سفر پاییزه به چالوس
1هفته ای بود تهران شدیدا بارون میومد چند روزی رو من و نیکی خونه عزیز جون بودیم بابایی هم مشغله کاریش خیلی زیاد شده و دیر میاد خونه عزیز جون اینا میخواستن برن شمال ما چون بابایی نمیخواست بیاد نمیخواستیم بریم به اصرار بابایی ما هم راهی شدیم میترسیدم هوا سرد باشه نیکی کوچولو اولین باره میره شمال خاطره بدی واسش بمونه تو راه چالوس برف اومده بود هوا سرد راه پیچ پیچی بعد از یه کم بازی ترجیح دادیم هر دو بخوابیم ساعت 2 شب رسیدیم سلمانشهر . بله خواب نیکی خانم پرید تا 4 بازی میکرد تا به زور خوابوندیمش تا صبح تو خواب غر میزد نمیدونم جاش عوض شده بود یا خوابش به هم خورده بود ولی صبح سرحال بیدار شد شانس خوبمون هوا عالی عالی بهاری کلی کیف کردیم روز اول بیرو...
نویسنده :
آرزو
18:04





