نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

عشق زندگی

خاطره جا افتاده از یه ماه پیش:)

بذار یه خاطره واست بگم روز اولی که میخواستیم بریم کلاس(2تا 3 سال) زیاد حالت خوب نبود نمیدونم چرا حالت تهوع داشتی و تقریبا هرچی خوردی و برگردوندی نمیخواستم ببرمت اما گفتم اونجا با بچه هایی و شاید حالت روبه راه بشه 2تا کلاس بود (ساعت 4تا 5 و 5 تا 6)تصمیم داشتم کلاس اول بریم ساعت نزدیک 3 راه افتادیم و رفتیم ساعت 3ونیم رسیدیم و تو، تو ماشین خوابیدی مدتی نشستم تا بیدار شی اما دیدم که بیدار نمیشی گفتم حالت خوب نیست بذار بخوابه هر وقت خواست بیدار شه تا یه ربع 5 نشستم پیشت اما خیال بیدار شدن نداشتی از دلم نیومد برگردیم آخه خیلی اونجا رو دوست داری بغلت کردم و رفتیم بیرون ماشین ،هوا بادی بود و یه کم طول کشید تا بیدار شدی نازت رو کشیدم تا سرحال...
8 اسفند 1391

و..... بازم نیکی

امان امان از دست شیطنت های نیکی کوچولو نمیدونم چرا گاهی شیطنت هاش خارج از حوصله من میشه ریخت و پاش هایی که تمومی نداره ،جیغ هایی که گوش فلک رو کر میکنه، کنجکاوی که خطرناکه ،بدغذایی که ناراحتمون میکنه و... همه رو به جون میخرم برای وقتی که بهترین وسیله زندگیش یعنی پتو رو که نمیذاره دست و پای کسی بهش بخوره با محبت میاره به صورتم میکشه چشمام رو میبندم و سعی میکنم حسی رو که اون داره تجربه کنم (خودش همییشه گوشه هم پتوش رو میگیره و میماله به لپ یا گوشش) گاهی هم که کنارش دراز میکشم سعی میکنه یه گوشه پتوی کوچولوش رو روی من بکشه و بهم میگه سده سده(یعنی سرده بیا زیر پتو) گاهی بعد از اینکه بهش میگم کارت خوب نبود ناراحتم کردی با من ...
2 اسفند 1391

یه روز قاطی

واااااای دیروز چه روزی بود نمیدونم گاهی نیکی رسما قاطی میکنه و منو از کوره به در میکنه با عزیز رفتیم بازار و یه کم خرید کردیم (خرید روزانه ) برگشتیم خونه ساعت 1:15 ظهر بود وسایل ناهار رو آماده کردم و هانی و مامانش هم اومدن به اصرار مامان اونا هم ناهار موندن اما نیکی به کل عوض شده بود نمیدونم از خوشحالیش بود یا چش بود کل کفشای جا کفشی رو رو سر مهمونا ریخت لباساش رو وصط اتاق ولو کرد همه رو چنگ انداخت هیچ جوره نمیتونستم کنترلش کنم جیغ میزد لباسش رو درآورد اخم و اظهار ناراحتی و این چیزا فایده نداشت نمیدونم چطور خوردیم وجمع کردیم و حاضر شدیم بریم کلاس (اونقدر عصبی شده بودم که اگه پول کلاس رو نداده بودم نمیبردمش) با بهار و مامانش رفتیم تو را...
1 اسفند 1391

سردرد

وقتی حالت خوبه بچه داری یه لذته اما وقتی به هر دلیلی نمیتونی از پس خودت بربیای اونوقت... سر درد شدید دارم و نمیتونم سرم رو بلند کنم چشمم رو بستم به صدای بازی نیکی گوش میدم هر از گاهی صدای تق و توق میاد چشم که باز میکنم انگار تو یه خونه دیگه رفتم تمام کشو ها پایین اومدن همه وسایل کف زمین حتی به کمد لباسا هم رحم نکرده و تمام لباسا رو زمین بازی میکنن اما حال ندارم بلند شم چشمام رو دوباره میبندم و آرزو میکنم این فقط یه خواب بوده دوباره که چشم باز کنم خونه خودم رو ببینم
30 بهمن 1391

تعارف

من سرم درد میکنه کنارش دراز کشیدم واسه نیکی سیب پوست کندم و داره با اشتها میخوره یه تیکه آخر سیب مونده به من تعارف میکنه مامان بیا مامان بیا میگم خودت بخور مامان جون اما نیکی اصرار داره من بخورم چشمم رو میبندم و دهنم رو باز میذارم تو تصورم اینه که چه دختر مهربونی دارم تک خوری نمیکنه یه مدت میگذره میبینم خبری نشد چشمم رو باز میکنم میبینم گذاشته دهنش و خرت خرت میخوره و منو نگاه میکنه
30 بهمن 1391

اینم یه جورشه

پله برقی  = پله بقیی(baghaee ) سیمی = سیب زمینی  دستمال کاغذی = دست کاذی (daset kazi)  و جدیدا فهمیدم بچه ها همه چیزا رو به هم ربط میدن مثلا چون یه بار با باباجی رفته بیرون و براش بستنی لیوانی خریده حالا هر وقت بستنی لیوانی دستش میدیم میگه باباجی خریده موقع خواب هم همیشه آمار میگیره بهش میگم شب شده همه میرن خونشون و میخوابن بعد واسه اینکه مطمین بشه دونه دونه اسم همه رو میبره باباجی    خوابه - عدیش(عزیز)    خوابه  - امید   خوابه - و...
26 بهمن 1391

تولد عزیزجون

به به جشن 22 بهمن همیشه واسه خانواده ما خوب و دلنشینه واسه اینکه بزرگترین نعمت زندگیمون رو خدا تو اون روز به ما هدیه داده تولد مامان عزیز و مهربونم روز 22 بهمنه و ما هر سال سعی میکنیم واسش یه جشن تولد بگیریم از همین جا بهش تبریک میگم امیدوارم همیشه سالم و شاد و سربلند باشه و اینو بدونه که همیشه و همه جا دوسش داریم و واسه هممون یه افتخاره که همچین مامان نمونه و مهربون و خوش قلبی داریم همیشه جوونی و تندرستی رو از خدا واسش میخوام جشن 55 سالگی مامان هم با حضور چند تا از فامیل هاش و ما بچه ها و خاله ام برگزار شد البته دوست داشت مفصل تر باشه که جور نشد ایشاله سالهای بعد از این بهتر باشه خلاصه شنبه شب یه شام خوشمزه واسمون درست گرد مثل همی...
25 بهمن 1391

دومین روز بی پوشک

خوب دومین روز هم سپری شد مثل روز اول نصف روز رو من و نیکی در دستشویی به آب بازی سپری کردیم ولی حتی یکبار هم ما شاهد رخدادی که منتظرش بودیم نشدیم در عوض چندین بار شلوار مبارک رو خیس کرد نمیدونم شاید هنوز متوجه این موضوع نیست به هر حال روز خوبی رو سپری کردیم ولی شب که دوباره شلوارش خیس شد با ناراحتیه باباش مواجه شدیم با اینکه شلوار ضخیم پوشیده بود که پس نده اما از اونجایی که بابایی یه کم زیادی حساس و تمیز هستش ما رو مجبور کرد که دوباره به پوشک رو بیاریم باشد که در تلاش های بعدی موفق باشیم
19 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد