نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

عشق زندگی

مماخ

فک میکنم تو یه برحه ای از زمان همه بچه ها دماغشون رو کشف و کنکاش میکنن الان نیکی اینجوری شده مخصوصا که تند تند سرما میخوره با دماغ گرامی کلنجار میره میگم مامانی دست نزن به دماغت ، دماغت بزرگ میشه . میگه میشه مثل مال تو:-/:-o؟!؟!؟
13 ارديبهشت 1393

آخ جون عکس

نیکی رو بردیم مهد گفتن عکاس اومده منم ذوق زده اومدم خونه لباس برداشتم واسه هر دوشون رفتم کلی عکس انداختم ازشون میدونم مثل آتلیه نمیشه اما خب کاچی به از هیچی ...
6 ارديبهشت 1393

بازم مریض شدی

دختر گل من عزیز دل من خوشگل من حرف که گوش نمیدی غذا که نمیخوری خواب که نداری شیشه ماشین رو هم تا آخر میدی پایین و سرت رو بیرون میکنی و کلی حال میکنی اما این حال کردن زیاد طول نمیکشه که سرما میخوری 2شب تب میکنی دکتر میریم با میل خودت اما وقتی میبینی دکترت عوض شده شروع میکنی به ناسازگاری وقتی از چیزی ناراحت هستی 2 چیز رو طلب میکنی اول دب(پتوی نوزادیت) دوم بغل مجبور شدم نیکان رو بذارم روی صندلی بشینه و تو رو بغل کردم با گریه معاینه شدی و چرک خشک کن بهت داد که فقط یه وعده خوردی هیچ علایمی از سرماخوردگی نداشتی منم مجبورت نکردم داروها رو بخوری بعد 2 روز تازه سرفه رو شروع کردی خدایا بازم مریضی خسته شدم تمام بدنم سست میشه وقتی به مری...
6 ارديبهشت 1393

آش دندونی

خب بعد از چند روز جلو عقب انداختن تصمیم گرفتیم روز مادر آش دندونی بپزیم روز قبلش وسایل رو خریدیم و خیس کردیم و خاله آتو اومد و پیاز داغ کردیم روز 1شنبه صبح عزیز اومد نیکی رو بردم مهد اومدنی یه کم وسایل خریدم قرار نبود کسی بیاد اما همینجور یهویی زنگیدم به خانم جان که خونه اکرم خاله بود اونا گفتن میان و زهرا خاله هم گفت میام و بعدشم مریم زینب تا ظهر همه چی مهیا شد مهمونا هم ساعت 1ونیم اومدن نمیدونم چرا وقتی آدم کار داره مهمون داره یا گرفتاره بچه ها اینقدر ادا درمیارن نیکان جیگر هم از صبح نق میزد ما که هر وقت صداش درمیاد میگیم دندونش اذیت میکنه چه میدونم مهمونا هم اومدن نیکان گریه رو تموم نمیکرد نه میخوابید نه شیر میخورد نه...
1 ارديبهشت 1393

اجازه ؟!؟!

آخه دختر خوب که سرش رو نمیندازه پایین هر جا دلش خواست بره ها؟ الان چند روزه که بلند میشی به هوای اینکه میری خونه بهاره طبقه پایین میری پایین بلوک بعدشم سرت رو میندازی پایین و میری بلوکای دیگه بعد از پیاده روی هم میری مغازه واسه خودت چیبس بر میداری و به هوای اینکه بابام حساب میکنه واسه خودت حال میکنی این 3 بار هم من دستگیرت کردم و آوردم خونه با بابات دعوات کردیم که دیگه بدون اجازه پایین بلوک نرو هی قول میدی باز یادت میره عزیزم نوگلم خوشگلم دوستت دارم هوارتا وقتی گریه میکنی و میگی مذرت میخوام دلم میترکه ولی چه کنم عزیزم باید یادگیری که بدون اجازه جایی نری که من دربه در بشم و دوره بیفتم دنبالت
1 ارديبهشت 1393

نیکی شیرین من

فصل ها رو واسه نیکی میشمرم بهار تابستون پاییز زمستون ببین بهار چه قشنگه همه جا سبز میشه و... 2 تا از دوستای نیکی اسمشون بهار و بهاره هستش نیکی نمیتونه تشخیص بده بهار هم میتونه فصل باشه هم اسم فک میکنه اسم دوستاش رو میگم منتظره و میپرسه پس نیکی رو نگفتی؟ با تعجب توضیح میدم که این بهار فرق داره با اون بهار این فصله اما متقاعد نمیشه دست آخر میگم باشه میگیم یه فصل هم بسازن به اسم نیکی کلی خوشحال میشه
29 فروردين 1393

نیکی شیرینم

معمولا فرصتی نمیشه من ظهر بخوابم اما اینبار غیر قابل کنترل بودم نمیدونم کی چشمام بسته شد گاهی موقع خوب چشمام نیمه باز میمونه ولی از نظر فیزیولوژی کاملا خواب هستم هر 2-3 دقیقه یکبار نیکی صدام میکرد مامان خوابیدی؟ چشمات رو ببند یعنی گاهی آدم به مرز جنون میرسه ...
29 فروردين 1393

نیکی شیرین من

خسته خسته از خونه عزیز اومدیم کلی شیطونی کرده و دلدرد داره براش آب نبات درست میکنم نمیخوره میگم بریم دستشویی نمیاد غذا میارم نمیخوره فقط میخواد بخوابه ساعت 9 نشده که خوابش برد باباش میبرتش سرجاش لحظه شماری میکنم نیکان بخوابه که منم بخوابم چشمام باز نمیشه ساعت 11 برای نیکی شیر و عسل گرم میکنم که تو خواب با شیشه بخوره میرم سر تختش میبینم باه تو تختش دستشویی کرده شماره 2 ای بابا این که سابقه نداشت خب عوضش دلدردش خوب شد شلوارش رو در میارم تمیزش میکنم و لباس تمیز میپوشونم شیر هم نمیخوره و رو دستم باد میکنه سر شیشه رو عوض میکنم به نیکان بدم اون هم نمیخوره نیکان رو بلند میکنم شیر بدم که بخوابه نیکی صدا میکنه مامان آب از یخچال بده نیکان که از...
29 فروردين 1393

من و بچه ها

عزیزای دلم خیلی میخوامتون گاهی دلم واسه نوشتن تنگ میشه و به خاطر فرصت کم منو ببخشید گاهی هم نمیدونم چی بنویسم میترسم نوشته هام در آینده جنجالی بشن مثلا بگم که نیکی داداشش رو چنگ انداخته بعد در آینده بگید چرا و بین خواهر برادر نامیزون بشه هر چند دعوای خواهر و برادر مثل هوای بهار میمونه لحظه ای و گذرا یه لحظه دعوا میشه بعد میبینم نیکی داداشی رو بغل کرده و میگه جان جان هر چند داره از فرط بغل کردن خفه اش میکنه نیکان خدارو شکر خوش اخلاقه بیشتر میخنده مگه وقت خوابش باشه که معمولا مشخصه ولی جدیدا که بزرگتر شده بیشتر همه رو میشناسه و بهم میگه از کنارم جنب نخور مگه اینکه دورش شلوغ باشه تو این عید هم کلی بغلی شده اما از نظر خوردن اذیت...
29 فروردين 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد