نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

عشق زندگی

نیکان من

قربونت برم مادر که داری کم کم بزرگ میشی تازه تازه غلت میزنی و قل میخوری یه کم بیشتر دمر میمونی و رو دستت بلند میشی قربونت برم آبجی اندازه تو بود می ایستاد اما همونقدر برام دلپذیره بزرگ شدنت رو میبینم بچه ها عصر میرن بیرون بازی میکنن صداشون که میاد دیگه خونه بند نمیشی این چند شب هم که پدرمو در آوردی شبا نمیخوابی فک کنم واسه دندونته که غذا نمیخوری و شبا سیر نمیشی هی تند تند بیدار میشی عزیزم دوستت دارم و به خودم میبالم که تو رو دارم وقتی صدای خنده ات میپیچه انگار تمام دنیا دارن میخندن دیگه بزرگ شدی و نمیتونم هر چی رو ازت راحت بگیرم یا کاری که من میخوام رو انجام بدی حتی قبلا راحت لباس عوض میکردی اما الان گریه میکنی وقتی سوار دو...
21 خرداد 1393

قصه گفتن من

نیکی: مامان قصه آقا گرگه که دستاش سیاه رو بگو من : یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود یه دونه بز بود اسمش بز بز قندی بود میخواست بره بیرون واسه بچه هاش غذا بخره نیکی : نه بره بانک بعد میوه بخره سبزی بخره گرگه میگه منم منم مادرتون . نه دستات سیاهه آرد میزنه شیرینی میخوره میاد درو باز میکنن شنگول و منگولو میخوره مامانشون شاخ میزنه میان بیرون مامانشون بغل میکنه بوسشون میکنه مامان دوباره بگو من : خب تو همشو گفتی بعد دوباره میگم نیکی : نه دوباره بگو و.... همین پروسه 4-5 بار دیگه تکرار میشه ...
19 خرداد 1393

دوچرخه سواری

چه لذتی داره وقتی میبینی دخترت دوچرخه سواری یاد گرفته و با ذوق پا میزنه بعضی لذت ها رو با کلام نمیشه توصیف کرد ولی خوشحالم بزرگ شدنت رو شاهدم و خوشحالم که هستی در کنارم دوستت دارم به اندازه تمام لحظات بودنت ای همه هستی من  
12 خرداد 1393

بازم نیکی :)

روزا بلند شده و واسه شیطونی وقت زیاده اکثرا ساعت 4 میریم دنبال نیکی بعد از نیم ساعت شیطونی و تاب بازی راضی میشه بیاد خونه خدا نکنه تو راه برگشت به خونه کسی از بچه های بلوک تو راهرو یا دم در باشه دیگه نیکی خونه بیا نیست اگه هم نباشند و نیکی راضی بشه بیاد تو یه چیزی خورده نخورده میپره بیرون چند روزه ساعت 10 -10ونیم از خونه همسایه ها با وعده وعید میکشمش بیرون اینکه همش ذوق بازی داره خیلی خوبه راستش خیلی بهش سخت نمیگیرم میگم همش 3 سالشه بذار بازی کنه فقط میترسم بزرگ که شد دیگه از پسش برنیام و گوش به حرفم نده بازم میگم ارزش نداره خیلی با هم الان بجنگیم به خاطر فردا که شاید اینجور بشه یا نشه تو این گیر و دار در هر زمانی دستت رو میکشه ت...
6 خرداد 1393

پرتقال خونی

عزیز واسه نیکی پرتقال پوست میکنه با هیجان میگه به به پرتقال خونی ببین چه خوشمزه است نیکی دهنش رو کج و کوله میکنه من خونی دوست ندارم ببر بشورش   ...
6 خرداد 1393

شیرین زبون

خانم جمالی( که نیکی حکم نتیجه اش رو داره در واقع مادر مدیر مهد هستش از وقتی مدیرشون-اسم اونم خانم جمالی هست- فارغ شده واسه کمک اومده : نیکی خدا امواتت رو بیامرزه نیکی : به مامانم میگم چی گفتی خ جمالی: برو بگو نیکی: یه خرده فک کرد دید سخته دستش رو گرفته آورده پیش من میگه خودت بگو چی گفتی ________________ نیکی رو به خانم جمالی بزرگ : مامانت کجاست؟ خ جمالی : رفته پیش خدا نیکی : یعنی کجا؟ خ جمالی: یعنی رفته اون دنیا نیکی : خب چرا تو نمیری پیشش . تو هم برو دیگه؟!؟!؟! __________ عکسای مهد کودک رو گرفتم عکساش رو از ذوقش گاه میزنه به یخچال گاه تو کیفشه گاه میبره اینور اونور میگم نیکی چرا تو عکس نخندیدی؟ میگه :...
22 ارديبهشت 1393

عصر روز شنبه در نبود بابایی

از پایین بلوک اومدیم نیکی خاک خالیه . بس که خاک بازی کرده بهش میگم مستقیم برو حموم تا من بیام من من میکنه و نمیره میبرم نیکان رو روی تخت میخوابونم تا بیام نیکی دستش رو به همه جای خونه مالیده میبرمش حموم طبق معمول شروع میکنه آب بازی و من خودم رو مشغول میکنم تا یه کم نیکی بازی کنه صدای گریه نیکان بلند میشه سریع بلند میشم میگم تو آب بازی کن تا من برگردم حوله رو به خودم میپیچم میرم به نیکان شیر بدم که بخوابه نیکی داد میزنه مامان من تنها موندم مامان منو تنها گذاشتی میگم یواش بذار بخوابه تا بیام چند لحظه بعد که نیکان چشمش گرم میشه نیکی صدا میکنه مامان پی پی دارم مامان بیا پیشم مامان منو تنها گذاشتی دیگه فایده نداره خواب نیکان پریده و د...
21 ارديبهشت 1393

نیکی من

دیروز رفتم دنبال نیکی زود رسیدم نیومد گفت بقیه برن بعد ما بریم تاب بازی مردیم نیکان رو هم رو زمین تو سایه نشوندم اونم به بچه ها نگاه میگرد و میخندید صبا سوار تاب شد نیکی چنگش انداخت که پیاده شه خودش سوار شه (2تا تاب دارن یکیش کوتاهتره که نیکی خیلی حس مالکیت بهش داره) مامان صبا اومد دنبالش و دید صورتش ورم داره اونقدر خجالت کشیدم و عذرخواهی کردم وقتی اومدیم خونه اولین کار کوتاه کردن ناخنهاش بود اونم نمیذاره که شانس آوردم خوابید __________ حداقل دستها رو میشوری با این سیستم ستاره و جایزه این سیستم ستاره عجب جواب میده ها چشمش نزنم:-) ______________ واسه روز معلم کادو گرفتم و یه کیک هم پختم بردم دفتر فرداش همه مربیا اپمده بودن دم در طرز ت...
14 ارديبهشت 1393

نیکان خوش اخلاق

نیکان عزیزم قربونت برم که تو هم از آبجیت هی سرما رو میگیری ولی خدا رو شکر بابت دارو خوردن تو مشکلی ندارم هر چند جدیدا تتو هم واسه مامانت فیلم بازی میکنی ولی ماشاله خوش اخلاقی و خوردنی دندون درآوردنت هم بیصدا بود همه چی رو میخوای درسته قورت بدی عزیز دلم میوه زندگیم خوب غذا بخور خوب بزرگ شو میدونم آینده درخشانی داری همینجا قول میدم تمام تلاشم رو میکنم تا بتونی موفقیت ها رو دونه دونه اینجا ثبت کنم دوستت دارم هوارتا
13 ارديبهشت 1393

ستاره

نه مثل اینکه ستاره و جایزه در مورد نیکی هم جواب میده دیگه گاهی قفل میکنم نمیدونم چه کنم گاهی میفتیم تو لجبازی خیلی به ندرت حرف گوش میده ٢ روزه یه مقوا چسبوندم به دیوار که روش به ازای کارای خوب نیکی و غذا خوردنش ستاره میچسبونم امشب قشنگ مسواک زد و ستاره هم گرفت هر چند به خاطر هر چیزی اول باید مفصل گریه کنه، روز اولی هم که مقوا رو چسبوندم کلی گریه کرد که همه ستاره ها رو بده همین الان بزنیم خوشحالم که تسلیم نشدم:-) قرار شده ستاره ها زیاد شدن باباش جایزه واسش بخره میگه گوشواره میخوام تا ببینیم چی پیش میاد:-)
13 ارديبهشت 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد