پیس
همسری خیلی دوغ دوست داره نیکی هم به تبعیت از اون دوغ میخوره قبلا میگفت شی شی( منظورش همون شیر بود چون همرنگه شیره) امروز سر سفره هی خودش رو تکون میداد اینور اونور میگه پیس پیس اول فک کردم میگه بیس( بیسکوییت) میگم الان وقت غذاست بیکوییت واسه پارکه باز اینور اونور میشه میگه پیس پیس نگاه کردم دیدم باباش دوغ رو تکون میده درش رو که باز میکنه یه پیس کوچولو صدا میده کلی ما رو خندوند این فسقلی حالا بهش دوغ میدم با اینکه دوغش بدون گازه ولی یه کم نوک زبون رو میسوزونه مثل گاز . چشماش رو محکم میبنده یه غلپ میخوره و باز میگه پیس پیش خودم میگم به این میگن ترس شیرین ...
بهشت
بازم طبق معمول داریم حاضر میشیم که بریم بیرون لباسای نیکی رو به همسری دادم که تن نیکی بکنه. اول دنبالش میره خسته میشه و میشینه و هی با ناز و اداا نیکی رو صدا میزنه که بیا لباس بپوش ببین مامانی حاضر شد . بعد از چند دقیقه حوصله اش سر میره و نیکی رو میشونه که لباساش رو دربیاره و نیکی درمیره آخرسر هم لباسا رو میندازه و میگه من نمیتونم این بچه نمیشینه . من با خنده میگم بچه است عروسک که نیست همینه دیگه کار همیشگی ما اونوقت اون میگه کی گفته به مادرا یه بهشت میدن 2تا بهشت باید بهتون بدن ما که از عهده این ووروجکا برنمیایم میگم ما قانعیم همون یکی رو بدن ...
بازی بچه ها
چند روزیه وقتی میخوام ببرمش پارک اول جلوی بلوک کلی معطل میشیم به خاطر پسربچه هایی که درس و امتحاناتشون تموم شده و پایین بازی میکنن و نیکی از شور و حال اونها خیلی خوشش میاد منم میشینم و بازی اونها رو نگاه میکنم بزرگترینشون 10-11 ساله هستن و چقدر بازی اونها با بازی دوره بچگی ما فرق داره اکثرا رییس بازی میکنن . یکی میشه رییس و بقیه یا کارمندن یا سربازن یا به هرنحو زیردست. و چه روسای بداخلاقی همش دستور و توبیخی و جریمه با خودم میگم یا ناشی از تلوزیون و بازیهای کامپیوتریه یا ناشی از حرفهای بزرگتراست بازی دخترا هم خیلی با بازی پسرا فرق نداره یا با هم بازی میکنن یا با چوب همدیگه رو دنبال میکنن و ... خدا به داد آیندگان برسه ...
مسیر انتخابی نیکی
نیکی رو میبرم بیرون . تا پارک شاید 5-6 دقیقه فاصله است اما به شرطی که نیکی بغلم باشه دیروز تصمیم گرفتم بدون هدف بریم پارک یعنی مهم نیست چقدر طول بکشه بذارم به عهده نیکی هرجا رفت منم باهاش برم نیم ساعتی گذشت و ما هنوز به نیمه مسیر هم نرسیدیم تو راه به همه گلها ، تیغها ، علف ها و کلا تمام رستنی ها دست میزد و میگفت گی( یعنی گل) خم میشد و بو میکرد . هر بچه ای رو میدید یه کم دنبالش میرفت . آقایی نشسته بود روی صندلی نیکی چون قدش به صندلی نمیرسید رفت روی جدول جلویی نشست و زل زد به آقاهه . تمام آشغالهایی رو میدید جمع میکرد همینطور خرده چوبها . مورچه ها رو نگاه میرد و میگفت جوجو . یه بارم یه جوجو رو با انگشتش کشته بود و هی بوسش میکرد و پشت سر هم می...
اعتصاب غذا شکسته شد
- روزی بود بچه ام فقط آبمیوه میخورد و آب و لب به هیچی نزده بود ولی در یک اقدام غافلگیر کننده اعتصاب خودش رو شکست و با ما سر سفره نشست و منو از نگرانی درآورد آخییی خدایا شکرت
بچه ام بزرگ شده
امروز صبح یه سر رفتیم بیرون و برگشتیم دور خونمون درخت توت هستش که نیکی خیلی دوست داره هر وقت رد میشیم وامیسته و میگه آم براش میکنم و نوش جون میکنه ساعت 12 و نیم بر برگشتیم خونه و من دم در رو شستم و گلدونها رو مرتب کردم نیکی خوابش گرفت رختخوابش رو پهن کردم که بخوابه حدود 1و نیم بود هنوز بیدار بود و هر از گاهی یه چیزایی واسه من تعریف میکرد که زنگمون رو زدن نیکی از جاش پرید با صدای بابا رفت دم در میدونستم باباش نیست تعجب کردم وقتی دیدم آیلین (دختر طبقه بالایی که 7سالشه و نیکی بهش آیا میگه) دم دره. میگفت نیکی رو بیار پایین بازی کنیم گفتم ظهره و نیکی میخواد بخوابه ولی نه نیکی خواب از سرش پریده بود و رفت بیرون منم گفتم دم در رو شستم همین جا بازی...
کفش
دختر خاله ام(عسل) عاشق کفش و دمپایی بزرگتراست .هر جا ببینه میپوشه و یه دور باهاشون میزنه معمولا دختر بچه ها اینطورن ولی عسل خیلی خیلی دوست داره مامانم تعریف میکنه که خودش و مامان عسل هم تو بچگی همینطور بودن .مامانم میگه بچه که بوده هر مهمونی که میومده قایمکی میرفته کفشاشون رو میپوشیده و امتحان میکرده . فک کنم من اینطور نبودم چون هیچ نقل قولی از من نیست ولی الان نیکی هم اینطور شده صندل های منو میپوشه و تو خونه دور میزنه بچه ها تو پارک کفشاشون رو درمیارن و از سرسره بالا میرن و نیکی زود میدوه و کفش اونا رو میپوشه قبلا بیشترین تفریحش بازی با سیب زمینی و پیاز بود ولی الان علاوه بر اون جاکفشی و کفشا هم شده یه تفریح دیگه کفشا رو خالی میکنه بیرو...
و بازم پارک
بازم مثل همیشه عصرا ساعت 6 میریم پارک نزدیک خونمون . اینبار من حوصله ندارم از بدغذایی نیکی . با بی حوصلگی نیکی رو سوار تاب میکنم هولش میدم اما با یه نگاه به اطراف. چقدر آدما متفاوتن کمتر مامان و بابایی هواسشون به بچه خودشونه یا دارن با هم حرف میزنن یا به بچه های دیگه یا والدین دیگه نگاه میکنن معلوم نیست تو خونه اونا چی میگذره نیکی سرسره رو خیلی دوست داره و اگه چشمش به چرخ و فلک بیفته دیگه ول کن نیست گاهی توش آروم میشنه و به بچه ها نگاه میکنه گاهی هم با هیجان دستاش رو تکون میده و به سبک خودش حرف میزنه اونموقع قیافه نیکی دیدنیه. اگر هم بچه ای روی زمین نشسته باشه یا واسه خودش بازی کنه حتما حتما نیکی میره پیشش و باز باهاش شرو به حرف زدن میکنه ...




