نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

عشق زندگی

درس استقامت

نیکی یاد گرفته از هرچیز قابل دسترس میگیره و بلند میشه و با غرور به اطراف نگاه میکنه خیلی بلند شدن و از بالا دیدن رو دوس داره اونموقع هم که نمیتونست پا شه دوس داشت بلندش کنیم و از اون بالا نگاه کنه  با خودم میگم یعنی منم اینجور بودم؟ اینقدر سمج بودم؟ اینقدر پشتکار داشتم؟ حتما اینجور بوده اگه غیز این بود هیچوقت راه رفتن رو یاد نمیگرفتم پس الان کحا رفته چرا گاهی زود خسته میشم یا گاهی بعد از چند بار پیگیری ناامید میشم ؟ راست میگن که بچه داری خودش بزرگترین دانشگاه زندگیه هیچ جا این درسا رو بهت نمیدن خدا رو شکر میکنم که منو وارد یه همچین دانشگاهی کرده امیدوارم هم از پس امتحاناش به خوبی بربیام و هم اینکه چیزایی که یادم رفته رو دوباره بتو...
2 آبان 1390

مهربونی نیکی

وقتی داره غذا میخوره خیلی حرکت میکنه به خاطر همین به همه جا غذا میپاشه گاهی میخوابونمش و خوابیده بهش غذا میدم اما جدیدا دوس نداره سریع بلند میشه آخه یکهفته ای هست یاد گرفته خودش از حالت دراز کشیده میشینه خیلی هم اطراف بینیش حساسه کوچکترین چیزی بخوره به صورتش مخصوصا اطراف بینیش مثل گربه با پشت دستش به تمام صورتش میماله امروز  بهش داشتم سوپ میدادم دستش رو به قاشق زد و برگشت رو زمین با دستش اونا رو برمیداره و به زور میکنه دهن من قربونش برم که آب ریخته رو نذر امامزاده میکنه ولی میدونم قلبش مهربونه  کاش این دست سخاوت و قلب مهربونش همیشه پیشش بمونه   ...
1 آبان 1390

یه موضوع ساده ولی..

چندهفته ای بود که نیکی گاهی اوقات دندوناش رو مثل دندون قروچه به هم فشار میداد واااای موهام سیخ شد .منم به صداش حساس شده بودم به حدی رو اعصابم بود که هروقت اینطوری میکرد حتی اگه بغلم بود دلم میخواست دستم رو باز کنم صداش رو نشنوم (هیچوقت نکردم ولی واقعا اذیتم میکرد) مامانم میگفت طبیعیه تحمل کن ولی خودم میگفتم شاید تو بدنش یه سری مواد کم باشه مثل آهن روی یا اینکه بچه ام عصبیه یا چه میدونم اضطراب داره خلاصه خیلی نگران بودم  تا اینکه امروز زنگ زدم به دکترش و براش توضیح دادم آخیش دکتر خیالم رو راحت کرد گفت اون تازه این جرکت و صدا رو کشف کرده و براش جالبه همین کاریش نداشته باش تا خودش رفع بشه کلی خوشحال شدم نمیدونم چرا اینقدر تو عذاب بودم ...
30 مهر 1390

امروز چهارمین نمکدون عزیزجون شکست

چه کنیم دیگه نوه اول و مامان بزرگ مهربون همین میشه دیگه. موقع ناهار شام خونه عزیزجون نیکی دوست داره رو میز بشینه و به همه چی دست بزنه به خاطر همین نه لباس تمیز واسش میمونه نه وسایل سرجاشونه نمیدونم نمکدون شور مزه است دوس داره یا اینکه سرش کوچولو و گرده راحت تو دهنش میچرخه هر جا میبینه سریع برش میداره زمین سرامیک و نمکدون شیشه ای . و یه کار درست حسابی واسه عزیزجون  چند وقته میذاریمش تو نوندون تا از تحرکش کم بشه و ما هم بتونیم دسته جمعی غذا بخوریم آخرش دیروز نشوندیمش تو نوندون و گذاشتیمش زمین منم پیشش نشستم که با هم شام بخوریم اینم عکس نیکی موقع خوردن ماکارانی به دست پخت زندایی فرزانه     ...
30 مهر 1390

کوه

5شنبه(28.7.90- نیکی 9ماه و 9روزشه) با داداشم میریم کوه خیلی وقته نرفتم واقعا هوای کوه به آدم روحیه میده  کلی آدم رو به زندگی میاره  نیکی پیش مامانم مونده صبح ساعت 6 میریم. توی کوه با آدمای جالبی آشنا میشی آدمایی که همه ورزشکارن و به زندگی جور خاصی نگاه میکنن یکی از اون آدما مادریه با تیپ سفید که هر دو تا دستش تو دستای بچه هاشه یه دختر و یه پسر که فاصله سنیشون 3ساله و مادره داره باهاشون بازی و شوخی میکنه یکی از اون بازیا ،بازی اسم بود که با یه حرف شروع میشد مامان حرفا رو میگفت بچه ها اسمایی رو که به ذهنشون میرسید میگفتن از این شوخیا و خنده ها خیلی خوشم اومد با خودم فک میکردم یه خانواده شاد ورزشکار با 2تا بچه سالم و خوشحال  . ...
30 مهر 1390

هسته خرما

رفتیم فروشگاه دور میزنم از یه سوپری خرید میکنم  اونم بهم خرما تعارف میکنه  خرما رو میخورم دنبال سطل زباله میگردم و پیداش نمیکنم در نتیجه هسته خرما همچنان تو دستم مونده برمیگردم و سوار ماشین میشم تو راه ماشین جلویی یه بطری نوشابه رو از شیشه پرت میکنه بیرون به دستم که هسته خرما توشه نگاه میکنم با خودم میگم تو این گیر و دار بچه من کدوم حرکت واسش جذابتره؟ میتونم تاثیری که دوست دارم روش بذارم؟  
29 مهر 1390

درسی واسه مامان نیکی

همیشه شنیده بودم بچه ها که 4دست و پا راه میفتن کار مامن جون زاره همش باید دنبال بچه بری و وسایل رو جمع کنی . وای به وقتی که پای بچه به آشپزخونه باز بشه تمام کابینت رو میریزه بیرون و ببین چه شود دیروز سرگرم آشپزی بودی واسه نیکی شعر میخوندم نیکی هم با یه دونه سبد کوچولو کف آشپزخونه بازی میکرد در کابینت رو واسه چند ثانیه باز کردم که ادویه رو دربیارم با اشتیاق نیکی روبرو شدم تمام حواس متمرکز شیرجه به سمت کابینت گفتم واویلا زود درش رو بستم طفلی تو حالت خلسه رفت چند لحظه به کابینت بعد به من نگاه کرد نگاهش دل سنگ رو آب میکرد دلم کباب شد در رو باز کردم گفتم بیا مامانی ببین توش چیه . یواش یواش اومد نشست جلو کابینت همچین با احتیاط دستش رو دراز میکرد...
26 مهر 1390

بد غذایی نیکی

امروز زیاد غذا نخورد همیشه سعی میکنم اونچه که میلش میکشه بهش بدم هرچند بعضی روزا خوب میخوره اما در مقایسه با روزایی که نمیخوره اونا اصلا به حساب نمیان دوست ندارم زوری  بهش غذا بدم میگم بذار بچه هویت و شخصیت خودش رو گم نکنه ولی امروز خیلی اذیت شدم چون هیچی نخورد منم حس میکنم کلی وزن از دست داده و نسبت به قبل لاغرتر شده اما همچنان دارم خودم رو راضی میکنم که اینا درست میشه و باید پایه اش درست باشه عصری ماست آوردم میدونم ماست دوست داره توش چهارمغز آسیاب شده ریختم بلکه بخوره جبران مافات بشه نمیدونی با چه ولعی میخورد نمیذاشت قاشق رو پر کنم میخواست پیاله ماست رو از دستم بگیره هر چند بعد از چند قاش دیگه دهنش کیپ شد و روش رو برگردوند اما همون ...
25 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد