نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

نمایشگاه

شنبه 23شهریور:بابا مرخصی گرفته استراحت کنه اما من پیشنهاد میدم بریم نمایشگاه مادر و کودک بابا قبول میکنه بعد صبحونه میریم دکتر چرا؟ واسه اینکه نیکی سرفه میکنه میگه گلوش چرک نداره ولی گوشش ملتهبه داروهاش رو میگیریم و میریم نمایشگاه پر از آدم پر از بچه و اسباب بازی و تخت و کمد قیمت که میکنی همه رو باید با لبخند جواب بدی زورمون به هیچکدوم نمیرسه یه چند تیکه لباس نوزادی میخریم و میریم پیش دایی امید که تو سالن آمزشی غرفه دارن نیکی خیلی ذوق زده است با دایی میرن دور میزنن بستنی میخرن و میچرخن کفش پای نیکی رو زده پابرهنه میدوه کف سالن موکت شده است و من بیخیال ولی 3 نفر بهم تذکر میدن ا چرا این بچه کفش نداره ؟ منم لبخند میزنم که خب نداره دیگه ...
22 مهر 1392

شمال

ماه آخر بارداری ماه استرسه نه به این معنا که سخته(هرچند سختی خودش رو داره)اما به این معنا که باید هر لحظه منتظر بچه بود شاید ویرش بگیره و زودتر از موعد دنیا بیاد با همه این تفاسیر ما شروع کردیم به خانه تکانی اونم از نوع بنایی و ... حدود 2هفته بابا داوود مرخصی گرفت و وسایل خونه رو جمع کرد و یه تغییر اساسی به خونه دادیم اتاق پذیراییمون که بزرگ بد شد 2تا خواب و اتاق خواب قبلی با حال یکی شد و شد پذیرایی جدید من و نیکی تمام مدت خونه عزیز بودیم دست بابا داوود درد نکنه که یه تنه همه چی رو درست کرد ما فقط اومدیم واسه جمع کردن جزییات (من و مامانم و آتوسا) خب به طبع نذاشتن من کاری بکنم و همه کارا رو خودشون انجام دادن آتوسا کار داشت و رفت خ...
22 مهر 1392

روز جهانی کودک مبارک

آخ جون وقتی آدم فکر میکنه امروز روز منه چقدر احساس غرور بهش دست میده میگه اونقدر مهم هستم که این روز به نام منه امروز روز جهانی کودکه خوشحالم که منم کودکی دارم که میتونم براش جشن بگیرم نیکی 2سال و 9 ماه من روزت مبارک امیدوارم همیشه سالم و شاد باشی عزیزم تمام تلاشمون رو برات میکنیم میدونم گاهی با هم ناسازگار میشیم اما بهتر میدونم که هر دومون هم رو دوست داریم و با وجود تو زندگی ما معنی پیدا کرده یه دنیا دوستت داریم و میخوام همیشه لبهات پر از خنده و دلت پر از امید باشه ...
16 مهر 1392

داداش داریم بیا و ببین

هوررررررررررررااااااااااااا بالاخره داداشی اومد چه اومدنی به به پر از خیر و برکت چه روز خوبی اگه گفتیییییی؟؟؟؟؟ روز٩٢.٦.٢٦ تولد امام رضا(ع) ساعت 9:40 صبح بیمارستان چمران  
5 مهر 1392

ماجرای مهدکودک

صبح رفتم مهد با اینکه حالم خوش نبود به خاطر اصرار نیکی رفتیم دم در مدیر نه چندان خوش اخلاق رو میبینم حال احوال میکنم نیکی رو ازم تحویل میگیره یعنی وسایلش رو میگیره و نیکی به سرعت میدوه طرف کلاسشون مدیر از دست نیکی شاکیه میگه لوس بارش آوردیدخیلی بهش بها میدید!!!! الهی بگردم واسه دخترم چرا ؟ چی شده این حرف رو میزنی؟ - خودمختاره هر چیزی رو میگه خودم ، آب میخواد از کلاس آب نمیخوره میره آشپزخونه میگه از یخچال بهم آب بده ، نظم کلاس رو رعایت نمیکنه، با کلاس پیش نمیره من: ؟!؟!؟!؟ اون بچه است کوچولوست اخلاقشه از نوزادی هم خود مختار بوده بچه مستقلیه نگران نباشید خوب میشه همه بچه ها یه جور نمیشن -؟!؟ من: با اجازه خداحافظ _______ ظهر ب...
25 شهريور 1392

احوالات خودم

سنگین شدم و بی حوصله شبا 2-3 ساعت میخوابم حس میکنم سیر شدم و بیدار میشم چندساعتی بیخواب میشم عوضش روزا بیحوصله ام و دلم میخواد بخوابم خونمون رو یه مقدار تغییر دادیم از یه خواب شده 2 خواب ولی هنوز خوب جمع و جور نشده همین بیشتر اذیتم میکنه دوست دارم پا شم حسابی ترتمیزش کنم اما نمیتونم نیکی خوشحاله که یه کم خونه مرتب شده اونموقع که بنایی داشتیم همش میگفت تخت منو درست کنید تعدش به همه میگفت عمو اومد خونمون رو درست کرد تخت منم درست شد هنوز شبا و گاهی روزا (تو خواب) نمیتونه خودش رو کنترل کنه و بیدار شه بره دستشویی گاهی شبا پوشکش میکنم دیشب هم 2 بار بغلش کردم بردم دستشویی این بهتره اما نمیتونم بغل بگیرمش سختمه دلم درد میگیره دلم براش می...
22 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد