نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

عشق زندگی

کی تا حالا سیب زمینیا رو با ماشین لباسشویی شسته؟

یکی از سرگرمیای همه بچه ها کابینته. یعنی درش رو باز کنن و هرچی توش هست بریزن بیرون چند وقتیه درای کابینت رو با بندیلک میبندم و نیکی زبل همیشه موقع ورود به آشپزخونه اول چک میکنه ببینه من کارم رو انجام دادم یا اینکه یادم رفته درارو ببندم. اگه نبسته باشم که خوب معلومه میشینه سر کابینت و ... و اگه بسته باشم واسه خودش سرگرمی دیگه ای پیدا میکنه مثل سیب زمینی پیاز و ماشین لباسشویی . یه روز سیب زمینیا رو پرت میکرد و با دقت نگاه میکرد ببینه کجا قل میخورن و میفتن یه روز میشینه و با لذت اونا رو لیس میزنه و خاکاشون رو میخوره یه روز سبدی ، قابلمه ای پیدا میکنهن و اونا هی میریزه توش دوباره در میاره موقعی که ماشین لباسشویی کار میکنه هم با دقت توش رو نگ...
18 فروردين 1391

قصه راه افتادن

وقتی نیکی رو میبینم از خودم خجالت میکشم خیلی شنیدم که میگن آدم هزار بار زمین میخوره تا بتونه راه بره اما دور و برم بچه کوچیک ندیده بودم چند ماهه نیکی تلاش میکنه راه بره اوایل واسش خیلی سخت بود وشاید نمی ارزید که واسش اینهمه تلاش کنه ترجیح میداد ٤دست و پا بره اما الان لذت راه رفتن رو چشیده تصمیم جدی داره تا بتونه درست و حسابی راه بره هنوزم خوب نمیتونه تعادلش رو حفظ کنه اما میدونه به سختیش میارزه وقتی رو دور میفته ول کن نیست هی میره هی میخوره زمین دیشب اونقد چپه شد که دلم واسش سوخت سعی میکردم بنشونمش ولی قبول نمیکرد خودشو ول میکرد که بتونه راه بره یه مسیر ١.٥متری بین من و باباش رو نزدیک نیم ساعت رفت و اومد تقریبا میدوید .من حس کردم قندش او...
17 فروردين 1391

13 به در

امسال اولین سالی بود که ما تمام عید رو خونه بودیم بابایی همش سر کار بود و ما مسافرت نرفتیم تهران نسبتا خلوت بود و آزادی بیشتری داشتیم کلا عید آرومی بود خیلی آرامش داشتم خدا رو شکر به خوبی تموم شد 13 به در هر سال جمع میشدیم و بیرون میرفتیم و بابا جون کباب میپخت (کباب های بابام حرف نداره)اما هوا باد بود و نیکی یه کم آبریزش بینی داشت همین بهانه شد و تا عصر خونه موندیم و عصر عزیز آش رو برداشت و رفتیم پارک پلیس خیلی خیلی شلوغ بود نیکی بچه ها رو میدید و از ذوقش جیغ میکشید و کلی همه رو به وجد میاورد تو عکس بالا نیکی داره دندوناش رو نشون میده تو عکس پایین هم نمایی از گوشه پارک پلیس و گرهی برای سلامتی و خوشبختی همه در این سال ...
16 فروردين 1391

نیکی کوچولو راه میره

در آستانه ورود به 16 ماهگی(دقیقا 14 ماه و 25 روز ) وقتی از عید دیدنی خونه دوست بابایی که تازه هم عروسی کردن(مرتضی و مهسا) برگشتیم نیکی خانم دیگه زمین نشست از اینور اتاق به اونور اتاق تاتان میفرمودند و کلی مامان و بابش رو ذوق زده کردن و باباش تصمیم گرفت که به همینمناسبت مجلس شامی با حضور عزیز و ... تشکیل بده تا اونها هم در شادی ما سهیم باشن نیکی جون قدمهات استوار و محکم باد امیدوارم همیشه با این پاها و سلامتی که خدا بهت داده جاهای خوب بری و خوش باشی و شکر خدا رو به جا بیاری خدایا ازت متشکرم که با این بچه همه شادیا رو به خونه ما آوردی
16 فروردين 1391

بدون شرح

وای از دست این فضولیا اینجام شرکت خاله آتوساست که از وقتی رفتیم تا برگردیم همش خواب بود و کلاهش هم تو راه گم کردیم هی وای من اینم سوفیا خانمه در سن 40 روزگی ...
13 فروردين 1391

حاجى خورون

روزچهارم عيد دعوت شديم به حاجي خورون خاله عزيز و دايي و زن دايى رفته بودن مكه ٠يه كم بداخلاق شده بودى اما بازم خوب بود كه گريه نميكردي اونجا چند تا بچه عين خودت بودن كه همش گريه ميكردن ولى سر ناهار تلافيش رو درآوردى اونقدر ريخت و پاش كردى كه همه هاج و واج مونده بودن كل ماست رو ماليدى به هيكل خودت و ما اما عوضش همه كلى از دستت خنديدن خوت دوست نداشتی بخندی زور که نیست   اینم از وضعیت ماست خوردن و... ...
13 فروردين 1391

نوروز 91

شب سال نو طبق معمول جمع شدیم خونه عزیز جون به به از این سبزی پلو با دست پخت عزیز و ماهی با دست پخت باباجون. امسال خوبیش این بود که خانم جان و بهزاد دایی و زهرا خاله اینا هم بودن و کلی بهمون خوش گذشت تو هم که گل سرسبد بودی واسه خودت حسابی شیطونی میکردی و حسابی بقیه رو میخندوندی فقط بابایی نیومد اونم کار داشت گفت واسه تحویل سال میام صبح ساعت ٨ و ٤٤ دقیقه لحظه تحویل سال بود و باز هممون جمع بودیم و واسه هم آرزوهای خوب کردیم همه بهت عیدی دادن دایی امید طبق معمول یه کارت پستال هم از یونیسف به هممون داد که کلی خاطره انگیز و خوشحال کننده بود آخه وقتی ما مجرد بودیم با دایی امید برای اکثر فامیلا کارت پستال پست میکردیم و همشون خوشحال میشدن یه چند سال...
13 فروردين 1391

عيدديدنى

برات بگم عيد ديدني رفتيم خونه عسل اينا. اول كه رسيديم نذاشتي پذيرايي رو شروع كنن خودت رفتي سراغ آجيل از اين ظرف به اون ظرف خالي ميكردي شانس آوردي كه اونا خيلي دوستت دارن هيچي بهت نميگفتن از اون طرف عسل هم بچه شد اومد مثل توشيطوني كردن اول اون طفلي رو دعوا كردن بعد حريفش نشدن كل خونه شد آجيل اینم عسل ٥ ساله و نیکی ١٤ونیم ماهه اینم پرهام و پرنیا و پدرام ٥ساله (٣قلوها) با نیکی کوچولو در حال خوردن سنجد آخه نیکی سنجد سفره هفت سین اونا رو خورد و ٣ قلو ها کلی شاکی شدن ...
13 فروردين 1391

عيد با عادات جديد

تازگيا وقتى جوراب پاش ميكنم ميخنده يعنى دد.اگر هم يادش بيفته به زور درش مياره كفشاش رو ميبينه پاش رو بالا مياره كه پامكن بريم دد كاپشن هم معنى دد ميده ولى از پوشيدن فراريه خيلي وقتا بايد دنبالش بدوام اون شب از خواب بيدار شده ميگه دايى دوباره خوابيد همچنان عاشق چايى و پتوشه زيتون هم دوست داره معمولا روزى يكى يا دو تا رو ميخوره هر كارى ميكنيم ميايسته كنارمون و ادامون رو در مياره مثل سشوار كردن و ظرف شستن با خاله آتوسا رفتيم بيرون به قول خاله آبرومون رو بردى خاله ميگه ديگه باهات بيرون نميام بسكه دست هركس چيزى ميديدى دولا ميشدى ميگفتى هام .خيلى سيب زمينى سرخ شده دوست داره براش خريديم نميذاشت ما بخوريم وقتى بر ميداشتيم كلى غر ميزد پتوش رو ميندازه...
10 فروردين 1391

نیکی و بنیامین

واسم جالبه که نیکی وقتی بچه ای رو میبینه همه چیزش عوض میشه از غذا خوردن و خوابیدن بگیر تا اخلاقش وقتی بیرونم میخوام ساکتش کنم متوسل میشم به بچه ها همش میگم بذار بگردیم نی نی ها رو پیدا کنیم باهاشون دوست بشیم اونوقت همش نگاه میکنه تا نی نی پیدا کنه خیلی جالبه بعد با یه صدای خیلی نازک جند بار تکرار میکنه نی نی رفتیم خونه همکار خاله آتو نوه اش 2ونیم سالشه به نام بنیامین اول یه کم دوست شدن بعد بنیامین همه عروسکاش رو چمع کرد تا نیکی دست نزنه بعد نیکی رفت بغلش کرد و نازش کرد اونم بلند شد نیکی رو بغل کرد اونقدرصحنه جالبی بود چون نیکی واسه راه رفتنش نیاز به محرک داره وقتی بچه ای رو میبینه ذوق میکنه و به هوای اون راه میره هی رنبال بنیامین میدوید و ...
10 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد