نیمه شعبان
شهربازی
چقدر بچه ها هیاهو و شادی رو دوس دارن این حق طبیعیشونه نه؟ وقتی با کفش بزرگترا راه میفته دنبال بقیه مسافر دیگه ای نبود؟!؟!؟! بیخیال بابا خودم تنهایی میرم خوشحال و خندون و وقتی که با استمپ خودشو خوشگل میکنه ...
مولودی
دیروز رفتیم جشن مولودی امام زمان خونه مامان بزرگ آراد اندازه تمام عمرت شکلات خوردی تا تونستی به نوه عزیز گرامیشون زور گفتی(امیرعلی 3سالشه و اونقدر آروم و مهربونه که زبونزد همه شده ولی دیروز فهمیدم آروم بودن زیاد هم به درد نمیخوره ) بعد از جشن حسابی خونشون رو خیس کردی 2 تا لیوان آب برداشته بودی هی از این خالی میکردی تو اونیکی ،از اون خالی میکردی تو این یکی کل گیلاسای ردیف ما رو خوردی راه میرفتی تو بشقاب هرکس گیلاس میدیدی برمیداشتی تازه اونایی که نگات میکردن تشکر هم میکردی میگفتی میشی کیک آوردن و شمع روشن کردن بغلت کردم که اونا رو بهتر ببینی کلی گریه کردی میخواستی بری شمعا رو فوت کنی از تو کشو یه بسته منگنه برداشتی و همه رو پخش و پ...
مامانا
وقتایی که یا حوصله ندارم یا کار دارم نیکی : مامان من: بله نیکی:مامان من:بله نیکی : مامان من: بله نیکی با کمی ناز :مامانی من: یله مامانی نیکی با ناز بیشتر(خودشو تو بغلم جا میکنه):مامانا من: بله مامان جون بچه ها توجه میخوان حضور والدین رو میخوان .اونا از مسایل ما بزرگترا خبر ندارن واسشون اهمیتی نداره . واسه اونا فردا و دیروز معنی نداره اونا تو حال زندگی میکنن اینا و خیلی چیزای دیگه رو تو گوشیم نوشتم که همش یادم بمونه با کی دارم زندگی میکنم
خواب
یه چندوقتیه با خواب مبارزه میکنه . نمیخواد بخوابه مجبور میشم مدتی تو بغلم بچرخونم لالایی بخونم تا چشماش گرم بشه و بذارم سرجاش باز اونقدر بخونم تا هردوتامون خوابمون ببره
نیکی و بچه ها
بچه ها تا وقتی بچه اند چقدر محبوبند و دوست داشتنی . هر چی بزرگتر میشن نوع نگرش بقیه و دوست داشتنشون عوض میشه دیروز که نیکی رو بردم بیرون هم بچه ها داشتن بازی میکردن که نیکی رسید بازی اونها به خاطر نیکی به هم خورد همشون دور نیکی اومدن و هر کدومشون سعی میکرد به سهم خودش به نیکی محبت کنه . نیکی هم پرجنب و جوش راه میرفت و بقیه هم دورش میرفتند بعضیا سعی میکردن مثلا نذارن تو خیابون بره سد راهش میشدن و نیکی فک میکرد بازی اونها رو دور میزد و میرفت آخرش گفتم بچه ها برید بازی کنید همین جاست میچرخه و شما رو نگاه میکنه چه قشنگ از هیچی واسه خودشون بازی میساختن الکی میدویدن و دنبال هم میکردن و بلند بلند میخندیدن وقتی همدیگه رو میگرفتن نیکی اعتراض می...
ظهر تابستون
ظهر یه روز تابستونه 10 روز از تیر ماه میگذره . نیکی رو گذاشتم دم در تا بازی کنه و مرقی رو که 45 دقیقه است دارم پاک میکنم تمومش کنم اما انگار تمومی نداره با سر و صدای نیکی متوجه شدم خبریه رفتم دم در دیدم واویلا خاک گلدونا رو ریخته زمین و پخش و پلا میکنه مشت مشت بر میداره و جاهایی که دوست داره ( روی موتورش روی دمپایی روی پادری و...)میریزه گفتم سرش گرمه سریع مرغ بیچاره رو شستم و بسته بندی کردم و نیکی رو با گریه بردم حموم دوست نداره بشورمش اما چاره ای نیست همه جاش خاکیه و نمیخوام مثل دفعه قبل حساسیت نشون بده سریع یه شامپو به بدنش زدم و آوردمش لباس پوشوندم گفتم شاید بخوابه اما نخوابید جارو برقی آوردم که جلوی در رو که خاک ریخته تمیز کنم اما ...
چرا نیکی گرفتاره؟
این روزا نیکی خیلی سرش شلوغه گاهی دنبال کار تو روزنامه میگرده یا با این عینک یا با این عینک گاهی با مایو تو وان کوچیکش شیرجه میزنه گاهی بعد از حموم تفکر میکنه گاهی هم پا تو کفش بزرگا میکنه و وسط خونه تظاهرات راه میندازه ...






