نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

سفر پاییزه به چالوس

1هفته ای بود تهران شدیدا بارون میومد چند روزی رو من و نیکی خونه عزیز جون بودیم بابایی هم مشغله کاریش خیلی زیاد شده و دیر میاد خونه عزیز جون اینا میخواستن برن شمال ما چون بابایی نمیخواست بیاد نمیخواستیم بریم به اصرار بابایی ما هم راهی شدیم میترسیدم هوا سرد باشه نیکی کوچولو اولین باره میره شمال خاطره بدی واسش بمونه تو راه چالوس برف اومده بود هوا سرد راه پیچ پیچی بعد از یه کم بازی ترجیح دادیم هر دو بخوابیم ساعت 2 شب رسیدیم سلمانشهر . بله خواب نیکی خانم پرید تا 4 بازی میکرد تا به زور خوابوندیمش تا صبح تو خواب غر میزد نمیدونم جاش عوض شده بود یا خوابش به هم خورده بود ولی صبح سرحال بیدار شد شانس خوبمون هوا عالی عالی بهاری کلی کیف کردیم روز اول بیرو...
20 دی 1390

مهمون عزیز

چند روزیه یه مهمون عزیز داریم به اسم خانم جان مادربزرگمه خیلی خیلی باحوسله و مهربونه خیلی وقتا حس نمیکنم تفاوت سنی با من داره این اخلاقش خیلی خوبه هم باهاش راحتیم هم همش بگو بخنده با وجودیکه تو دلش هزار و یک غصه داره یا درد داره اصلا به روی خودش نمیاره جتی گاهی شوخی شوخی اونا رو به زبون میاره یه جوری که آدم باورش نمیشه واقعیه و آدم رو به خنده میندازه شنبه از خونه داداشش آوردم و یک شنبه با هم از ساعت 7 صبح نشستیم پای شیرینی درست کردن اگه بابام بود نمیذاشت میگفت بهترش تو قنادی هست اما من و خانم جان عاشق کارای دستی هستیم اگه وقت کنم خیلی آشپزی رو دوست دارم مخصوصا که مورد پسند باشه تا 11 نیکی خوابید اگه بکوب کار میکردیم تا اونموقع تموم شده بود...
20 دی 1390

تولدت مبارک

چه زود یکسال گذشت با همه خوبیا و سختیاش که همش واسم برکت دیشب همش به حال و هوای پارسال فکر میکردم به روزایی که تازه به جمع ما پیوسته بودی خیلی زیبا بود همه چیز . هنوزم هست خوشحالم که تو این یکسال همیشه با هم بودیم خوشحالم که یکی هست که تو لحظه های سختش به من فکر کنه و منو ماما صدا کنه خیلی لذت بخشه خیلی وقتی که آروم تو بغلم میخوابی وقتی گرسنه ای و شیره وجودم رو میخوری وقتی با صدای نحیفت ماما میگی وقتی لبخند میزنی وقتی موقع لباس پوشوندن از دستم در میری و بهم میخندی همه کارات واسم قشنگه حتی وقتی لجباز میشی یا گاهی خوابت میاد و مقاومت میکنی که نخوابی شبایی که از خواب بیدار میشی و گریه سر میدی به خودم نحیب میزنم پاشو تو دیگه مامان شدی نیکی کوچ...
20 دی 1390

روزای با تو بودن زیباست

خانم جان نماز میخونه پیشش میشینی وقتی از سجده بلند میشه تو سرت رو میذاری رو مهر گاهی هم مهر رو برمیداری و لیس میزنی بیکار که میشی شرو میکنی با من بازی کردن انگشت میکنی تو بینی م و فشار میدی یه وقت فک نمیکنی مامانی دردش میادا یا انگشت میکنی تو چشمم یا با موهام بازی میکنی و میکشی ببینی تا کجا کش میاد مردم آزاری هم حدی داره البته نه در مورد تو کنترل رو برمیداری و فشار میدی به تلوزیون نگاه میکنی تا ععکس العملش رو ببینی اگه رفت رو یه کانال برفکی میگیریش سمت من و صدا میکنی یعنی درستش کن گوشی تلفن یا موبایل رو برمیداری اونقدر قشنگ گوش میدی و با زبون خودت حرف میزنی که آدم فک میکنه واقعا کسی پشت خطه البته اگه کسی پشت خط باشه (غیر از بابا حون و ...
19 دی 1390

مهمونی

همیشه وقتی آدم میره مهمونی کار خاصی نداره حاضر میشی و میری و کلی بهش خوش میگذره و برمیگرده ولی وقتی با نیکی میرم مهمونی خسته تر از همیشه به خونه برمیگردم میدونی تمام وسایل خونه رو جز اونایی که ضروریه جمع کردم کار خاصی هم که ندارم فقط با نیکی شعر میخونم و بازی میکنم خیالم راحته هر جا از خونه بره واسش خطری نداره الکی هم بهش گیر نمیدم که این جیزه و اون جیزه واسش این جیز رو خاص کردم نزدیک بخاری و گاز میشه خودش تند تند میگه جیز هر چند گاهی وقتا کنجکاو میشه بدونه این جیز چی هست ولی معمولا دست نمیزنه چه من باشم چه نباشم یه واژه گنگ تو سرشه این جیزه ولی خونه مردم فرق میکنه هر دفعه از مهمونی میام میگم دیگه من مهمونی نمیرم تا نیکی بزرگ شه اما خو...
10 دی 1390

و جمعه

جمعه خونه بودیم نیکی شکر خدا خیلی خوب غذا خورد برعکس همیشه خوب هم خوابید باباش با تعجب میگفت امروز چه آرامشی داره این بچه چقدر خوب بازی میکنه بهش میگم وقتی تو خونه هستی من آرومم وقتی من آرومم نیکی هم آرومه شکر خدا همه چی به هم پیوسته است از خدا میخوام تو خونه همه آرامش رو برپا کنه چیزی جز خنده و شادی و امید تو دلای خانواده ها نباشه
10 دی 1390

مهمونی 4شنبه و 5شنبه

٤شنبه پیش یه مهمون عزیز داشتیم شقایق همسایمون که چند ماه پیش رفته بودن چابهار اومدن خونمون مهمونی کلی ذوق زده بود این نیکی ما اینجوری بگم که خواب داشت چشماش رو میبرد ولی مقاومت میکرد که نخوابه به شقایق گفتم برو تو اتاق نیکی بازی کن تا نیکی بخوابه بعد بیا پیش ما اونم از خدا خواسته تمام ویترین نیکی رو ریخته بود بیرون و بازی میکرد هر چند دقیقه یه صدای جدید میومد ولی خوب کیف کرد ولی نیکی نخوابید که نخوابید عصری هم خاله آرزو و شقایق رو گذاشتیم خونه دوستشون و ما هم رفتیم خونه دایی امید چون زن دایی فرزانه مدرک دانشگاهش رو گرفته بود و شام میداد خیلی خوش گذشت مامانش اینا هم بودن نیکی منم اونقدر بازی کرد و دلی از عزا درآورد ٥ شنبه هم دایی مامان دعوت...
10 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد