ماجرای مهمونی خونه خاله لیلا؟!؟!؟
سه شنبه هفته پیش (90.9.8)رفتیم خونه خاله لیلا . خاله لیلا دوست منه که خیلی وقته باهاش دوستم اما این اولین بار بود دعوت شدیم به خونشون ضمنا خاله لیلا یه نی نی 2 ماهه تو دلش داره . ساعت 11 صبح نیکی رو حاضر کردم و وسایل رو برداشتم و رفتیم رسیدیم در خونشون در رو که باز کرد دیدم لباس بیرون پوشیده گفتم بیرون میری گفت میرم یه کم وسایل بگیرم به ما تعارف کرد که بیاید تو بعد میرم منم گفتم ماشین که هست بیا با هم بریم . خلاصه با هم رفتیم یه کم خرید کردیم و خوشحال و خندون برگشتیم همین که رسیدیم جلوی در لیلا گفت ای داد بیداد کلیدا رو تو خونه جا گذاشتم اینور برو اونور برو نه در باز شد نه پنجره گفتم بیخیال بیا بریم خونه ما . تو همین فکرا بودیم که یهو یادش ا...
نویسنده :
آرزو
7:59






