نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

عشق زندگی

نیکی شیرین

نشستیم و برنامه عمو پورنگ رو میبینیم شخصیت گلدون خان وقتی عصبانی یا ناراحت بشه دستش رو میچرخونه و به طرف عمو پورنگ میگیره و از دور میگه کشتله (با حالت کشدار) و عمو مثلا ضربه خورده عقب عقب میره بعد از این حرکت من و بابا میخندیم نیکی خوشش میاد و راه میره میگه کشتله و منتظر عکس العمل ما میشه انصافا بچه ها هم باهوشن و هم با این زبون شیرینشون دل میبرن   خاله هانی اومده خونشون اسمش نادیا ست و نیکی صداش میکنه  ندایا و اونا کلی ذوق از خودشون در وکنن میخوایم بریم بیرون همین دور و بر . نیکی سشوار برداشته ول نمیکنه کلی مو هاش رو سشوار کشیده بعد شالش رو انداخته میگه بییم(بریم) رفتیم خونه بهاره ، بهاره ذوق میکنه هی م...
18 بهمن 1391

یک روز بدون پوشک

دیروز 3شنبه 17 بهمن ،تصمیم داشتم نیکی رو باز بذارم صبح که بیدار شد یه کم بازی کردم که سرحال بیاد بعدش بهش گفتم بیا بغلم کارت دارم نشوندمش بهش گفتم نیکی آدما وقتی نی نی هستن پوشک میشن که توش جیش کنن وقتی بزرگ میشن دیگه میرن دستشویی جیش میکنن الان تو بزرگ شدی مگه نه؟ گفت آها گفتم پس دیگه دوس نداری پوشک پات باشه پوشکت رو درمیارم هر وقت جیش داشتی با مامان میریم تو لگن جیش میکنی باشه ؟ گفت باشه گفتم بذار شلوارت رو عوض کنم پوشکتم در بیارم یهو بلند شد دست گذاشت رو پوشکش گفت نه زسته(زشته) نیکی بیا بغلم بیا نیکی در حال فرار : نه نه باشه نیکی هر وقت دوست داشتی بیا رفتیم خونه ندا صبحونه خوردیم یه دور یه ربعه بیرون زدیم کارمون تموم شد برگشتی...
18 بهمن 1391

اخبار

جمعه رفتیم آتلیه به مناسبت 2سالگی نیکی           مثل همیشه بدقلق شد و همش من عکس انداختم دست از شر رژ ها و لاک ها بر نمیداره امروز تصمیم دارم تلاشی بکنم ببینم میتونم از پوشک بگیرمش دیروز رفتیم کلاس حس میکنم خیلی بهتر شده و بیشتر با بچه ها سازگار شده          فقط گاهی بهشون زور میگه مثلا دیروز شونه بهار رو برداشته بود و دنبالش بود میخواست به زور موهاش رو شونه کنه تازه میگفت گل سرت رو دربیارم دوباره خودم ببندم یاد آب بازی میفته شب و صبح نداره دیشب موقع خواب 11 شب 2 بار منو باباش رو بیدار کرد که بریم دستام رو بشورم خدا به دادم ب...
17 بهمن 1391

شیطونک من

شیطون شدی دیگه چیکار کنم؟ کسی رو میبینی دنبالش گریه میکنی میخوای باهاش بری یا بمونه پیشت جایی میریم باز میخوای بمونی و با گریه برمیگردیم هر چیزی که ربطی به تو نداره و میخوای و اشکت درمیاد و همه رو ناراحت میکنی گاهی دوست داری لخت بشی و حال میکنی تو زمستون سرما بخوری یکسره خونه ندایی و بازم گریه میکنی که بری اونجا . باز وقتی من نیستم حرف گوش میدی اما وقتی من رو میبینی انگار بهت مجوز دادن و هر کاری دلت میخواد میکنی و گوشات کیپ میشه تازگیا یاد گرفتی صندلی کوچیکت رو میذاری زیر پات و میری رو تختمون و بپربپر میکنی دست از دب و آبو هم که نمیکشی امیدوارم بزرگ شدی با اینهمه اسباب بازی که برات خریدیم و محلشون نمیدی بازی کنی دلم خوش شه ...
15 بهمن 1391

کتلت

کتلت گذاشتم جلوی نیکی که بخوره با خوشحالی داد میزنه ته دیگ ته دیگ منم خوشحال میشم میگم حالا که ته دیگ دوست داره اونم به هوای اون میخوره بعد بلند میشه میگه نه نخوام (نمیخوام) همچین بعضی وقتا حالتو میگیرن این بچه ها که کف میکنی
14 بهمن 1391

پوشک

این روزا گاهی بهم میگه پوشک پوشک به حالت بدی نشون میده و میگه میفهمم اذیت میشه درش میارم و یه مدت بدون اون میچرخه باز تنش میکنم میدونم وقت گرفتن از پوشکه اما .. میترسم آره به همین راحتی من آدمی نیستم که صبح تا شب رو تنها سپری کنم و این قضیه باید تنها باشی و بدون استرس اما هم یه کم استرس دارم هم نمیتونم بگم در خونه رو چند روز میبندم محیط دستشویی هم کوچیکه و نمیشه اونجا رو انتخاب کرد واسه اینکار حمام هم شلنگ نداره و یه پله میخوره میترسم واسه نیکی سخت باشه روزا که میگذره میگم فردا خیلی کار ندارم فردا خوبه و نمیشه باز میگم شنبه نه 5 شنبه و.. و فعلا درگیرم از نظر ذهنی میدونم میتونم به خوبی این قشیه رو تموم کنم اما امیدوارم با آرامشم به ...
12 بهمن 1391

تبید نیکی اختتامیه

بعد از چند روز که هی در تدارک بودیم بالاخره روز جمعه 29دیماه تولد گرفتیم یادمه 2سال پیش هم ما همچین روزی جشن داشتیم جشن روز 10 نیکی ـخی چه روزایی که  مهمونا زود گذشتن یادش بخیر ساعت 3مهمونا اومدن و کلی منو ذوق زده کردن که اینقدر سروقت اومدن جز چند نفر بقیه اومدن و با میوه و چایی پذیرایی شدن بعد از کمی بازی و شادی کیک و ساندویچ کلا به همه چه بزرگا چه کوچیکا خوش گذشت خیلی تشریفاتی نبود ساده بود اما به همه خوش گذشت مخصوصا بچه ها که یا وسط میرقصیدن و یا بازی میکردن نیکی 8ونیم صبح بیدار شد و بعد 11 شب خوابید من نگرانش بودم البته یه کم سرما خورد اما رویهم رفته بچه خوش اخلاقی شده بود هر چند وای نستاد تا ازش عکس خوب بگیرم ولی همین ک...
3 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد