشتیم خونه و من خوابیدم نیکی هم شاد و خوشحال داره تو اتاق دور میزنه تا نمیدونم چند بو...
17 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد