نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

آینه بزرگترا

نیکی شیرین زبون من : گاهی حرفا میزنی و کارایی میکنی که نشون میده  با دقت به بزرگترات نگاه میکنی و اونا رو ثبت و ضبط میکنی امروز رفتیم خونه ندا رو صندلی آرایشگاه نشستی و میگی من بند میندازم و تو منو نگاه کن ندا رو مجبور کردی که نخ ببنده و واست بند بندازه با دستت نشون میدی و بعد میخوای برات ابرو برداره بعد تو آینه نگاه میکنی و میگی کبابم کردی !!!! یه وقتایی یه چیزایی میگیم بعد خیلی بیربط اخم میکنی و میگی اعصابمو خورد میکنی کار بدی کردی!!!! نمیدونم چرا وقت شام غذا نمیخوری و همش میگی سیرم بعد نصف شب مامان رو بیدار میکنی و میگی گشنمه برنج میخوام!!!! امشب هم نصف شب بیدارم کردی و اصرار و گریه که پام میخاره بیا بخارون!!!! ...
14 مرداد 1392

این قصه سر دراز داره

حدود 2ماه و نیم از اولین روزی که نیکی رفت مهد میگذره اما هنوز من باهاش درگیرم نمیدونم چرا عادت نمیکنه نمیدونم کی میخواد این قصه تموم شه درست زمانی که عادت کرده بود مربی عض شد و این بچه بهم ریخت باز وقتی به مربی جدید داره عادت میکنه مدیر مثلا مهربان پتوی نیکی رو میشوره و نیکی ازشون ناراحت میشه و باز روز از نو روزی از نو 7تا بچه قد و نیم قد اونجا هستن نیکی از همه کوچیکتره همه بچه ها به مهد عادت دارن به خود مهد نه به مربی اما نیکی به مربی عادت میکنه نه به محیط چیکار کنم؟مربی ظهر هم با مربی صبح فرق داره پس نمیذارم ظهر بمونه چون با اون نتونست خوب ارتباط بگیره چیکار کنم؟ هنوز درگیرم هنوز درگیرم ...
7 مرداد 1392

نیکی شیطون

دیروز اومدم دنبالت فهمیدم مدیرتون برداشته پتوت رو شسته الهی بگردم چقدر انتظار کشیدی تا پتوی خیست رو بغل کردی همه لباسات خیس شده بودن کلی با مدیرتون دعوا کردم دعوا نه بحث که چرا اینکار رو کردن همش میگفت پتوش رو میکشه زمین کثیف شده بود شستیم بچه مریض نشه من نمیدونم به اونا چه مربوطه. میدونم نیتشون خیر بوده اما اشک تو رو در آوردن دیگه بعد از این همون ساعت 1 میام دنبالت دوست داشتم به مهد عادت کنی و برات محیط خوب و شیرینی باشه اما تو بیشتر به مربی عادت میکنی تا به محیط. به مربی ساعت بعد از ظهر واکنش خوبی نداری پیشش میومنی اما موقع تعویض مربی ها گریه میکنی که خاله ساناز پیشت بمونه منم نمیخوام تو اذیت بشی شاید یه مدت دیگه بزرگتر که بش...
6 مرداد 1392

نیکی شیرین زبون

  دم اذان نشستیم یهو برق میره نیکی : مامان چی شد؟ من: برقا رفت نیکی: کجا رفت من : نمیدونم خونشون نیکی : برقا خسته شدن رفتن خونشون بازم میان خونه ما من: آره عزیزم زودی میان نیکی داد میزنه : بقا (برقا) بیاین بقا بیاین ، بیاین خونه ما __________ من دراز کشیدم نیکی کشون کشون بالش آورده میگه بیا باش(بالش) آوردم من ذوق زده تشکر میکنم میذارم زیر سرم باباش رو صدا میکنه میگه بابا بیا تو هم باش بذار با هم 2تایی بذاریم باباش میگه مرسی تو کنار مامان بخواب کنارم دراز میکشه لباآویزون میکنه میگه من باش ندارم میگم برو یکی بیار میگه نه میگم بیا با هم بذاریم میگه نه میگم این. میخوای(با اشاره به بالشی که خودش آورده) میگه آره میگم ب...
31 تير 1392

در یک نگاه

مثلا اینو نیکی تو مهد درست کرده نیکی و ریحانه(دختر مربیشون) چقدر با این فرفره هاشون تا خونه حال کردن نیکی زحمتکش عزیز جون دیگه نگی این نیکی همش ریخت و پاش میکنه ها نمکدونی که خالی کرده بود داره جمع میکنه ...
25 تير 1392

دبه (پتو)

این چیه؟ اینجا کجاست؟ ای بابا داغ دلمون تازه شد این خانم خانما شب تو جاش بارون اومده بود مجبور شدم ساعت 7 صبح پتوش رو شستم گفتم تا 9 که بیدارمیشه خشک میشه اما ناغافل 7وبیست دقیقه بیدار شد تا 7ونیم دم ماشین لباسشویی گریه کرد تا شستشو تموم شد بعد خیس خیس اونو برداشت و ساکت شد همونجور خیس برداشتیم بردیمش مهد . دیگه ول نمیکرد ولی وقتی سرگرم بازی شد روی در ورودی پهنش کردیم تا باد کولر یه کم خشکش کرد ...
25 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد