نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

عشق زندگی

صبحانه

در راستای پست قبلی قبلا چه مصیبتی داشتم واسه صبحانه دادن به نیکی هیچی نمیخوره فقط و فقط عاضق چای و قنده که من سعی میکنم کم بهش بدم اما اگه جایی ببینه خودش رو هلاک میکنه طفلی بابای چای خورش از وقتی این موضوع رو فهمیده  میره آشپزخونه واسه خودش چای میریزه و میخوره بعد میاد پیشمون  حالا تازه فهمیدم نیکی خامه خیلی دوست داره به سبک خودش میدونم خامه ارزش غذایی بالایی نداره فقط چربیه ولی فکر میکنم اگه به به بعضی علایقش اهمیت بدم کم کم اشتهاش واسه خوردن بقیه مواد غذایی باز میشه واسش خامه و مربا(آلبالو دوست نداره )ی زردالو با سمنو آوردم با نون تازه بربری بهب به نمیذاره من بهش بدم به سبک خودش مشتی بر میداره و و زوری میخواد بذاره تو دهنش ک...
16 آذر 1390

غذا خوردن نیکی در سن 10 ماه و 23روزگی

امروز فهمیدم که دیگه واقعا یک نی نی 11 ماهه چقدر میل به استقلال داره غذا که میارم دهنشو یه جور باز و بسته میکنه و صدا در میاره ملچ ملوچ که میگم طفل من چقدر گشنه است ولی با اولین قاشق در میره هر چی منتظر میشم دورتر میشه و دلش بازی میخواد لباسش رو تازه عوض کردم شیر خورده منتظر بابایی هستیم میبینم سرش رو گذاته زمین و تند تند داره شصتش رو مک میزنه گفتم حتما گشنه است و خوابش میاد  فوری واسش غذا گرم کردم و زیرانداز انداختم آوردمش پیش خودم ولی همش میخواست دستش رو بزنه تو غذا بالاخره من کوتاه اومدم و ظرف غذا رو گذاشتم جلوش اولش همش رو ریخت زمین بعد مشتی برمیداشت و به زور میکرد تو دهنش البته خوب بیشترش میریخت زمین منم ذوق زده تماشاش میکردم غذا خ...
16 آذر 1390

مراسم عزاداری علی اصغر

روز جمعه مراسم شیرخوارگان علی اصغر بود من کلی ذوق میکردم نیکی منم شیرخواره است میتونم ببرمش تو مراسم لباس سبز بپوشونم با کلی دنگ و فنگ رفتیم مراسم خونه یکی از همسایگان قدیمی موقع خوندن دعا لباسش رو تنش کردم ولی اونقدر جیغ زد لباس رو از تنش درآوردم هم خوابش میومد هم اصلا دوست نداره چیزی رو سر و تنش اضافه باشه نه گل سری نه سربندی نه چیز دیگه ای خیلی دوست داشتم همه بچه های اونجا رو جمع کنم با این لباس عکس بندازم ولی نشد ایشاله سال دیگه ببینیم این نیکی ما سر به راه میشه یا همینجور میخواد غلدر بازی کنه 
12 آذر 1390

ماجرای مهمونی خونه خاله لیلا؟!؟!؟

سه شنبه هفته پیش (90.9.8)رفتیم خونه خاله لیلا . خاله لیلا دوست منه که خیلی وقته باهاش دوستم اما این اولین بار بود دعوت شدیم به خونشون ضمنا خاله لیلا یه نی نی 2 ماهه تو دلش داره . ساعت 11 صبح نیکی رو حاضر کردم و وسایل رو برداشتم و رفتیم رسیدیم در خونشون در رو که باز کرد دیدم لباس بیرون پوشیده گفتم بیرون میری گفت میرم یه کم وسایل بگیرم به ما تعارف کرد که بیاید تو بعد میرم منم گفتم ماشین که هست بیا با هم بریم . خلاصه با هم رفتیم یه کم خرید کردیم و خوشحال و خندون برگشتیم همین که رسیدیم جلوی در لیلا گفت ای داد بیداد کلیدا رو تو خونه جا گذاشتم اینور برو اونور برو نه در باز شد نه پنجره گفتم بیخیال بیا بریم خونه ما . تو همین فکرا بودیم که یهو یادش ا...
12 آذر 1390

دل نوشته

خوشحالم باز مجالی شد واسه نوشتن و از تو گفتن  این روزا خیلی شیرین شدی و خیلی دلبری میکنی خیلی قشنگ میخندی روزای قشنگی رو با هم سپری میکنیم دیگه میتونی وقتی سرپا میایستی دولا شی و یه چیزی از زمین برداری البته یه دستت رو کمکی میگیری به یه حایل دیدن این صحنه ها و مرور این وبلاگ واسم خیلی لذت بخشه خوشحالم لحظه به لحظه کنارتم و از بزرگ شدنت لذت میبرم خاله آتو تولد گرفت و تو از صبح که بیدار شدی تو تب و تاب این مهمونی بیدار موندی خیلی خانمی کردی ولی نه خوابیدی و نه لب به غذا زدی یه روزم رفتیم مهمونی گربه داشتن و تو اونقدر با اشتیاق دوست داشتی بگیریش گربه بیچاره از دست تو جمع شده بود تو دست آتنا (صاحبش) این هیجانت رو دوست دارم و بهم شوق زندگی...
6 آذر 1390

تولد مامانی

دیروز تولدم بود کلی برنامه چیده بودم ولی هیچکدوم انجام نشد دلم میخواست مهمونی بگیرم عوضش مهمونی رفتیم خونه اکرم خاله ناهار نوه اش تینا هم اومد 2 ماه از نیکی کوچیکتره اما ماشاله از نیکی درشت تره برعکس نیکی خوب ناهار خورد و خوب خوابید و سرحال پاشد بازی میکرد اما نیکی از اول بازی کرد غذا هم شاید یه لقمه خورد با چند تا سیب زمینی سرخ شده موقع خواب هم باز شیطونیش نذاشت بخوابه گذاشتمشون پیش هم که با هم عکس بندازم اونقدر نیکی چهاردست و پا رفت که نشد نیکی من در مقایسه با بقیه بچه ها خوب نمیخوره وزنش پایینتره ولی خدا رو شکر میکنم که سرحاله و خوب بازی میکنه خوب کنجکاوی میکنه 
28 آبان 1390

چای شیرین

همیشه سعی میکنم چیزی بهت بدم که مفید باشه آخه اشتهای نیکی کلا کمه بازی رو به هر چی ترجیح میده ولی دیروز کشف کردم خیلی چای شیرین دوست داره در نبود من بابام کلی بهش چای شیرین تلیت شده داده و اونم با اشتها خوردتش معمولا من اگه تنها باشم صبحونه نمیخورم ترجیح میدم صبحونه یه غذای گرم مثل عدسی باشه تا بخورم اگه یه هفته خونه تنها باشم چای درست نمیکنم چون زیاد چای خور نیستم ولی امروز به خاطر نیکی چای دم کردم شیرین کردم شیرین کردم با پنیر باهم خوردیم هم کلی بازی و ریخت و پاش کردیم هم صبحونه خوردیم شاید این بهترین چایی بود که خوردم و کلی بهم چسبید خیلی خوشحالم که نیکی بزرگ داره میشه و میتونیم بیشتر علایق هم رو بشناسیم من که حریفش نمیشم ولی اون حریف من ...
28 آبان 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد