نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

عشق زندگی

شبی در کنار عزیزجون

   دیشب عجب شبی بود 5 شنبه بود و ما طبق همعمول هر هفته اومدیم خونه عزیزجون چون ظهر فقط نیم ساعت خوابیده بود فک کردم شب خیلی خوب میخوابی یه ربع 9 خوابید و 10ونیم با گریه بیدار شد تقریبا یک ساعتی هی میخوابید و هی با گریه پا میشد نمیدونم جاییش درد میکرد خواب میدید یا چش بود ما که نفهمیدیدم ساعت 2و نیم صبح بیدار شد و یه کم نشست و باز خوابید ساعت 4 صبح باز با گریه بیدار شد خاله آتو و مامانم اومده بودن ببینن چش شده که دیگه خواب از سرش پرید . حالا شیطونیش گل کرده بود و هی میخندید و بازی میکرد تازه گشنش هم شده بود که مامانم زحمتش رو کشید و غذا گرم کرد و خورد خلاصه که واسه خودش شبی بود صبح جمعه هم همگی ساعت 8 برپا بودن ...
15 ارديبهشت 1391

خدایا از دست این گل دختر به تو پناه میارم

خدایا این نی نی های شیطون رو خودت حفظ کن به همه مامانا هم کلی توان و انرژی و صبر بده آخه نیکی کوچولو کی بزرگ میش بتونی تمیز غذا بخوری؟ از وقتی به غدا افتادی حداقل روزی یه بار این ماشین لباسشویی واسه تو کار میکنه بس که غذارو پخش و پلا میکنی هیچوقت اجازه نمیدی من بهت غذا بدم میخوای خودت بخوری تازی اگه بخوری من کلی خوشحال میشم همش رو میریزی رو دست و پات و زمین دیروز تو آشپزخونه سرگرم بودم همیشه وقت ظرف شستن حوصله ات سر میره و میچسبی به پام و نق میزنی منم اینجور کارا رو میذارم وقتی که خوابیدی انجام بدم . ولی دیدم تا سرت گرمه چند تا ظرف بشورم بعدش با هم بریم پارک قبلش لباساتم عوض کرده بودم که آماده باشیم دیدم صدات در نمیاد گفتم این نیکی یه چی...
14 ارديبهشت 1391

پارک عجب جای خوبیه

امروز بیشتر از همیشه تنها بودیم جالب اینجا بود که نیکی خیلی نی نی خوبی شده بود بازی میکرد شیطنت هم داشت ولی نق و گریه و بهونه خیلی خیلی کم که در مقابل روزای دیگه میشه گفت هیچی عصر ساعت 6 میخواستم حاضرش کنم بریم پارک ولی انگار دوست داشت تو خونه بازی کنه در صورتی که همیشه واسه بیرون هول میزنه البته صبح که راهرو رو شستم یه کم آب بازی کرده بود چون خودم دلم تنگ شده بود حاضرش کردم و رفتیم چون کسی خونه منتظرمون نبود سلانه سلانه رفتیم با کمال آرامش خیلی خوب بود من همش دنبالش بودم ولی از اینکه میدوید من خیلی خوشحال بودم یه توپ و بستنی هم خریدم ولی هرچی دست بقیه میدید میخواست 2 تا دوست پسر پیدا کرد امیررضا و طاها جالب بود هیچ دختری باهاش دوست نش...
10 ارديبهشت 1391

دوستت دارم

نیکی شیطون تر شده دیگه خونه عزیز راحت نمیخوابه توجه همه رو میخواد به خودش جلب کنه گاهی لجبازی میکنه رابطه بهتری با باباش پیدا کرده وقتی که خونه است بیشتر دوست داره ما با هم بشینیم وقتی بابا تو یه اتاقه و من تو یه اتاق همش غر غر میکنه که بیاید پیش هم و با من بازی کنید گاهی خوب میخوره و گاهی نه ٥شنبه حضر شدیم بریم بیرون آب بی (آبمیوه) خواست بهش دادم از سرش ریخت اومد پایین تمام لباسا و سر و گردنش نوچ شد مجبور شدم دم رفتن لباسامون رو درآوردیم و  بردمش حموم کلا به غذا به شکل بازی نگاه میکنه همش دوست داره پخش و پلا کنه ولی با همه این تفاسیر وقتی دستاشو باز میکنه و حلقه میکنه دور گردنم تمام خستگیم در میره انگار همه دنیا رو بهم ...
10 ارديبهشت 1391

دیدن دوباره خانم جان

دیروز 4 شنبه خانم جان اومد خونه عزیزجون. هنوز از در نیومده تو میگفت ذوق دارم نیکی رو ببینم که راه میره نیکی میشه اولی نتیجه خانم جان . نیکی هم با باباییش رفته بود گردش وقتی اومد از دیدن خانم جان و عسل یکسره تو اتاق میدوید و خانم جان کلی خوشحال شد تو دلم میگم خدایا این خوشیای کوچیک رو از ما نگیر شکرت که هنوز اونقدر بین ما صمیمیت و محبت هست که از دیدن خوشیای هم لذت میبریم و میتونیم باعث خوشحالی بقیه بشیم
7 ارديبهشت 1391

بدون شرح

هی تو!!!! اگه گفتی کجا به آدم بیشتر خوش میگذره؟ تنهایی لابلای گلا؟ پیش درخت؟ نه نه نه با دوستا تو پارک شایدم مراسم ساندیس خوری درهر صورت روز خوبی بود رفتیم خانه اسباب بازی بسته بود ) بچه ها رو برده بودن باغ وحش) بعدش رفتیم تو پارک یه کم بازی کردیم و بعد عکس و بعدشم مراسم ساندیس خوری جای همتون خالی ...
4 ارديبهشت 1391

دنبال بازیای من و نیکی

واااای وااای تازه الان میفهمم مامانایی که بچه نوپا دارن چی میگن. نیکی تازه پا گرفته ولی من همش تو ذوق بودم نه اینکه الان نیستما ولی فک کنم در کنار این خوشحالی 2 تا دست و پا و 2 تا چشم کم دارم امروز مثل هر روز صبح رفتیم با بر و بچه های طبقه پایینی بازی کنیم چشمتون روز بد نبینه تازه شیطنت نیکی گل کرد. اونا سوار دوچرخه میشدن اینم میخواست پشت چرخ بهاره سوار میشد پایین نمیومد تازه میگفت بهاره هم بیاد پایین من رو زین بشینم منم که همش با یه دستم نیکی رو گرفته بودم با یه دستم دوپرخه رو از اینور به اونور. چون چرخ واسه من کوچیک بود باید دولا میشد تمام پا و کمرم خسته شد تازه میگفت دستت رو به من نگیر بذار تنهایی برم. امیرمهدی 3چرخه بچگیش رو آورد که نی...
30 فروردين 1391

فرهنگ لغت

فرهنگ لغات نیکی در 15ماه و 8روزگی مامان.......ماما بابا..........بابا ب ب( با فتحه روی ب)............بغل آب.....................................آپ این چیه؟(اشاره به هاپو)..........آپ هاپو چی میگه؟.....................آپ تاب....................................آپ آب میوه...............................آپ بی(با فتحه روی ب) آبی....................................آبی(با کسره رو ب) من نمیدونم چرا همه این کلمه ها تو یه مایه اند بچه به فکر خودش درست میگه اما ما بزرگا زبانمون ضعیفه نمیفهمیم دیگه موز نشون مییدم اسمش رو میگم......اونم میگه آم سیب........................................آم خیار......................................
30 فروردين 1391

لباسشویی

دیروز مامانم زنگ زده میگه چقدر دنبال کرم دست و صورت گشتیم تو خونه اگه گفتی کجا پیداش کردیم میگم نمیدونم. میگه تو ماشین لباسشویی. لیوان و قاشق و وسایل دیگه هم توش بود دیگه اونجا شده انبار مهمات . تو آشپزخونه مامانم یه راه آب هست یه مدت هرچی گم میشد اونجا پیدا میشد نیکی هرچی که فکرش رو بکنی رو به زور میچپوند اونجا یه بارم دستش گیر کرد حالا یه جای بزرگتر و بهتر پیدا کرده به اسم ماشین لباسشویی اینم یه صحنه از ماشین لباسشویی خودمون این خرگوش کوچولو رو که اینجا میبینید در حال به هم ریختن وسایل باباشه از خنده اش معلومه نه؟ میخواد چیزی بهش نگیم ...
29 فروردين 1391

پتو

نیکی مشغول بازیه لباساش رو ریختم تو ماشین یه جوری که متوجه نشه پتوش رو هم انداختم تو ماشین لباسشویی حالا خیالم راحته دارن شسته میشن. نیکی خسته میشه هر چقدر باهاش بازی میکنم جواب نمیده مثل اینکه گرسنه هم هست هی میگه هام میگم بشین برم برات هام بیارم . میرم آشپزخونه تا براش میوه بشورم سربرگردوندم دیدم اومده تو آشپزهپخونه داره لباسشویی رو نگاه میکنه زودی بغلش میکنم که ببرمش اما اتفاقی که نباید میفتاد ،افتاد. چشمش به پتوش افتاد حالا هی جیغ و داد که اینو اینو یعنی چتوی منه بده بهم اونم اون تو داره میچرخه با گریه بغلش میکنم و کلی راه میبرمش و به خال میزنگم که باهاش جرف بزنه تا یادش بره . اولش خیلی بداخلاق شد اما بعد هوا آفتابی شد و یادش رفت دیگه ...
26 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد