نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

عشق زندگی

برف بازی

برف میومد و ما هم که برف ندیده کلی ذوق کردیم شال و کلاه کردیم بابابجی ما رو برد به سمت لواسون و فشم تو راه مسیر با برف بسته شده بود و همون آخر مسیر ایستادیم و برف بازی کردیم و کلی خوش گذشت دخترم دیگه بزرگ شده و قشنگ بدو بدو میکنه 3 سالگی چه سن قشنگیه کلی آهو و گوزن اومده بودن پایین تو منطقه حفاظت شده که غذا بخورن   ...
15 بهمن 1392

تولد به سبک مهدکودک

دختر قشنگم نیکی جان 2-3 روز مونده به تولدت یه کیک گرفتیم و تصمیم گرفتیم تولدت تو مهد برگزار شه تا مهد واست خاطره انگیز بشهـخاله آتو کمک کرد روز 3 شنبه صبح اومد خونمون واست سخت بود که زود بیدار شی خیلی زودم نبودا ساعت 8و نیم بیدار شدی و با بداخلاقی هر چه تمام تر لباس پوشیدی راه افتادیم زمستون خشک اونروز شروع به باریدن کرده بود کلی هوا سرد بود تاجی رو که بابا واست خریده بود و تمام دیروزش رو سرت بود حاضر نبودی بذاری رو سرت نمیدونم ت ذهن کوچیکت چی میگذشت تمام کارایی رو که من کردم واسه این بود که خوشحالت کنم ولی برعکس شد خوشحال نبودی و بدخلاق شده بودی نمیذاشتی عکس بندازیم نمیذاشتی از کنارت بلند شم نذاشتی معلمات عکس بندازن یه 2ساعتی اونجا بو...
15 بهمن 1392

واسه رفع خستگیم

خیلی دیگه وقت نمیکنم بیام اینجا گاهی دوست دارم مثل هزار پا، من با کمی تغییر هزار دست باشم یا از خودم یه تعدادی تکثیر کنم یه کارایی هست که فقط خودت باید انجام بدی فقط مادر اینکه به بچه کوچیکه شیر بدی اینکه بخوابونیش اینکه جاش رو عوض کنی وقتی گریه میکنه آرومش کنی بچه بزرگه رو که حس حسادتش گل کرده همه اینها رو انجام بدی میگه فقط مامان غذا بده فقط مامان واسم شیر درست کنه فقط مامان بیاد بشورتم فقط مامان پیشم بخوابه + فقط مامان باهام بازی کنه و اینکه ببره مهد و بیاره +همه اینا باید مراقب باشم که بزرگه به کوچیکه آسیبی نرسونه خلاصه تبدیل شدم به یه رباطی که دایم دارم تو این خونه میدوم و باز وقت کم دارم گاهی واسه خودم وقت کم میارم اینکه به خ...
15 بهمن 1392

داریم به تولدت نزدیک میشیم عزیزم

هر سال اینموقع کلی خوشحالم خوشحالم که دخترم یه سال بزرگتر شده این تفاوت محسوس توی حرف زدن و رفتاراش منو به وجد میاره هر چند شیطونیش کم نشده و حالا دیگه آگاهانه شیطونی میکنه مدام کفشا و کیفای مهمونی منو برمیداره و میگه دارم میرم عروسی یا میشه مربی مهد و با بچه های خیالی خودش بازی میکنه گوشی موبایل و تلفن هم از دستش در امان نیست مدام دستشه و گاهی میاره میده به ما میگه دوستته بیا حرف بزن یا خودش که حرف میزنه میگه دوستمه یهو میبینی چند تا دامن و شلوار رو روی هم پوشیده و هی قر و قمیش میاد در موارد خیلی کمی در مورد لباس و این چیزا حرف گوش میده همش میخواد بگه حرف ، حرف خودمه کلا زیادی مستقله خدا به داد بزرگ شدنش برسه رفتیم هییت ...
14 دی 1392

نیکی از دکتر نمیترسه:-)

دیروز رفتیم دکتر یه چند روزی بود که نیکی بینیش کیپ شده و تک و توک سرفه میکنه از تعجب شاخ درآوردم اولین بار بود که نیکی اینقدر راحت معاینه شد و خودشم همکاری میکردکلی ذوق کردم نمیدونم اثر اینه که هی میشینن دکتر بازی میکنن یا اینکه دخترم بزرگ شده خلاصه که خیلی حال کردم دهن نیکان هم یه کم سفید شده بود نشون دادم که گفت برفک شده میگم مگه یخچاله تو سرما برفک زده قطره و پماد داد گفت درد نداره ولی یه نوع قارچه رسیدگی نشه دهنش پر میشه ________ برگشتنی بابا داوود پیاده شد میگم نیکی بابا کجا رفت ؟ میگه رفت عابر یانک کارت بده پول بگیره تو بازیاش خیلی قشنگ کارت میکشه همش دوست داره جلوی در بایسته و بگه کارت بده بکشم تا بذارم رد شی یا اینکه از کابینت ظرف بی...
24 آذر 1392

نیکی من دلتنگتم

نیکی جان عزیزم نمیدونم چرا گاهی دلتنگت میشم عزیز اینا از دیروز اینجا بودن و من نذاشتم که برن دلم میخواست مامانم بمونه خونمون و حسابی استراحت کنه و از بودن کنار همدیگه لذت ببریم وقتی میبینم مامانم چطور نوه هاش رو دوست داره و ازشون طرفداری میکنه یا براشون ضعف میره از شدت دوست داشتن چشماش پر از اشک میشه احساس وظیفه میکنم در مقابل شما و اون که هم از شما بیشتر مراقبت کنم هم اینکه بذارم اونم کنار شما احساس آرامش داشته باشه هر چند مامانم وقتی میاد خونمون نمیتونه بیکار بشینه و هی واسه خودش کار میتراشه اما بازم خدا رو شکر همه چی خوب بود تا اینکه دم غروب باباجی صحبت از رفتن کرد . رفتن و تو رو هم با خودشون بردن انگار دل منم با خودشون بردن بدجوری ...
21 آذر 1392

نیکی شیطون

امان امان امان از نیکی خانم نیکی جان یه وقتایی قصد جون داداشی رو میکنیا گاهی انگشت تو دماغش یا چشمش میکنی یا سر و دست و پاش رو میکشی میدونم بزرگ که بشید با هم خوب میشید نمیخوام این حرفام و راپورت دادن هام باعث کدورتتون بشه میدونم بین هر خواهر و برادری از این برنامه ها هست تازه این ووروجک بزرگ که بشه با هم رفیق میشید و کلی با هم حال میکنید فقط گفتم که بدونی من با شما دو تا چه میکنم خیلی سختمه حتی وقتی هر دو آروم هستید باید حواسم شش دنگ جمع باشه تا اتفاقی نیفته باز دم عزیز گرم زحمت شیطونیت رو میکشه و هفته ای یه روز میری اونجا هم به تو خوش میگذره هم نیکان و من یه کم استراحت میکنیم یه چیز در گوشت بگم عزیزم گاهی دلم واقعا برات تنگ میش...
21 آذر 1392

نیکی شیرین

خیلی سوال میکنه ترا؟(چرا؟) براش هی دلیل میاری باز میگه ترا؟ بعدش هر اتفاقی که افتاده رو میخواد برعکسش اتفاق بیفته مثلا یکی خوابیده میگه ترا؟ میگم خسته است میگه نخوابه پاشه تا نگی باشه بهش میگم ول کن نیست تازگیا فهمیدم که هروقت بهش میگم چرا؟ میگه به خاطر همین و بحث تموم میشه از خودش یاد گرفتم هر وقت پرسید میگم به خاطر همین و به همین راحتی قانع میشه هر چند باز میخواد ساز مخالف بزنه ___________ بهاره یه اصطلاحی رو تو دهن نیکی انداخته اونم کلمه جدی جدی هستش که نیکی معنی برعکسش اونو میدونه (فک میکنه معنی الکی میده) میگه میخوام به نیکان غذا بدم جیدی جیدی میخوام برم بیرون جیدی جیدی میخوام جیش کنم جیدی جیدی ... ...
19 آذر 1392

تم محرم

امسال اولین سالیه که فکر کنم نیکی محرم رو به روش خودش درک میکنه فعلا همه جوره تو جو این ماه و هییت رفته و در نمیاد هر آهنگ آرومی اونو میبره به زنجیر زدن با هرچی دم دستش باشه حتی شده یه تیکه مشما یه وقتایی که تو نخش میری واسه خودش میخونه هی حسین هی حسین و گاهی سینه هم میزنه
19 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد