نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

عشق زندگی

عروسی

نیکی جان نیکی جان چقدر آخه شیطونی میکنی و خستگی نداری دیروز رفتیم عروسی همش تو راهرو بودی و از ÷له بالا ÷ایین میرفتی و منو دنبال خودت میکشوندی شام خوردنی هم که دیگه نگو با برنج همه جا رو فرش کردی از لباس خاله گرفته تا میز و زیر میز و صندلی ها برگشتنی هم تو حیاط کلی آب بازی کردی و خودت رو خیس کردی و صورتت رو کردی تو حوض بالاخره گذشت اما به تو بیشتر از همه خوش گذشت عزیزم همه روزهات رو اینگونه خندان میخواهم
12 ارديبهشت 1392

چهارمین روز مهدکورک

امروز ساعت 8ونیم بیدار شد ولی خوب تا راه بیفتیم یه کم طول کشید آخه ندا اومده بود کار داشت خودش با رضایت اومد کفش نویی که دیشب گرفته بودم پوشید تا رسیدیم مهد بدو بدو جلوتر از من میرفت پله ها رو که بالا میرفت به من میگفت دستت رو به دیوار بگیر نخوری زمین خودش با رغبت کفشاش رو درآورد و رفت پیش مربی ش منم رفتم تو دفتر و مشغول دیدن کارای نیکی شدم (از مانیتور مدار بسته) خوب بازی میکرد نقاشی کشیدن شعر خیار خوندن که همش صدای مربی میومد که تلاش میکرد بچه ها رو به وجد بیاره و بگن خیار خیار خیارچه            خونش کجاست تو باغچه دیگه بقیه اش رو بلد نیستم بعد نوار بچه گونه گذاشتن و میپرید...
10 ارديبهشت 1392

سرماخوردگی

عسل سرما خورده و نیکی پشت تلفن داره باهاش حرف میزنه عسل میگه سرماخوردم نیکی: پتو بکش بخواب خوب شی _____________ مامان عسل از پشت تلفن میگه عسل رفت بخوابه نیک با اصرار : بینم بینم (ببینم؟) مامان عسل :چی رو ببینی ؟ نیکی: بینم عسل خوابه مامان عسل: دیده نمیشه که خوابیده نیکیتلفن رو نگاه میکنه میگه خوابه دیدم خداش(خداحافظ) ...
9 ارديبهشت 1392

دکتر

دارم میرم دکتر به نیکی میگم پیش بابا بمون من زود برم پیش دکتر و بیام نیکی دندونش رو نشون میده میگه ببین شکست من میرم دکتر خوب کنه بیام باشه؟ خداش(یعنی خداحافظ) زودتر کفش پوشیده منتظره من برم که باهام بیاد
9 ارديبهشت 1392

خصوصیات مهد نیکی

خوب از مهد بگم راستش کسیکه مهد خوب دیده باشه این مهد ها رو نمیپسنده نه از تمیزیش راضی بودم نه از نظمش نه از آموزشش نه از فضاش خلاصه اصلا به دلم نشست که نیکی اونجا بمونه پس چرا ثبت نامش کردم؟؟؟ از دلایلی که نیکی رو گذاشتم اونجا این بود که اولا گذاشتن چند روزی پیشش باشم که مهدهای دیگه قبول نمیکردن دومیش این بود که خاله فاطمه مریسشون همسایمونه و هم میشناسمش هم خیلی خیلی مهربونه و میدونم هواسش به نیکی هست سوم اینکه دوربین مدار بسته داره تو تمام کلاسا و تو راهرو پس موقعی که تو دفتر نشستم دلم تو تاب و توب نیست میتونم بچه ام رو از اونجا رصد کنم که ببینم بهونه میاره یا نه بهش میرسن یا نه خوب غذا خورد یا نه چهارم اینکه تعدادشون با نیکی ...
9 ارديبهشت 1392

مهد کودک

بعد از اینهمه دست دست کردن دل به دریا زدیم شنبه در یک اقدام از خونه عزیز یکراست رفتیم مهد کودک شاید نیکی نمیدونست اونجا چجور جاییه اما همش میگفت میریم مهدکودک منم همش گفتم میریم مهد با بچه ها بازی کنی دوست پیدا کنی رسیدیم و طی صحبت با مدیر قرار شد چند روزی من ساعتی ثبت نامش کنم و خودم حضور داشته باشم روز اول بود و نیکی در طی نیم ساعت اول پیش من بود گاهی میرفت طرف بچه ها و زودی برمیگشت بعد اون یه کمی یخش وا رفت و واسه خودش میچرخید و تو کلاسای مختلف میرفت البته تو کلاس 6 سال بیشتر از لای در نگاه میکرد وقت ناهار شد و نیکی گشنه اش بود گفتم برو به خانم معلم بگو به منم غذا بدید رفت و بعدش رفت سر سفره . دیگه من تو کلاس نرفتم فقط یه بار وق...
9 ارديبهشت 1392

نیکی ددری

دیروز خاله آتو اومد خونمون ناهار هم موند و کلی نیکی ذوق کرد برای خاله گفتم با وجودیکه بچه از گوشت و پوست آدمه و جدایی ازش سخته اما گاهی آدما دلشون میخواد وقتشون واسه خودشون باشه بدون نگرانی از دور وبر . گاهی آدم احتیاج داره تنها باشه فقط واسه استراحت واسه آرامش ظهر تلاش کردیم نیکی بخوابه که خاله برگرده خونه اما چه تلاش بیهوده ای با وجودیکه 7صبح بیدار شده بود و برده بودمش سالن بازی و کلی بالا پایین پریده بود اما شیطنت بچگیش نمیذاشت بخوابه رفته بود تو تختش و ادا در میاورد منم زیرچشمی میدیدمش با خودش شعر میخوند بعد انگار به عروسکش میگفت بین آتسا(atesa-آتوسا) خوابه آزو (آرزو)خوابه بین(ببین) همه خوابن بریم آب بازی نه فدا(فردا) بریم حالا...
5 ارديبهشت 1392

اندر باب دستشویی

خوب اوایل که از پوشک گرفتم با کمال تعجب و خوشحالی 3 روز اول اصلا شلوارش رو خیس نکرد فقط شبا مجبور بودم 4-5 بار بیدار شم و شلوار و زیرش رو عوض کنم که سرما نخوره بعد به این نتیجه رسیدم که شبا پوشکش کنم و صبح تا قبل از اینکه بیدار شه بازش کنم به مرور خودش اتوماتیک شبا درست شد و خشک از خواب بیدار میشه ولی روزا بعد از حدود یکماه و نیم دستشویی بزرگش رو که نمیگه اون یکی رو هم با جایزه و تشویق و مسابقه که کی اول بره دستشویی میره اما گاهی خودش میگه و گاهی هم که سرگرم بازی میشه به هیچ عنوان راضی نمیشه بیاد دستشویی و ممکنه کار از کار بگذره بیرون هم که بریم بیچاره ایم چون هر جا دستشویی نمیکنه حتما باید بره دستشویی مگه دیگه مجبور بشه .چون...
3 ارديبهشت 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد