مهمونی 4شنبه و 5شنبه
٤شنبه پیش یه مهمون عزیز داشتیم شقایق همسایمون که چند ماه پیش رفته بودن چابهار اومدن خونمون مهمونی کلی ذوق زده بود این نیکی ما اینجوری بگم که خواب داشت چشماش رو میبرد ولی مقاومت میکرد که نخوابه به شقایق گفتم برو تو اتاق نیکی بازی کن تا نیکی بخوابه بعد بیا پیش ما اونم از خدا خواسته تمام ویترین نیکی رو ریخته بود بیرون و بازی میکرد هر چند دقیقه یه صدای جدید میومد ولی خوب کیف کرد ولی نیکی نخوابید که نخوابید عصری هم خاله آرزو و شقایق رو گذاشتیم خونه دوستشون و ما هم رفتیم خونه دایی امید چون زن دایی فرزانه مدرک دانشگاهش رو گرفته بود و شام میداد خیلی خوش گذشت مامانش اینا هم بودن نیکی منم اونقدر بازی کرد و دلی از عزا درآورد ٥ شنبه هم دایی مامان دعوت...
نویسنده :
آرزو
8:57




